زير قرارداد را كه امضا كردم ، خواستم براي آخرين بار داخل خانه را ببينم. كليد انداختم ، در قيژ صدا كرد و باز شد رو به روزهاي بعيد خانواده ام.
از پله ها پايين مي آيم. دايي توي حوض شش گوش ، زير درخت ميم آبتني مي كند. خاله ام مي آيد لب پنجره مي ايستد و داد مي زند : « مواظب باش ماهي ها رو زير دست و پات له نكني». مادربزرگ دلمه درست مي كند. برگهاي مو را از دور سيني برمي دارد ، يكي يكي پرشان مي كند ، با وسواس مي پيچد و توي قابلمه مي چيند. پدربزرگ هم سرش گرم دروبين لوبيتل اش است . لنزش را تميز مي كند و خدا مي داند چه خاطراتي را كه با اين دوربين ثبت نكرده است. تك تكشان را بياد مي آورم. آدمهاي سياه و سفيد ، روي كاغذهاي مخملي.
در مي زنند ، مادرم از اتاقش بيرون مي دود.
- « من باز مي كنم »
چهارده ساله است و من براي به دنيا آمدن بايد هنوز ده سال ديگر منتظر بمانم.
نامزد خاله جان پشت در است ترك موتورش يك هندوانه بسته و چه مغرور وارد مي شود. جوان است و خوش لباس. برعكس اين روزها كه يك تار موي رنگي توي سرش نيست. دايي آب مي پاشد روي موتورش. خاله چادر به سر مي كشد و مي رود به سمت در. پدربزرگ چشم غره مي رود به خاله جان. مادربزرگ مي گويد : « بفرماييد تو عباس آقا.»
مادرم در را مي بندد و به سمت اتاقش مي رود. دنبالش مي روم. پشت ميزش مي نشيند. موهايش را مي گذارد پشت گوشش. از روي كتاب زير لب چيزي مي خواند ، بعد چشمهايش را مي بندد و دوباره تكرار مي كند. چشمش را كه باز مي كند ، من روبرويش ايستاده ام. دستش را مي زند زير چانه اش ، كتاب را مي بندد و نگاهم مي كند.
- « مي شناسمت ! »
از اتاق مي زنم بيرون. خاله و عباس آقا لب باغچه نشسته اند و صحبت مي كنند. پدربزرگ همان نزديكي با آبپاش گلدانها را آب مي دهد. ناگهان مادرم مي دود توي حياط.
- « انگار يك نفر تو اتاقمه ! »
دايي از حوض مي پرد بيرون. همه سراسيمه مي دوند به سوي اتاق. يك ماهي توي پاشويه افتاده است. خم مي شوم و برش مي دارم. سر كه بلند مي كنم ، حوض آب خالي است و ميم خشكيده.
هفته بعد ، خانه را خراب می کنند. فقط يك در می ماند كه بروي هيچ خاطره اي باز نمي شود و يك زمين صاف و خالي ، همانند سكوتي طولاني و بي حاصل.
گفتم : مطمئني درد نداره ؟
نبضم را رها كرد و گفت : وقتي بيهوش شدي انگار ديگه توي اين دنيا نيستي .
پرستار با چابكي قلم مو ، رنگ و وسايل جراحي را روي ميز مي چيد . انگشتانش كشيده بود و ظريف .
گفتم : دلم مي خواد يكبار ديگه ببينمش . پتو رو كنار مي زني ؟
دكتر گفت : نه ! ممكنه يكدفعه دلبسته اش بشي . نبينيش بهتره .
پرستار از اتاق بيرون رفت . مهتابي توي راهرو دل مي زد .
- بعدا مي شه با خودم ببرمش خونه ؟
- مي خواي چكارش كني ؟
- نمي دونم اما دلم مي خواد پيش خودم بمونه .
- مانعي نداره اما بايد يك جاي سرد نگهداريش كني كه فاسد نشه .
- تو يخچال مثلا ؟
- آره ؛ اما چندان هم مناسب نيست .
- از چه نظر؟
- خب زياد جالب نيست كه در يخچال رو باز كني و ببيني يك تكه از بدنت اونجاست و داره ازش خون ميچكه.
قلم مو را برداشت ، به رنگ سفيد آغشته اش كرد و دور لبهايم كشيد . زير چشمهايم را سرخ كرد و روي پيشانيم چند خط ممتد سبز كشيد .
گفتم : خيلي هم بد نيست . ببين ؛ اين انگشتم رو يك جايي چال كردم الان يادم نيست كجا ، اما وقتي فكر مي كنم كه يك تكه از بدنم بي من يك جايي ديگه است به خودم مي لرزم .
پرستار به اتاق آمد . مهتابي پشت سرش دل دل مي كرد هنوز . پرسيد : همه چيز آماده است ؟
به پشت خوابيدم و سقف را نگاه كردم . دكتر گفت : بله .
از همان لحظه ديگر حسش نمي كردم . پرستار بالاي سرم ايستاد . دستم را از زير ملافه سفيد بيرون كشيد و سوزن سرنگ را توي رگم فرو برد . پرسيد : راستي چند سالت بود ؟
گفتم : اگر زنده مي ماندم ...
امين در آخرين مطلب وبلاگش سخني از سرخپوستي آورده كه عجيب به دلم نشسته است . سخن اين است :
"مردم متوجه نیستند که می توانند هر وقت که بخواهند هرچیز را که بخواهند در زندگی رها کنند ."
حرف خاصي نيست و مهمتر اينكه همانند بيشتر جمله هاي قصار ، زيباي بي مصرف نيست . شايد بارها عين اين حرف يا جملاتي نزديك به اين معني را شنيده باشيم اما نمي دانم چرا اين يكي را با همه وجود حس مي كنم . شايد سادگي اش باعث شده تا اينچنين تيز و برنده به نظر برسد .
تصور مي كنم سرخپوست پيري را كه كنار آتش چمباتمه زده و به هيچ چيز فكر نمي كند ، تنها زل زده به زبانه هاي آتش . سرزمينش به يغما رفته . يا بايد بماند و بسازد با شرايط تازه يا يار و ديارش را ترك كند و برود . جوان ترها دور و برش را مي گيرند ، شايد فقط به شوق آتش ، زيرا كه مدتهاست پند پيران ديگر دردي دوا نمي كند . سرخپوست پير نگاه از آتش بر مي دارد و چشم به تاريكي مي دوزد . حالا همه آنچه بايد ترك كند توي همان تاريكي هاست . آخرين تكه از گوشت شكار را به دهان مي گذارد و به گله هايي مي انديشد كه ازآنجا كوچ كرده اند . مي داند از اين پس آنان تنها شكارچيان سرزمينشان نيستند و حتا مي داند از اين پس شايد خودشان شكار باشند . اينجاست كه رو مي كند به جوانان و براي دلداري آنان مي گويد : "مردم متوجه نیستند که می توانند هر وقت که بخواهند هرچیز را که بخواهند در زندگی رها کنند ."
اما چه حس دلنشيني است دست شستن از همه آنچه دلبسته اش بوده اي زماني و با جد و جهد فراوان ، همانند غريقي كه به خاشاك روي آب چنگ مي اندازد به امید نجات ، تلاش كرده اي حفظ كني يك رابطه را ، يك موقعيت را ، يك دوست را يا حتا يك زندگي را . دست به بي مقدارترين كارها زده اي ، احمقانه ترين حرفها را به زبان آورده اي ، حقير شده اي حتا و چه چه ... بعد به يكباره پشت پا مي زني به همه چيز ؛ نه از روي ناميدي و استيصال حالا يك قدم مانده است كه برداري و به نيتت برسي اما پا پس مي كشي . البته دلنشين تر آن است كه پيش از همه اينها بگويي نه و پشت كني به آن دوست يا ناديده بگيري يك موقعيت ناب را ، حتا تمام كني زندگي ات را . بالاترين رهايي ممكن !
راستي كه دشواريها هرگز به آن بدي كه از پيش به نظر مي رسد ، نيستند و چه ابلهانه است عمر را نگران آنها گذراندن .
« كسي وقتي گفته بود : " مردم مي پندارند كه هيچ چيز به سختي از دست دادن پايگاه سامورايي نيست۱ ؛ و چون رزمنده اي را اين سرنوشت پيش آيد ، زود خود را ببازد و يكسره از كار و زندگي نوميد گردد . اما براستي هنگامي كه خود ، پايگاه سامورايي را از دست دادم ، دريافتم كه اين حال با آنچه مي پنداشتم فرق بسيار دارد و چندان هم ناگوار نيست . دوست دارم چند گاهي باز سامورايي بي پايگاه باشم . " »۲
یک سیگار از پاکت بیرون کشید، گوشه لبش گذاشت و روشن کرد. گفت : می دونی آمار امید به زندگی اینجا چند درصده ؟
گفتم : از آمار خوشم نمیاد.
گفت : می دونی همین آماری که بدت میاد ازش یک چیزی کمتر از ۲۰ درصده؟
گفتم : فکر می کردم باید کمتر باشه.
زیر سیگاری را گذاشتم نزدیک دستش . خاکستر سیگارش را تکاند.
گفت : رقصنده در تاریکی رو دیدی؟
گفتم : دیدم.
گفت : خوشت اومد؟
دود سیگار را توی صورتم فوت کرد . سرفه ام گرفت .
گفتم : خیلی . اما نمی فهمم یک محکوم به اعدام که یک هفته مونده تا آویزونش کنن ، چرا هنوز با شانه گره موهاش رو باز می کنه و دندونهاش رو مسواک می زنه .
مهدي گفت : توي اين همه كتابي كه خوانده ام هيچ كجا نديده ام كه كسي در مذمت دوستي چيزي نوشته باشد ؛ در حاليكه ديگر روابط اجتماعي هميشه منتقداني داشته است و حتا نظام مقدسي مثل خانواده هم نكوهشگران خود را داشته و بارها مورد انتقاد تيز متفكران قرار گرفته است .
بعد هم استناد كرد به رساله اي كه كشيشي در قرن هيجدهم در مذمت نظام خانواده نوشته و در آن حسابي خانواده را مورد عنايت قرار داده است و غيره .
( البته من اين رساله را نخوانده ام ، اما كنجكاويم تحريك شده بدانم در آن چه نوشته است اين كشيش مرتد!)
حرفهاي مهدي كه تمام شد و در آن كلي در مدح دوستي داد سخن سر داد ، سرانجام نتيجه گرفت ، تنها چيزي كه هنوز زندگي را قابل تحمل مي كند همين دوستي هاست .
من گفتم : شايد اينطور باشد كه مي گويي ! و زير لب با خودم خواندم :
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
شنيد يا نشنيد ، نمي دانم .
از عكسهاي پرسنلي بيزارم . فاقد هر نوع هويت يا شاخصه اي برجسته اند . با آن پس زمينه ملون دل به هم زنشان و چشمان خیره ای كه پيدا نيست به كجا نگاه می کنند ، تنها انسان رام بي آزاري را نشان مي دهند كه مقابل دوربين آرام گرفته و بي دليل لبخندي بر لبش خشكيده است.
عكس پرسنلي هيچگاه خود راستين فرد نيست . صورتي است خالي از احساس و بي روح كه پيش از مرگ در لحظه اي ابدي مرده است . جنازه اي با چشمان باز.
راحت خاطر ، بعد از نااميدي كامل ، وقتي مايوس مي شوي حتا از يك درصد اميد باقي مانده ، دلچسب است .
در تنهايي ات ، وقتی به فكر همه آن جد و جهد بيهوده اي كه بي سرانجام مانده است مي افتي ، دیگر قادر نیستی نيشخند تمسخر را از لبت دور كني . ناخودآگاه گوشه لبت بالا مي رود و به حماقت خود مي خندي و شرمسار مي شوي از خودت . خواب ، بعد ياس مطلق چقدر لذت بخش است .
بيت :
همه خطاي من است اين كه مي رود بر من
ز دست خويشتنم تا به خويشتن چه رسد
( سعدي )
فرو مي روم در خودم . اعضايم يكي يكي تحليل مي رود به داخل و به پيروي از آن روانم كشيده مي شود به سوي نافه اي كه در درونم گشوده است . عضوهاي تنم تك تك در انتظار گرداب پاياني اند . من ديگر بيرون فيزيكي ندارم .
فراق يار به يكبار بيخ صبر بكند
بهار وصل ندانم كه كي به بار آيد
« خواب ديدم به زندگي يكسره پشت كرده ام ... »۱
1. چندين شب است كه خواب خوابهايي را مي بينم كه سالها پيش ديده بودم . خوابهايي گنگ و مبهم كه از ذهنم رفته بودند و حالا باز ، از ميان ياخته هاي رو به زوال مغزم سر بر كرده اند و بعد اين همه مدت دوباره تكرار مي شوند .
به ياد دارم آن سالها درك درستي از گنگي فضاي خوابهايم نداشتم اما در اين مواجهه دوباره ملموس تر و قابل درك تر شده اند . فضاي سرد و سربي خوابهاي گذشته ام امروز ، جزء واقعيت ملموس زندگي ام شده است . بازبيني دوباره اين روياهاي فراموش شده ، تلنگرم مي زند كه اميد به آينده نبند ، آينده به بدي امروز است .
2. خواب مي بينم كه وارد يك ساختمان بلند بتوني مي شوم . داخل ساختمان همه چيز سفيد است. به سختي مي توانم اشيا را از زمينه شان تشخيص دهم . همه چيز در يك سكوت بصري سفيد رنگ فرو رفته است .
كورمال كورمال ، دست به ديوار مي كشم ، جلو مي روم و با سر پنجه هايم سفيدي پيرامونم را مكاشفه مي كنم . دستم به دكمه اي برخورد مي كند ، فشارش مي دهم . دري به رويم گشوده مي شود . داخل يك آسانسور هستم . در خود بخود بسته مي شود و آسانسور حركت مي كند . بالا يا پايين نمي دانم . ايستاده ام و بدون هيچ مداخله اي صعود يا سقوطم را نظاره مي كنم . هميشه اينجا از خواب بيدار مي شوم و اتاق تاريك است هميشه .
3. مي گويند محتضران در آخرين لحظات ، همه آنچه پشت سر گذاشته اند را به خاطر مي آورند . كاميابي ها و ناكامي ها ، تجربه ها و روزمرگي هاشان چون تصاوير سينمايي به يكباره از جلوي ديدگانشان مي گذرد .
غريزه مرگ اين روزها هردم مرا بسوي خود مي كشد . خاطرات به محاق رفته ام يكي يكي در خوابهايم روي مي نماياند و اعضاي تنم تك تك اين غريزه ي پراكنده را متمركز مي كند . شايد هم به دنبال روزني مي گردد براي رها شدن .
اين روزها به مرگ مي انديشم . نه كه با اكراه ، اما قبول كرده ام ، ساده لوحانه واقعيتش را در پس شاديهاي زود گذر انكار نكنم . مرگ « كرم هسته » تظاهرم به شاد بودن است . ۲
4. كودك كه بودم ، از ميان وسايل شهر بازي ، قطار تونل وحشت را بيشتر از بقيه دوست داشتم . جاذبه و دافعه تواماني با خود داشت كه مرا بسوي خود مي كشيد و در عين حال پس مي راند . لذتش چيزي بود از جنس لذتهاي ممنوعه . در تمام لحظاتي كه توي قطار نشسته بودم تا حركت كند و پس از حركت تا رسيدن به تونل ، دلشوره ي لذت بخشي را تجربه مي كردم كه همه احوال دروني ام را تحت تاثير قرار مي داد . چشمهايم سرخ مي شد ، زانوها و سرانگشتانم مي لرزيد . با اين وجود كه بارها از تونل وحشت گذشته بودم و هر بار نيز در همه آن لحظات ترس و دلهره مي دانستم هيچ چيز خاصي در دل تاريكي تونل ( منشاء ترس ) كه دگرگوني روحي و جسمي ام از آن ناشي مي شود ، نيست ، باز در هر تكرار هوشيارانه مي خواستم دلشوره پيش از دخول به تونل را تجربه كنم و تنها پس از آن بود كه بعد از خروج ، وقتي قطار سوت كشان به جايگاه اوليه اش باز مي گشت ، به تزكيه و آرامش مي رسيدم .
در آن روزها فقط مسير تونل وحشت بود كه براي من وحشت مي آفريد . تاريكي پشت درختان پارك ، خنده و هياهوي بچه هاي خارج از قطار كه به چشم قرباني به ما نگاه مي كردند و سردي صندليهاي فلزي و رنگ پريده قطار و ... اينها بود كه وحشت مرا تشديد مي كرد و خودآزارانه مشتاق تكرارشان بودم .
شايد هراس از مرگ ، همجنس هراسي باشد كه از تونل وحشت داشته ايم . مسير ، وحشت آفرين است و آن وجود پنهان ترسناك اعماق تاريكي ، اسكلت مومي بد قواره اي است كه به آرامي از تابوت مقواييش بر مي خيزد و ابلهانه دندانهاي زردش را به رخ ما مي كشد و ما به رويش مي خنديم .
« مرگ مسئله ما زندگان است . مردگان مسئله اي با مرگ ندارند . از ميان تمامي موجوداتي كه بر روي زمين مي ميرند ، فقط انسان است كه مردن براي او مسئله است . »۳
5. خواب ديده ام كه وارد يك ساختمان بلند بتوني شده ام و داخل ساختمان همه چيز در سكوت بصري سفيد رنگي فرو رفته است . كورمال كورمال ، دست به ديوار كشيده ام ، جلو رفته ام و با سر پنجه هايم سفيدي پيرامونم را مكاشفه كرده ام . دستم به دكمه اي برخورد كرده است و دري به رويم گشوده شده است ...
ايستاده ام و بدون هيچ مداخله اي صعود يا سقوطم را نظاره مي كنم ....
6. اين شبها ، خواب خوابهاي گذشته ام را مي بينم و در اين بازبيني ، انگار چرخه اي كامل مي شود ، همانند چرخه توليد مثل و مرگ . وقتي چشم باز مي كنم ، در تاريكي اتاق ، طعم گس تكرار ، در خشكي دهانم تكرار مي شود . من مدتهاست خواب تازه اي نديده ام جز سفيدي ديوارهاي ساختمان بلند بتوني و آسانسوري كه به قهقرايم مي برد .
مي گويند محتضران در لحظه مرگ ، همه زندگي شان ، چون تصاوير سينمايي ...
خودم را تكرار مي كنم . گذشته ام را . دوباره خواني آنچه قبلا گفته شده ملال آور است . زندگي كردن گذشته اي كه تكرار مي شود جان كندن .
بيت :
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم ۴
1. نيچه ، چنين گفت زرتشت
2. مرگ « كرم هسته » تظاهر انسان به شادي است . ويليام جيمز
3. نوربرت الياس
4. فرخي يزدي