من طرفدار عدالتي موثر هستم كه به آنچه قصد كرده مي رسد .
من اصلا مخالف خشونت نيستم ، ولي بايد خشونتي سودمند باشد .
از آن نوع اعمال پر سر و صدا هم كه بلا استثنا قناس از آب در
مي آيند خوشم نمي آيد .
خب پس ! مي خواهيد انتقام بگيريد ؟ از همه مهمتر اين است
كه مي خواهيد نگذاريد چن چي كارهاي زشتش را تكرار كند ؟
« خاندان چن چي ، آنتوان آرتو »۱
پرده اول : كلاس اول دبستان بودم . يادم هست كه يكروز مدرسه را خيلي زودتر از وقت معمول تعطيل كردند . مدير مدرسه سر صف گفته بود كه بعد از تعطيل شدن بدون معطلي به خانه برويم . شيفت ظهر بوديم . مدير گفته بود اگر زود به خانه نرويم و بجايش توي كوچه ها پرسه بزنيم يا طبق عادت هميشگي برويم زمين خاكي نزديك مدرسه به دعوا و كتك كاري يا هر كاري غير از مدرسه رفتن بكنيم ، او متوجه خواهد شد ؛ بعد نه تنها به پدر و مادرهايمان اطلاع خواهد داد كه از نمره انضباط مان هم كم مي كند و همه اينها به كنار بايد روز بعد كف دستانمان را براي ضربه هاي تركه آماده كنيم .
با همه كودكيمان انگار دانسته بوديم كه حرفهاي آقاي مدير آنقدرها هم جدي نيست . توي بچه ها پچپچه هايي بود . حرف از اعدام بود و ...
همه ما به ياد داشتيم آنروز كه جهانگير، بطري شكسته دوغ آبعلي را توي شكم حسن آقا فرو كرد و جلوي چشم همه ما بچه دبستاني ها كه تازه تعطيل شده بوديم ، بطري خون آلود را بيرون كشيد و زمين انداخت و گريخت . پسر حسن آقا ، شاگرد مدرسه ما بود . بالاي سر پدرش كه رسيد ، حسن آقا به پهلو روي آسفالت خيابان غلتيده بود و از دهانش كف و خون بيرون مي زد . فقط خون بود و خون و ناله هاي گوشخراش . گوشم را گرفتم و چشمهايم را بستم .
خانه جهانگير ته كوچه ما بود . مي شناختمش . چه كاره بود نمي دانم . يكبار با پدرم سلام و عليكي كرده بود و از من پرسيده بود كلاس چندم هستم و وقتي خواسته بود دستي به سرم بكشد پدرم مرا پس كشيده بود و دستم را محكم فشرده بود .
بچه ها مي گفتند قرار است جهانگير را توي زمين خاكي نزديك مدرسه جلوي چشم همه دار بزنند . يكي از بچه ها قسم مي خورد كه جرثقيل بزرگي را ديده كه از جلوي پنجره كلاس گذشته و به سمت زمين خاكي رفته است . از مدرسه كه بيرون زديم همه بي اختيار كشيده شديم به طرف زمين خاكي . چند كوچه بيشتر فاصله نبود . يكي گفته بود :« زود باشين الان دير مي شه !» قدمهايم را تند كردم . يك دفعه چيزي عين برق گرفتگي توي تنم موج زد و گذشت . بعد دلشوره اي از بالاي شكمم شروع شد و كشيد به زانو هايم . قدمهايم سست شد . اما رسيده بودم تقريبا . از دور جمعيت مثل مورچه هايي كه گرد سوراخشان توي هم مي لولند ، دور بلنداي آهني جرثقيل جمع شده بودند . فكر مي كردم بايد جهانگير را ببينم ، اما هر چه چشم دواندم خبري از او نبود . هركه را مي شناختم و نمي شناختم آمده بودند . همكلاسيم هادي تخمه گرفته بود . يك مشت هم به من داد . دلم مي خواست يكبار ديگر جهانگير را ببينم . تا يكسال پيش هر روز مي ديدمش كه سرپا توي اغذيه گل سرخ ايستاده و ساندويچ دو نانه گاز مي زند و دوغ آبعلي سر مي كشد . حتا روزي كه شيشه دوغ را به سنگ جلوي پيشخوان اغذيه فروشي كوبيد و با آن شكم حسن آقا را پاره كرد ، ديده بودمش كه با چه ولعي ساندويچ بندري اش را با انگشت توي دهانش مي چپاند .
طناب دار همان بود كه هميشه توي فيلمها ديده بودم . چيزي شبيه سيم بكسل كه از قلاب چرثقيل آويزان بود و توي هوا تاب مي خورد .
توي فيلمها ، شب آخر از اعدامي مي پرسند چه غذايي دوست دارد و هر چه خواست برايش آماده مي كنند . دلم مي خواست بدانم جهانگير چه چيزي سفارش داده . با خودم فكر كردم شايد چلو كباب يا يك مرغ درسته يا شايد بندري ...
ناگهان دستي روي شانه ام خورد . سر برگرداندم . آقاي مدير بود .
- آ... ق ... قا ... اج...ا...ز ... ه ...
ديگرصبر نكردم . تا خانه يك نفس دويدم و خدا مي داند چقدر ناراحت شدم از اينكه نتوانستم دار زدن جهانگير را ببينم . همه چيز برايم حكم يك مراسم كارناوال را داشت آنروزها .
تا يكماه بعد از روز اعدام ، بچه ها حرف ديگري نداشتند جز جهانگير . از اين مي گفتند كه چطور دو سرباز بازوهايش را گرفته اند و چشمهايش را با دستمال چرك مرده اي بسته اند و طناب را به دورگردنش محكم كرده اند و اينكه چطور جهانگير دست و پاي بسته اش را بالاي دار به هم مي زده ، چطور جان مي داده ، چطور از گلويش صداي خرخر مي آمده و چطور يك لنگه از دمپايي اش از پايش كنده شده و روي زمين افتاده است .
همه اينها در خاطره تك تك ما بچه هاي كلاس اول ثبت شد . بعد چند ماه كم كم اين زمزمه ها و تعريف كردنهاي گاه پنهاني فرونشست اما كاملا از بين نرفت . هركس هرجا و وقتي كه موقعيت را مناسب مي ديد باز پاي جهانگير را به ميان مي كشيد . اما چيزي كه درهربار تعريف كردن هميشه تغيير مي كرد ، ميزان جزيياتي بود كه به اصل ماجرا افزوده مي شد و به مراتب لذت مخاطب افزايش مي يافت . راوي هميشه مي خواست گوشه ناگفته ديگري را رو كند . ما با هر بار شنيدن اين داستان « آري مي گفتيم ، به نيازي دهشتناك، و افزون بر آن خاموشي ناپذير»۲. گمان مي كرديم وراي آنچه آنجا اتفاق افتاده ، بايد چيزهاي ديگري هم پس پرده باشد كه از ديد ما پنهان مانده است .
خاطرم هست كه سالهاي چهارم و پنجم دبستان ، آنچه كه بسيار دگرگون شده بود درهر بار شنيدن و يادآوري اين اتفاق ، نوع لذتي بود كه از آن مي برديم . بچه ها دست و پا زدن جهانگير را بالاي دار ، حتا صداي خرخر كردن گلويش را پيش از جان دادن تقليد مي كردند . موج بي پرده اي از روايتهاي خشن وارد ذهنيت ما شده بود . مردوديها و بچه هاي بزرگتر، رگه هايي اروتيك چاشني حرفهاشان كرده بودند كه براي ما تازگي داشت و چيزي از آن نمي فهميديم . همه ما شاهد خشونت بي پرده اي بوديم كه بدون لاپوشاني در برابر ديدگانمان رخ داده بود . خشونتي قانوني كه كاملا مشروع مي نمود .
1. آرتو ، آنتوان – خاندان چن چي – بهزاد قادري ، نشر سپيده سحر
2. برگرفته از مقاله ي تئاتر بي رحم و پايان باز نمايي نوشته ژاك دريدا
-
رولان بارت در كتاب رولان بارت يادداشتي دارد بنام من دوست دارم ، من دوست ندارم و در آن هر آنچه را دوست داشته و نداشته از دارچين و بوي علف تازه چيده شده گرفته تا كنسرتوهاي شوپن و زنان شلوارپوش ، نوشته است . هوس كردم من هم اين كار را بكنم . بنظرم رسيد هيجان انگيز بايد باشد و لذت بخش . تو ناخودآگاه از دوست داشتني ها و دوست نداشتني هايت آگاهي و مي داني در مواجهه با هر كدام چه واكنشي بروز مي دهي ، اما اينكه بخواهي آنها را به لايه هاي خودآگاهت بياوري و بعد بنويسي شان ، مضحك به نظر مي رسد اما لذت بخش است . لذت را دوست دارم حتا اگر مضحك به نظر برسد !
من دوست ندارم : با غريبه ها بيرون رفتن ، توي ليوان پلاستيكي چاي خوردن ، مقلدهاي فروغ و سپهري ، كافي شاپ رفتن ، خاطراتي كه پسرها از دوران سربازيشان تعريف مي كنند ، رستورانهاي بين راهي ، ميوه فروشي ، خوشنويسي ، عطر با بوي گرم و شيرين ، همايشهاي دانشجويي ، فلفل قرمز ، اروتيك نويسي ، صابونهاي ارزان قيمت ، كاغذ شطرنجي ، ورق بازي كردن ، گارسونهاي مودب و متظاهر ، مسير مشهد – سبزوار و بالعكس ، تماشاي فيلمها وعكسهاي عروسي ديگران ، كساني كه حتا توي قطار مسواك مي زنند ، سنگ ايران باستان را به سينه زدن ، صداي زنگ تلفن همراه ديگران ، اخبار اقتصادي ، صنايع دستي ، شعر دوره بازگشت ، ساعتهاي ديجيتالي ، انتظار ، ابوالفضل جليلي ، موسيقي پاپ از نوع صدا و سيمايي اش ( انواع ديگرش هم چنگي به دل نمي زند ) ، شعر و داستانهاي دهه هفتاد ، مسابقات جام رمضان ، سيگاريهايي كه از ديگران سيگار مي گيرند ، اغذيه فروشيهاي لوكس ، مرداني كه پيژامه راه راه مي پوشند ، بخش پارچه و سفال موزه ها ، دلداري دادن ديگران ، تاريخ ايران از سقوط ساسانيان تا افشاريه ( البته شيفته بعدش هم نيستم ) ، هنرمندان بزرگ را با نام كوچك خطاب كردن ، فيلمهاي سياسي و ورزشي ( با يكي دو تا استثنا ) ، هواداران متعصب شاملو، اظهار نظر درباره مسائل سياسي روز ، بادهاي تبريز ، مقلدان ايراني جكسن پالاك ، تئاترهاي تلويزيوني ، دوبي و تركيه رفتن ، نمايشگاههاي توانمندي زنان ، وبلاگ نويسي ! ، ...
بارت در ادامه اين يادداشت مي نويسد :
من دوست دارم ، من دوست ندارم : اين هيچ اهميتي براي هيچكس ندارد با اين همه اين يعني كه ، تن من همان تن تو نيست . اينجاست كه تهديد تن جلوه گر مي شود ، آن چه ديگران را ملزم مي كند سخاوتمندانه مرا تحمل كنند ، تا در برابر خوشي يا ناخوشي هايي كه خود در آنها سهيم نيستند خاموش مانده ، ادب را رعايت كنند .[1]
مي توانم به فهرست دوست نداشتني هايم هزاران مورد ديگر بيافزايم . مواردي به مراتب مهم تر و بزرگ تر كه به شوخي مي ماند در برابرشان آنچه در بالا به شوخي يا جدي فقط براي سرگرمي نوشته ام .
دوست داشتني ها هم كه بيشتر دلخوشي هاي كوچكند تا سرخوشي هاي بزرگ . دلخوشي هاي كوچكي كه هنوز بعد از بيست و اندي سال زندگي مشترك تن و روحم ، نمي دانم كدامند و گاهي گيج مي شوم كه چطور مرا بسوي خود مي كشند . گاه آنقدر مبتذل و گاه آنقدر... ( واقعا چه چيزي مي خواستم بنويسم بجاي اين سه نقطه ؟ ! بايد خيلي خودخواه باشم و لبريز از اعتماد به نفس كه بنويسم والا ! ) . نوشتن دوست داشتني ها سخت است . بايد زور بزني و به خودت فشار بياوري يا به نقطه اي خيره شوي بعد يك دفعه چيزي از ذهنت بگذرد و كلمه اي بنويسي . اما دوست نداشتني ها دم دست هستند . نيازي به فكر كردن نيست ، از قبل مي داني همشان را چون هر روز و هر لحظه با آنها درگيري .
اما زمان ، اين متفق اعظم كه فقط بايد با آن مدارا كرد ، به من ثابت كرده است كه حتا با آنچه از آن متنفر هستم هم مي توانم تا كنم و كنار بيايم . مگر نيامده ام ؟ مگر نيامده ايم ؟
زمان و روزمرگي همه ي ما را رام خودشان كرده اند و چه خوب رام شده ايم .
بيت :
سعدي بروزگاران ، مهري نشسته در دل
بيرون نمي توان كرد ، الا بروزگاران