تبليغاتX
دوازده رخ

 

ما در كتابهاي مقدس مي خوانيم : « و خداوند ابراهيم را امتحان كرد و به او گفت اي ابراهيم ، كجايي؟ و ابراهيم پاسخ داد : اينجايم » . اي خواننده اي كه روي سخنم با توست ، اگر تو جاي او بودي و از دور فرا رسيدن سرنوشت سهمگين را مي ديدي آيا به كوهها بانگ نمي زدي كه « بر من بيافتيد » و به تلها كه « مرا پنهان كنيد » ؟ و اگر نيرومند تر مي بودي پاهايت آهسته در راه حركت نمي كرد و راه قديمي را نمي جست ؟ اگر خطاب مي شدي آيا پاسخ مي دادي يا نه ؟ شايد زير لب و با زمزمه پاسخ مي گفتي ؟ نه به گونه ابراهيم كه شادمانه ، سر افراز و مطمئن به بانگ بلند پاسخ داد « اينجايم » . سپس مي خوانيم : « ابراهيم بامداد پگاه برخاست » و شتابان بيرون شد بدانگونه كه گويي به جشن مي رود و صبح زود بود كه به ارض موعود رسيد . او هيچ چيز به سارا ، هيچ چيز به العازر نگفت . زيرا چه كسي مي توانست او را بفهمد ؟ آيا امتحان به واسطه همان طبيعتش از او پيمان نگرفته بود ؟ او هيزمها را شكست ، اسحاق را بست ، آتش افروخت و كارد را كشيد . اي خواننده من ! بسا پدراني كه مرگ فرزند برايشان با از دست دادن عزيزترين چيز در جهان يكسان بود و آنان را از هر اميدي به آينده تهي مي كرد ، اما هيچ يك از آنان فرزند موعود به معنايي كه اسحاق براي ابراهيم بود نبودند . بسا پدراني كه فرزند از دست داده اند ، اما خدا ، اراده تغييرناپذير و درك ناشدني قادر متعال ، دست خدا بود كه فرزند را گرفته بود . با ابراهيم چنين نبود . براي او آزمايشي دشوارتر مقدر شده بود ، سرنوشت اسحاق به همراه كارد به كف خود ابراهيم سپرده شده بود . و پيرمرد ، با تنها اميدش، در آنجا ايستاده بود ! اما او شك نكرد ، او مضطربانه به راست و چپ ننگريست . او با نيايش هايش با آسمان رويارويي نكرد . او مي دانست قادر متعال است كه او را آزمايش مي كند ، مي دانست كه اين دشوارترين ايثاري است كه مي تواند از او طلب شود ؛ اما اين را نيز مي دانست كه هيچ قرباني وقتي كه خدا آن را بخواهد چندان دشوار نيست . او به لطف محال ايمان داشت ؛ زيرا هر محاسبه انساني از دير باز معلق شده بود . و ابراهيم كارد را كشيد .

تنها آن كس كه تشويش را شناخته است آرامش مي يابد ، تنها آن كس كه به هاويه فرو شود محبوب را نجات مي دهد ، تنها آن كس كه كارد مي كشد اسحاق را به دست مي آورد ...

 

ترس و لرز

سورن کیرکگور

        

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 2:17  توسط دوازده رخ   | 

 

گاهي اوقات كه در يك همايش يا چيزي شبيه به آن ، آن هم از نوع دانشجويي اش شركت مي كنم ، شگفت زده مي شوم از رفتار بعضي از افراد كه ناگهان در ميانه يا پايان سخنراني يك نفر كف مي زنند و تشويقش ميكنند و اين را بارها و بارها ديده ام كه وقتي سخنران بعدي دقيقا حرفهايي در تضاد با اولي مي زند ، باز همان عده اي كه قبلا با كف زدن هاشان اولي را به اوج رسانده و تاييد كرده بودند ، براي آن تضاد آشكار هم ابراز احساسات مي كنند . در اين وضعيت از خودم هميشه مي پرسم كساني كه اينقدر به راحتي حتا نظر خودشان را  نقض مي كنند براستي با چه چيز موافقند و با چه چيز مخالف !

به ياد گوسفندان داستان قلعه حيوانات جورج اورول مي افتم . در مبارزه انتخاباتي ، ناپلئون زيركانه خود را سخنران دوم معرفي كرد و نوبت اول را به اسنوبال داد ، زيرا از يك راز بزرگ خبر داشت و آن راز بزرگ اين بود كه ...

 

... اسنوبال با حرارت سخنراني اش را تمام كرد . گوسفندان هم پر شور به تاييد او ، بع بع بلند سر دادند و به دنبال آنها ديگر حيوانات مزرعه ، قد قد كردند ، ماغ كشيدند ، عرعر كردند ، شيهه كشيدند و ... در ميانه اين هياهو چه كسي مي تواند مخالف باشد ؟!

اسنوبال سرشار از اعتماد به نفس و اطمينان از نتيجه كار از صحنه پايين آمد و نوبت را به ناپلئون سپرد . ناپلئون تلاش زيادي نكرد ، يك سري حرفهاي معمولي زد كه به گمانم براي تك تك ما آشنا باشد . سخناني كه هميشه از قشر مجهول الهويه اي بنام مسوولين انتظار داريم . ناپلئون هم از همين حرفها زد و در كمال ناباوري ناگهان گوسفندان شروع كردند به بع بع ! ابتدا آرام بعد صدا ها بلند تر شد ، كم كم ترديد گاو و اسب و مرغ و جوجه و كبوتر و خوك هم از بين رفت و همه يك صدا و با حضوري حداكثري ! ناپلئون را تاييد كردند . بله ناپلئون از رازي بزرگ با خبر بود و آن راز اين بود كه گوسفندان با هر كسي كه همان لحظه در حال سخنراني باشد موافقند !

بارها با خودم عهد كرده ام كه ديگر در اينگونه مراسم شركت نكنم . متاسفانه شاهديم كه قشر پيشروي جامعه مان كه دانشجويان باشند واقعا فاقد قدرت تميز سره از ناسره هستند و با هر كسي كه پشت تريبون نشسته باشد يا ميان خودشان ماداميكه حرف مي زند موافقند . براستي چنين كساني چه ميزان قابل اعتمادند ؟!

 

  به سنت امين كه آخر نوشته هايش تفال مي زند به حافظ منم كتاب را باز كردم آمد :

 

سحر با معجزه پهلو نزند دل خوش دار

سامري كيست كه دست از يد بيضا ببرد

  

کتابی می خواندم از گوستاو لوبون بنام روانشناسی توده ها . نوشته بود : مشخصات مردم عبارتند از « قابل تحريک بودن ، فاقد ظرفيت استدلال ، قضاوت و روحيه انتقادي و افراط در احساسات» .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 21:52  توسط دوازده رخ   | 

 

چند قطره خون چكيده بود كف پياده رو . جايي كه ايستاده بودم خون بيشتري ريخته بود . شايد زخمي همانجا كه من ايستاده بودم ايستاده ، لحظه اي مكث كرده ، دستش را به ديوار گرفته و نفس نفس زده ، خشك و خلط دار ؛ يك قدم به جلو برداشته و همه توانش را جمع كرده براي قدم بعدي و همينطور خون مي رفته از پهلوي بازش ، ران شكافته اش يا پاشنه پا ، چشمش كه با تيزي چاقو قصابي شده يا ... رد هواكش كارد بر تن مجروهش مي سوخته .

 پايش به زمين كشيده شده شايد و صداي خنده هاي من در گوشش پيچيده كه كمي آنطرفتر ، كوچه اي يا فقط ديواري آنسوتر ، مشغول خوش و بش با ناهيد بوده ام ، فقط چند دقيقه پيش ...

 تمام آن لحظاتي كه سرخوشانه مي خنديديم و توي گوش هم چرت و پرت هاي عاشقانه مي خوانديم ، يكنفر اينجا كه من ايستاده ام به خود مي پيچيده است از درد وصداي خنده هاي ريز ناهيد پرده گوشش را مي خراشيده و خون گرم از لا به لاي انگشتانش راه باز مي كرده به بيرون . دو دستش را فشار مي داده بر جاي زخم . ناهيد مي خنديده . چند قطره خون سر خورده از لاي انگشتهاش و چكيده بر زمين . گرم  و تازه ، بوي شوري مي دهد ، لخته شده و دارد خشك مي شود هنوز . من بي صدا خنديده ام ...

 

رد خون را دنبال كردم ، رسيدم به ديواري آجري . قدم جاي پاهاي زخمي گذاشتم . سرك كشيدم پشت ديوار . هيچكس نبود . كوچه با نور بي سوي تير برقي چوبي روشن بود و تاريك . رد خون را توي تاريكي كوچه گم كردم .

 

صبح سه كارگر شهرداري خون را از روي آسفالت خيابان با جارو و آفتابه مي شستند . يكي آب مي ريخت ، ديگري جارو مي كشيد ، سومي به من نگاه مي كرد . هر كه گذشته بود سكه اي انداخته بود . دست كردم توي جيبم ، خالي بود . كارگر سومي ريشش را خاراند . از صداي سيخ هاي جارو كه به زمين كشيده مي شد پشت چشم چپم تير كشيد . كارگر سوم  به من نگاه مي كرد . گوشي ام زنگ خورد . كارگر جارو به دست ، دست كرد توي جيبش و گوشي اش را بيرون آورد و نگاه كرد ، باز گوشي را سراند ته جيبش . او هم كمر راست كرد و زل زد به من . صفحه گوشي را نگاه كردم ، ناهيد بود . با كف دست ، چشم چپم را ماليدم ، تيركشيد ؛ تار شد . خونابه را دنبال كردم با چشم ، رسيد به گذر آب وسط كوچه . كارگر اول دولا مانده بود و زمين را نگاه مي كرد . گوشي ام زنگ مي خورد . ناهيد بود . تكيه زدم به ديوار آجري .

 - الو ...

سه قطره خون پيش پايم چكيده است ، لخته شده ، دارد خشك مي شود هنوز . خبري از زخمي نيست .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 23:16  توسط دوازده رخ   |