تبليغاتX
دوازده رخ
دوازده رخ به آستانه دروازه ری رسید. یاران گفتند می گویند در این ملک دیوی می زید که بندبند تنش از اعضای آدمیان است. چون این سخن به پایان رسید، از دوردست نعره ای برخاست. گفتند نعره دیو است. دوازده رخ پاسخ داد: این فریاد، از آن مردان در بند دیو است. یاران را خوش آمد و نعره ها زدند. 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:14  توسط دوازده رخ   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:33  توسط دوازده رخ   | 

دوازده رخ از کوه فرود آمد. در دامنه کوه توسیان گرد آمده بودند.  وی نگاهی  به ایشان انداخت و گفت: براستی که شما فراموشکارانید. سپس چوب دست زوفایش را بر زمین افکند و قدم بر جاده زرین سمرقند نهاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:17  توسط دوازده رخ   | 

قالی بزرگی کف اتاق پهن کرده بودند که ترنجش گل دوازده پر هخامنشی بود. توهمی از رطوبت و سرما از تار و پود سنگین قالی به پاهایم منتقل می شد. باد در اتاقهای قدیمی و تاریک آن سوی حیاط می پیچید و لته پنجره ها را آرام به هم می کوبید. می گویند شبها از یکی از این اتاقهای خاموش صدای سنتور می آید. خودم هم شنیده ام که یک نفر تنها بر سیمهای سفید پشت خرک می زند. همین است که صدای سازش تیز است. گاهی حس می کنم مضرابها را بر رگهای من می کوبد و آب توی حوض لب پر می خورد. می لرزم. تنم سنتور است.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:25  توسط دوازده رخ   | 

نگاهی رد و بدل نشد. از کنار هم گذشتیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:15  توسط دوازده رخ   | 

دستم بوی گل میداد

مرا به چیدن گل محکوم کردند

اما کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم

(چه گوارا)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:35  توسط دوازده رخ   | 

پدر و پسر، اثر ناتالی لپین

می گویند پسر بزرگ خانواده به اندازه پدرش عمر خواهد کرد. اگر چنین باشد، نوزده سال دیگر زندگی خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:17  توسط دوازده رخ   | 

وقتی ایلیا در حضور خدا ایستاد، خدا از آنجا عبور کرد و باد شدیدی در کوه پیچید. وزش باد چنان شدید بود که صخره ها از کوه فرو ریخت.

اما خداوند در آن باد نبود. پس از باد، زلزله ای همه جا را لرزاند، ولی خداوند در میان آن زلزله نیز نبود. بعد از زلزله، شعله های آتش افروخته شد، اما خداوند در آن هم نبود. بعد از آتش، صدایی ملایم به گوش رسید.
«عهد عتیق، اول پادشاهان، باب 19»
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:28  توسط دوازده رخ   | 

غذا خوردن هم مانند هر امری دارای زیبایی شناسی خاص خود است و افراد کمی هستند که می دانند چطور با غذا مواجه شوند و از آن لذت ببرند. گاهی تماشای غذا خوردن دیگران اشتهایم را زیاد می کند و گاه برعکس. چند روز پیش جایی مهمان بودم و با وجود اینکه همه چیز به وفور روی میز قرار داشت، باز برخی افراد که سر وضعشان چندان با فعلشان هماهنگی نداشت، از هول تمام نشدن دسر، کارامل و ژله را کنار یا روی برنجشان می ریختند و چه آشوبی به پا بود در ظرف غذای اینان. تا به حال ندیده بودم کسی کچاپ را توی سوپ بریزد. جالب است که خود من زیاد هم در غذا خوردن مبادی آداب نیستم اما دیگر اینجورش را ندیده بودم.

پی نوشت: وقتی این مطلب را می نوشتم نمی دانستم امروز روز جهانی غذا است و از هر شش نفر در جهان، یک نفر سر گرسنه بر بالین می گذارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:0  توسط دوازده رخ   | 

با چشمهای فرو بسته نشست و خود را در سرزمین عجایب دید. هر چند می دانست کافیست چشم باز کند تا دنیا همان دنیای کسل کننده واقعیت ها باشد. 

«آلیس در سرزمین عجایب»

در انتظار آلیس در سرزمین عجایب تیم برتون...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:6  توسط دوازده رخ   |