تبليغاتX
دوازده رخ

                                                        

 

« من به هيچ روي ايمان ندارم ، طبيعت به من سري زيرك بخشيده است و چنين كسي همواره در انجام دادن حركت ايمان با دشواري عظيمي روبروست ؛ هر چند هيچ ارزش في النفسه اي براي اين دشواري ، كه غلبه بر آن يك سر هوشمند را فراتر از نقطه اي مي برد كه ساده ترين و عامي ترين فرد با سهولت بيشتري به آن مي رسد ، قايل نيستم . »

ترس و لرز

سورن کیرکگور

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:49  توسط دوازده رخ   | 

هنوز بر بلنداي برج آجري ارگ مي تواني جاي گلوله هاي توپ را ببيني .  از كي ؟ 1285 و انقلاب مشروطه شايد و روزهايي كه قافله ي باقر و ستار ، جلد بخيزيده بود۱ و... .

  ... و چه خوب اين بناي رو به انحطاط ، راوي يك صد سال تلاش ملتي است براي دست يازيدن به هيچ . در جا زدني فرسايشي ، همانند آجر آجر ارگ و نفر نفر يك ملت . هيچوقت جرات نكردم  زير طاق بلندش بايستم . اين طاق زلزله هاي تبريز را تاب آورده !! چه هراسناك هنوز ايستادگي مي كند و چه صبري دارند اين آجرها كه به هم مي سايند و تحمل مي كنند بالا رفتن طاق قناس مصلاي بي صلاة گذار را .

( ذهن من هميشه راوي ماضي هاست . من با نقلي و استمراري و بعيد آشناترم تا مضارع ساده . )

 

كتابفروشي دهخدا روبروي ارگ بود . ارگ عليشاه . مي توانستي ساعتها توي كتابفروشي آقا تقي بچرخي ، يكي يكي كتابها را مزمزه كني ، ورق بزني ، حتي به امانت ببري و آخر كار، وقت خداحافظي ، هميشه منتظر خنده ي شيرينش باشي كه آبنباتي تعارفت مي كند تا توشه راهت باشد .

آقا تقي هرچيزي نمي آورد. لابلاي كتاب هايش را هر چقدر هم كه مي گشتي خبري از قورباغه ات را قورت بده و چگونه روابط جنسي بهتري داشته باشيم ، نبود و ويترينش ، آشفته بازار هري پاترها ، پائولو كوئيلوها ، حورايي ها ، طالع بيني ها ، آنتوني رابينزها  و كتاب هاي لوس جيبي .... نبود .

بقيه كتابفروشي ها جاي ديگري متمركز بودند و كنار هم . فقط دهخدا ، تك افتاده بود . آقا تقي ، كمتر مشتري گذري داشت ، بيشتر آشنا بودند و او هم خوب سليقه شان را مي دانست . اين را همه آنها كه براي خداحافظي پيشش رفته اند و با هديه هايي كه گرفته اند تاييد مي كنند. ( من چرا نرفتم ؟ )

 

يك هفته به عيد مانده بود . بليط داشتم براي مشهد . روز بعد مسافر بودم . هركجاي شهر كه رهايم مي كردي ( رهايمان مي كردند ) ، و مقصد همه ولگردي هاي روزانه و شبانه ، آخر كار كتابفروشي دهخدا بود . آخرين خانه امن ۲.

آنروز هم همه شهر را گز كرده بودم و توي قهوه خانه مستشار چاي خورده بودم و قلياني كشيده بودم و يك نفر زير آواز زده بودكه هنوز آوايش توي گوشم هست ؛ چه خوانده بود ، نمي دانم .

از كافه كه زدم بيرون . بي هوا باران گرفت و چه پر زور . قدمهايم را تند كردم تا كتابفروشي . توي مسير نابخود به ياد اين مسمط زيباي دهخدا بودم كه : ... ياد آر ز شمع مرده ياد آر . نمي دانم آقا تقي از چه روي نام كتابفروشي اش را دهخدا گرفته بود اما من هميشه به ياد همين شعر مي افتادم و چهره خود آقا تقي كه زيادشبيه نبود به دهخدا اما حسي داشت يادآور سراينده ي اين شاهكار كه :

                                        اختر به سحر شمرده ياد آر ...

 وارد كه شدم ، آقا تقي داشت با يك نفر صحبت مي كرد . آرام پچ پچ مي كردند . دو تا دختر دانشجو ( از كجا فهميدم دانشجو هستند ؟! ) هم آنطرف ، انگار دنبال چيزي خاصي  باشند ، كتابها را زير رو مي كردند . سلام كردم . طبق معمول حال و احوال كرديم وگرم تحويل گرفت . رفتم سراغ قفسه داستانها ، اما بي دليل حواسم به صحبتهاي آقا تقي بود و مردي كه كنارش نشسته بود ( شايد چون فارسي حرف مي زدند . )  لابلاي حرفهاشان شنيدم چند بار كه آقا تقي ، دكتر خطابش مي كرد . موميا و عسل۳ را برداشتم ، براي رد گم كردن ؛ اما گوشم تيز حرفهاشان بود .

آقا تقي گفته بود : دكتر اين روزها هيچ بهتر نشدم .

چه آرام صحبت مي كرد . هول چه داشت ؟

-  داروهاتو مرتب مصرف مي كني ؟

-  به موقع كه نه اما ... راستش ...ديگه نه ، مصرف نمي كنم .

-  چرا ؟!

-  آخه دكتر اثري نداره .

-  اين قرصهايي كه جديد تجويز كردم توي بلند مدت اثر مي كنه بايد به موقع مصرف كني وگر نه ...

 آقا تقي عينكش را از برداشته بود و با دستمال گوشه چشمهايش را پاك مي كرد .

 - دكتر ! توي بلند مدت كه ديگه  عمر من تمام شده.

دكتر خنديده بود و آقا تقي ... فقط لبخند زده بود . تلخ ...

-  چيزي از قرصات اينجا داري ؟

آقا تقي كشوي ميزش را بيرون كشيد و يك بسته كپسول روي ميز انداخت . سرك كشيدم . از  دور شناختم . فلوكستين بود . دكتر چيزي روي كاغذ نوشت و پشت بسته قرص چسباند .

 - از امروز با اين دستور مصرف كن ، حتما .

پسركي هفده هجده ساله در كتابفروشي را باز كرد . خيس آب . پرسيد : جبر و احتمال پيش دانشگاهي وار ؟

آقا تقي با سر اشاره كرد؛ نه .

پسر در را چفت كرد و رفت به دنبال جبر و شايد احتمال . دهخدا كتاب درسي نمي آورد .

دكتر گفت : شنيدم اعترافات آگوستين تجديد چاپ شده .

-  يك ترجمه ي جديد در آمده . كار پسر دكتره . اجازه بدين .

برخاست و از كتابخانه بالاي سرش كتابي بيرون كشيد : خدمت شما .

دكتر كتاب را گرفت و ورق زد ، گفت : قلم عجيبي داره !

آقا تقي گفت : بله . كاش ما هم جراتش را داشتيم .

دكتر خنديد : مي خواي اعتراف كني ؟

 -  نه ؛ ما اعترافهامون را كرديم آقاي دكتر. يادتون نيست ؟

 -  چرا يادم هست .

 كتاب را بست و لبخند زد. تلخ ...

دخترها روبروي پيشخوان ايستاده بودند ، كارشان تمام شده بودو يكيشان  از كيفش پول در مي آورد .

-  چقدر شد ؟

آقا تقي پشت كتاب را نگاه كرد .

-    5400 تومان .

كتاب را داخل مشما گذاشت و پول را گرفت . بعد آبنبات تعارف كرد .

-   شما اينجا دانشجويين ؟

يكي از دخترها گفت : بله ، آزاد .

-    اهل كجايين ؟

-     شيراز .

-  به به  شيراز ! (مكث كرد ) حالا شيرازخوبه يا تبريز ؟

دختر دومي گفت : هيچكدومش چنگي به دل نمي زنه ! همه جاش ايرانه ديگه .

دكتر سرش را بلند كرد و به دختري كه اين را گفته بود نگاهي انداخت . دختر خنديد.

آقا تقي گفت : حالا دارين مي رين تعطيلات ؟

-  آره ميريم تعطيلات ... جزاير مارماريس ! عيده ديگه ...!

هردو خنديدند .

 آقا تقي گفت : خوش بگذره .

 -  مرسي ، دستتون درد نكنه . الناغرماسون !

بازخنديدند. آقا تقي هم خنديد. در را باز كردند و بيرون رفتند. پشت كوله پشتي هركدامشان يك عروسك كوچك آويزان بود، راه كه مي رفتند تكان تكان مي خورد .

دكتر گفت : چي خريدند ؟

 آقا تقي لبخند زد ، گفت : ديوان حافظ ! زيره به كرمان مي برند .

 خندم گرفت .

دكتر گفت : شما هم اين سيزده ، چهارده روز رو تو خانه نمان ، برو يك طرفي . برات خوبه . 

بعد بسته قرص را به دست آقا تقي داد : بايد مرتب و به موقع مصرف كني . ببين اينجا هم نوشتم .

آقا تقي بسته قرص را گرفت و توي كشوي ميز انداخت ؛ براي هميشه شايد. شيشه بخار گرفته را پاك كرد و نشست .

دكتر گفت : گرفته اي تقي ، ها ؟

 آقا تقي زير لب خواند :

از چه روي چون ارغنون ننالم ؟

از جفايت اي چرخ دون ننالم ؟

چو نگريم از درد و چون ننالم

دزد را چو محرم به خانه كردم۴

 

 

 خيابانهاي تبريز را مقعر ساخته اند انگار. باران جمع مي شود وسطشان و يكهو سيلاب مي شود ؛ خروشان ... وتا بخود بجنبي با آب رفته اي . آبراههايش اما چه خشكند. مسيرهاي قانوني آب .

بيرون هنوز باران مي باريد كه دكتر پرسيده بود : دنبال دوزخيان روي زمين ۵مي گردم . نداريش ؟

-  اينجا ندارم ، اما توي خانه ... شايد . ترجمه دكتره . كمتر كسي ديگه دنبالش مياد؛

 اما چهار زندان انسان ۶هست ، خوانديش ؟

 بيشتر از اين نشنيدم . فكرم رفت جاهاي ديگر و ...

... و شايد دكتر جواب داده بود ، بله همان سالها خوانده ام . سالهاي 57 ...

آقا تقي هم جواب داده بود شايد : به كجا رسيديم آقاي دكتر ؟

 

بيرون باران بر رد گلوله هاي توپ مي باريد . زير طاق بلند ارگ خشك بود و در پناهش هيچكس .... چه هراسناك ايستادگي مي كنند هنوز ، آجر آجر ارگ و نفر نفر ...

موميا و عسل روي دستم مانده است .

 

 

 

 

1.        برگرفته از منظومه انقلاب ، رضا براهني

2.        نام يكي از فصلهاي هابيت . نوشته ج .ار.ار.تالكين

3.        نوشته شهريار مندني پور

4.     عارف قزويني

5.    نوشته فرانتس فانون

6.    نوشته دكتر علي شريعتي

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 1:22  توسط دوازده رخ   | 

                                  

 

 

نگفتم روزه بسياري نپايد ؟ 

رياضت بگذرد سختي سر آيد                                     

پس از دشواري آسانيست ناچار

و ليكن آدمي را صبر بايد

رخ از ما تا بكي پنهان كند عيد

هلال آنك بابرو مينمايد

سرابستان درين موسم چه بندي ؟

درش بگشاي تا دل برگشايد

غلامان را بگو تا عود سوزند

كنيزك را بگو تا مشك سايد

كه پندارم نگار سرو بالا

درين دم تهنيت گويان در آيد

سواران حلقه بربودند و آن شوخ

هنوز از حلقه ها دل ميربايد

چو يار اندر حديث آيد بمجلس

مغني را بگو تا كم سرايد

كه شعر اندر چنين مجلس نگنجد

بلي گر گفته سعديست شايد       

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 1:46  توسط دوازده رخ   | 

                      

 

 

 كي بود ... ؟

 

 يكي از پرسه زني هاي شبانه ي تبريز شايد كه با امين از نور زمستاني برگمان مي گفتيم . من از ترس و لرز مي گفتم و او از در محضر لاهوتيان !

 

 به ساعت نرسيده گفته بودم پيرمرد پيش كشيش اعتراف مي كند ، افكار ملحدانه و انديشه هاي كفر آميز  لحظه اي آرامش نمي گذارد ؛ گمان مي كند رنجي كه در زندگي متحمل شده كمتر از رنجي نبوده كه مسيح بر صليب كشيده . گذشته از آن ، مسيح به وجود پدر آسماني ايمان داشته و به رحمتش اميدوار بوده و همين كفايت مي كند تا همه ي وسوسه ها را تاب بياورد . ايمان و يقيني كه پيرمرد از وجود آن در خودش مطمئن نبود و البته كشيش هم ... .

 

كوچه امين باريك بود و بن بست . بيشتر به هزارتويي تاريك مي مانست . تا به خانه برسم هزار فكر و خيال بود كه مي آمد و مي رفت . چه شب ها كه تنها از اين كوچه نگذشتم . ( امروز آن حال و هوا كجاست ؟ )

سر كوچه يك مسجد بود . بدون گنبد ، بدون گلدسته . كتيبه اي آجري داشت كه نامش را رويش حك كرده بودند. مسجد امام حسن عسكري (ع ) . ( به حافظه ام اطمينان كرده ام . اين مكان ها امروز كجا هستند؟...هستند؟!  يا فقط انگاره اي در جغرافياي ذهن رو به زوال من ؟ )

 مسجد كوچك بود و گرفته . ياد آور كليساهاي صدر مسيحيت . از آنها كه گمان مي كني هميشه يك نفر روبروي محراب معتكف نشسته است و منتظر شايد ... .

امين ، خانه اي را كه در همسايگي مسجد بود ، نشانم داده بود و گفته بود : فكرش را بكن هر روز چه انرژي عظيمي به اين خانه وارد مي شود . هر صبح و شام .

خيلي نگذشت . يك روز خانه را خراب كردند و ... .

 بجاي چه ساختند نمي دانم . تا آخرين روز تبريز ، آخرين روزي كه سوار قطار شدم و دانستم كه براي هميشه تركش مي كنم ، هيچ ...

 

 تنها توي اتاق ، دراز كشيده بودم و سقف را نگاه مي كردم و رد قلم مو را بر سفيدي اش مي جستم .

 امين پيام فرستاد : ... و اي خدايي كه يادت موجب ناميدي است .

كامو مي خوانديم آن روزها .

 

 زمستان بود و شب قدر . با امين ، رفته بوديم مسجد دانشگاه . يك نفر وسط دعاي جوشن كبير آنقدر بي تابي كرد كه  از حال رفت . چه كسي بود ؟ هيچوقت نفهميدم . اما به حالش غبطه خوردم . روضه خوان مي گفت به چشم هايتان التماس كنيد تا به اندازه پر مگسي اشك بريزند . چشم هاي من خشك بود .

كفش هايم نبود بيرون كه آمديم . فقط يك جفت كفش كهنه شبيه مال خودم مانده بود ( اين قضيه دومرتبه ديگر هم اتفاق افتاد . كجا ؟ بماند . بار دوم پا برهنه برگشتم .) به اجبار كهنه ها را پوشيدم و تا خانه بيخ گوش امين غر زدم . چيزي كه ندادند هيچ ، كفش هايم را هم بردند .

بعدا بود كه دانستم حاج آقا روشني كفش ها را به اشتباه پوشيده و رفته است . روشني ... نور ...؟!

 

 ديگر از آن به بعد نه  نور زمستاني را ديديم و نه حرفي پيش آمد . نه جغرافياي مكاني آن بود كه بود و نه جغرافياي ذهن . خيلي چيز ها تغيير كرد ، نه بهتر شد و نه بدتر . فقط تغيير كرد . تا روزي كه  برگمان مرد . تابستان امسال . فرسنگها دور از آن احوال و روزها . تعجب نكردم . انگار كه مدتها به انتظار مرگش نشسته بودم و حالا انتظارم سر آمده بود . پيام فرستادم براي امين كه :  برگمان مرد . جواب آمد :

 

برگمان رفت ، پير كنعان رفت

نور ماه از شب زمستان رفت

گرچه از او نشانه اي نرسيد

از تكاپوي كفر و ايمان رفت .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 8:31  توسط دوازده رخ   | 

                                                        

... جاهاي ديگر را نمي دانم ، اما اينجا همه چيز تبي دارد كه بالا مي گيرد يا فروكش مي كند ؛ سرد مي شود و بعد ديگر حرف زدن از آن طرحي از لبخند بر لب هر شنونده اي مي نشاند . نوعي لوث شدگي .

شايد هم بهتر اين باشد بگويم مد . مد دقيقا مناسب حال و هواي حاكم است . همه گير مي شود و بعد به همانجا كه بود بر مي گردد !

 مد در عرصه پوشاك و خوراك و آرايش مو به نوعي قابل توجيه است و احتمالا همه جا وضع به همين منوال است ( حاكم بودن وضعيتي در همه جا يعني اينكه بلا مانع است ! ) ، اما در زمينه علوم عقلي و انساني  آيا توجيه پذير مي باشد ؟

ناگهان فلان فيلسوف يا فيلمساز يا نويسنده يا آوازه خوان مد مي شود وهمه در تهيه آثارش از يكديگر سبقت مي گيرند . ( البته پر واضح است كه منظور، چيزي از جنس آنچه در نشريات زرد مي بينيم و مخاطباني از آن دست نيست . حالا مرز ميان عام و خاص كجاست و چقدر مي باشد ، بماند ) . و اين قضيه همينطور كش مي آيد ، فراتر از حد تحمل . خاصيت كشساني آنقدر زياد است كه دلزدگي و دافعه ايجاد مي كند نسبت به موضوع يا شخصي كه مورد توجه ناگهاني قرار گرفته . هر چند براستي در برخي موارد آنچه اقبال همگاني پيدا كرده و مد شده واقعا شايسته احترام و تامل است اما حس باز دارنده اي مانع از آن مي شود كه بتواني بدون پيش داوري به آن نزديك شوي .

در دوره اي به مدد ترجمه هاي گوناگوني كه از آثار ژيژك انجام شد ، اين فيلسوف مخصوصا در قشر دانشجويان ، تبديل شد به مد روز و تب ژيژك و نوشته هايش بالا گرفت ، كه البته هنوز هم چندان سرد نشده و برداشتهاي بي مايه و سطحي از نوشته هاي او ادامه دارد اما نه به پررنگي گذشته . (  براي پي بردن به عمق آثار وي حداقل آشنايي با آراي هگل ، ماركس و لكان ضروري است ، حالا با سطح شناختي كه از دانشجويان داريد خود قضاوت كنيد جنس تفسيرها چه مي تواند باشد ) . البته اين خيلي هم خوب است كه يك جريان فكري درست يا غلط در افكار عمومي جريان پيدا كند و مورد نقد و بررسي قرار گيرد . اما متاسفانه مشكل از همين جا شروع مي شود . به هر دليلي نوع برخورد تحصيلكردگان ما با جريانهاي فكري غالب ، چيزي شبيه مصرف فست فود شده است . يا نظريه جديدي را در بست مي پذيرند بدون آنكه بطور منطقي چيزي به آن بيافزايند يا كم كنند و يا ابلهانه بر سنتي قديم پا فشاري مي كنند و اين ميان اگر مباحثه اي هم درمي گيرد در جهت به رخ كشيدن اطلاعات انباشته است تا رسيدن به جوابي منطقي يا احتمالا حقيقت . جالب اينجاست كه استادان دانشگاه در اين فقره گوي سبقت را از دانشجويان نيز ربوده اند .

اكثراستادان كه از جريانهاي نوي فكري ، هنري يا علمي بي خبرند و همان معلومات گذشته را براي كسب روزي حلال كافي مي دانند ؛ عده اي هم كه چيزهايي شنيده اند و مطالعه اي دارند تعابيرشان دقيقا مطابق آن چيزي است كه سيستم از آنها انتظار دارد .

 بي اغراق ، دانشگاههاي ما دبيرستانهايي است با ابعاد بزرگتر و دك و پز بيشتر . سطح سواد استاد و دانشجو در حد حل جدول روزنامه . نظام مديريتي آن همانند مدارس ابتدايي و دانش آفريني آنقدر خرد كه به چشم نمي آيد . سواد روزنامه اي و دانستن يكي دو اصطلاح ، براي روخواني و به رخ كشيدن كافي نيست ؟

چه خوب بود فصلي از فيلم اعتراض كه عده اي از دانشجويان به اصطلاح معترض توي كافه اي دور هم جمع شده بودند و روي ميز پر بود از روزنامه هاي باب آن روزها .( درجه حرارت تب كافه نشيني همچنان بالاست . صندلي چوبي ترجيحا لهستاني ، سقف كوتاه و فضاي گرفته و دنج ، قهوه تلخ ، سيگار و ... شمايي از يك كافه پاريسي . كافه نشين ايراني به دنبال رسيدن به اين نمونه ناب است. احتمالا روشنفكري بعد از اينها خودش خواهد آمد ! ) دانشجويان معترض به طرز دل به هم زن و بي مايه اي در مورد مسائل سياسي اظهار نظر مي كردند و از هر دري مي گفتند وكيميايي اگر دوربينش را روشن نگه مي داشت در اين آشفته بازار آرا و عقايد ، جا داشت كه بيشتر از اين را هم بشنويم .

 شايد يكي از دلايلي كه كمتر كسي تحمل دوباره ديدن اعتراض را دارد ، همين فصل كافه باشد .

اعتراض کافه ای ....!

  

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 16:44  توسط دوازده رخ   | 

برده وار تن مي دهي به دستور زبان و هيچ سرپيچي نمي كني از فرمانش ، مبادا كه سخنت را نفهمند . آنقدر كه كلمات اجازه مي دهند ، مي خواهي نقب بزني به يكي از هزار ، هزارتوي لايه لايه ذهنت و از چيزي بنويسي كه خودت هم نمي داني چيست و آزارت مي دهد و قلم زدن هم  چيزي از آن نمي كاهد . تنها تو را  روبرو مي كند با لايه هاي پنهان تري از خودت كه نمي دانستي .

حالا بايد بداني كجا اين جريان سيال را قطع كني و نقطه بگذاري يا با « و » و « كه » و « زيرا »  و ... ( چه آواي عجيبي دارند اين كلمات ) ، اجازه بدهي كه ادامه پيدا كند . كاش راه گريزي بود از بند واژه ها ... اگر مقصودت را نفهميدند چه ؟ فقط بايد تن دهي به آنچه زبان مي گويد . عريان كردن روحت در مقابل ديگران . شرم مكن . خودت هم مي داني ديگر چيزي براي پنهان كردن نداري . نوشتن ، همين و تمام .

 

ورنر هرتسوگ فيلمي دارد بنام « جايي كه مورچه هاي سبز رويا مي بينند » . داستان از اين قرار است كه عده اي از بوميان استراليا مانع اجراي عمليات راهسازي يك شركت خارجي مي شوند ، زيرا از دير هنگام معتقدند دشتي كه قرار است از آن جاده بگذرد ، مكاني است كه هر بهار مورچه هاي سبز در آن بخواب مي روند و روياي آينده زمين را مي بينند .

فصلي از فيلم ، در دادگاهي مي گذرد كه براي بررسي اين موضوع تشكيل شده است . در اين فصل  يكي از بوميان آن منطقه را به جايگاه احضار مي كنند تا شهادت دهد و ثابت كند اينجا مكاني است كه مورچه هاي سبز رويا مي بينند . يعني باور كهن اسطوره اي اش را كه در زماني ازلي اتفاق مي افتد ، تبديل به باور يك قدرت بزرگ سياسي ، داراي نظام قدرتمند بوروكراسي كند .

مرد بومي شروع به صحبت مي كند . با زباني بيگانه كه حاضران و بيننده چيزي از آن نمي فهمند . ( آيا تماشاگر با ندانستن زبان مرد بومي ، جزء همان نظامي نيست كه دشتي را كه مورچه هاي سبز در آن رويا مي بينند تخريب  مي كند ؟ ) مرد بومي با همه وجودش از آنچه باور دارد دفاع مي كند ، اشك مي ريزد و تنها خدا مي داند چه رويا ها و خاطراتي را باز گو مي كند كه ما چيزي از آن درك نمي كنيم .

وقتي حرفهاي مرد بومي تمام مي شود قاضي از تنها بومي اي كه مي تواند انگليسي صحبت كند مي خواهد حرفهايش را ترجمه كند . اما مترجم مي گويد من خود نيز نمي دانم او چه گفت ! او آخرين بازمانده از قبيله اي است كه حالا ديگر وجود خارجي ندارد . او كه بميرد انگار كه هيچوقت چنين قبيله اي وجود نداشته ؛ تنها كسي كه در دنيا به زبان قبيله او سخن مي گويد خود او است . زبان آنان بكلي از بين رفته است ...

 

اين وبلاگ را بخاطر دوستی ساختم كه اگر نبود او و اصرارش ، بعيد مي دانم زير بار تعهد نوشتنش مي رفتم .

 

   

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 7:0  توسط دوازده رخ   | 

از نوشته ها همه تنها دوستار آن ام كه با خون خود نوشته باشند . با خون بنويس تا بداني كه خون جاري است.

 

دريافتن خون بيگانه آسان نيست : از سرسري خوانان بيزارم .

 

آن كه خواننده را شناخت ، ديگر براي خواننده كاري نكرد .

 

سده اي ديگر با چنين خوانندگان ، يعني گنديدن جان !

 

اين كه هركس خواندن تواند آموخت ، سرانجام نه تنها نوشتن كه انديشيدن را نيز تباه خواهد كرد .

 

چنين گفت زرتشت

   بخش يكم  

درباره خواندن و نوشتن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 5:54  توسط دوازده رخ   |