« اگر دري مي ديديد كه روي آن نوشته شده بود « اين در به خلاء باز مي شود » آيا نمي خواستيد آن را باز كنيد ؟ »
ژان بودريار
با مهشيد توي پارك نشسته ايم و چاي مي خوريم . به ياد روزهاي گذشته . هر چه در ذهنم مي گردم نمي توانم نقشي برجسته از خاطره اي شاخص بيابم . فقط اتفاقات روزمره است كه در خاطرم مانده . موضوعات بي اهميت ، پيش پا افتاده .
وجود مهشيد همه چيز را برايم گنگ كرده است و نا آشنا . بارها و بارها در اين پارك تنها يا با دوستانم نشسته ايم ، گپ زده ايم ، چاي خورده ايم ، اما هيچكدام از آنها براي من مهشيد نبوده اند ، از هيچكدامشان خاطره اي ندارم همسنگ آنچه با مهشيد داشته ام .
می گوید : هيچوقت فكر نمي كردم يك روز اينجا همديگر رو ملاقات كنيم .
... همين است كه اين ديدار را برايم ناملموس مي كند و فضا را ناشناخته . به وجود مهشيد در اين محيط عادت ندارم . همينطور كه فقدانش را در محيط هاي آشنا تاب نمي آورم . آيا ممكن است روزي باز گذرم به كوچه مهشيد كه سراشيبي ملايمي دارد بيافتد ، با كليد به پنجره اتاقش بكوبم و كسي جز او در را برويم بگشايد ؟ كدام ميل ارضا نشده در گذشته ام بوده كه اينطور مرا وابسته كرده و دايم تقلا مي كنم به آن باز گردم و عقده اي را بگشايم ؟
می گوید : يادته روز اول چقدر نسبت به من دافعه داشتي ؟
يادم بود و نبود ... به روزي فكر مي كنم كه با هم دور يك ميز چوبي كه رويش پر از خرده هاي پاك كن بود نشستيم ، چاي آورد و زير سيگاري . نقشه سفر كشيديم .
می گوید : علاقه اي در كار نبود . ما فقط به هم عادت كرده بوديم . درسته ؟
- آره به هم عادت كرده بوديم .
- نمي خوام به چيزي نوستالژي داشته باشم .
حجم بزرگي از تصاوير از خاطرم مي گذرد كه ربطي به يكديگر ندارند و تنها نقطه مشتركشان اين است كه در ذهنيت من پا مي گيرند و هست مي شوند .
كاش يك نفر دري را نشانم می داد كه رو به خلاء باز مي شد . كيست كه نخواهد از آن بگذرد؟
نوستالژي چقدر ذهن را كند مي كند . تو همه چيز را با خاطره اي مي سنجي كه مدتها پيش داشته اي از شخصي ، مكاني يا هر چيزي . طبيعي است كه انتظارت بر آورده نشود .
می گوید : به نظرت دوباره همديگر رو مي بينيم ؟
چايم يخ كرده است . هيچ چيز برجسته اي نيست . نشسته ايم و روبرو را نگاه مي كنيم . یک آن احساس مي كنم به اين لحظه هم نوستالژي دارم .
حالا كه ديوانگان را از تيمارستان ها آزاد
كرده اند همه ديوانه اي بالقوه به شمار مي روند .۱
پرده دوم : چند روز پيش كه به خانه مي آمدم ، وسط يكي از ميدانهاي پر آمد و شد شهر ، دو مرد با مشتهاي لخت به جان يكديگر افتاده بودند . گوشه چشم يك نفرشان شكافته بود و خون راه باز كرده بود روي صورتش . عده زيادي جمع شده بودند و نگاه مي كردند ، بي آنكه كسي پا در مياني كند ، دو مرد با خيال آسوده يكديگر را كتك مي زدند و انگار بدانند كسي مزاحمشان نمي شود آزادانه هر بار مشتها را محكم تر بر سر و صورت هم مي كوبيدند . دور تا دور ميدان ترافيك سنگين انساني بود ، راه بند آمده بود و ماشينها پشت سر هم بوق مي زدند . هر ماشيني كه تازه مي رسيد سرعتش را كم مي كرد براي تماشا كردن و يك نفر سرش را از پنجره بيرون مي آورد مي پرسيد : «آقا چي شده ؟» همه افراد حاضر با ولع ، انگار مدتها در انتظار اين مراسم گلادياتور گونه باشند ، صحنه را تماشا مي كردند . حتا مغازه دارها دكانشان را به امان خدا رها كرده بودند و سراسيمه خودشان را به محل رسانده بودند مبادا كه ضربه اي را از دست بدهند . در تمام طول زد و خورد هيچكس ميانجگري نكرد ، همه فقط نگاه كردند تا صداي آژير پليس بلند شد . يك نفر از ميان جمعيت گفت : « اه ، چه زود رسيدند ! » اين بار فاعلان خشونت دولتي زود از راه رسيده بودند .
همه چيز پلشت شده است . همه چيز .
از تنم چيز پلشتي ساخته اند ، اما اين
روانم است كه به راستي آلوده شده است.
ديگر هيچ پاره اي از هستي خودم نيست
كه بتوانم به آن پناه ببرم.۲
پرده سوم : يكي از دوستان فيلمي را كه توي موبايلش ذخيره كرده بود نشانم داد . تصوير بي صدا بود و كيفيت پاييني داشت . با اين حال هيچكدام از اينها مانع نشده بودند كه از تماشاي آن شوكه نشوي .
مردي دست بسته زانو زده بود . چشمانش را با پارچه اي بسته بودند . يك نفر چاقويش را با تكه سنگي تيز مي كرد . صورتش را نمي ديديم . با دوربين موبايل يا شايد هندي كم كل آن سه چهار دقيقه ضبط شده بود . آثار جراحت و شكنجه بر بدن مرد چشم بسته پيدا بود . مردي كه چاقويش را تيز مي كرد ، تكه سنگ را به گوشه اي انداخت و از پشت و بي هوا با لگد بر ستون مهره هاي مرد چشم بسته كوبيد . مرد بيچاره به سينه زمين خورد . مرد چاقو به دست روي پشتش نشست و نوك كارد را عميق درگردنش فرو كرد . خون مثل چشمه كه از زمين مي جوشد ، از گلوي مرد چشم بسته مي جوشيد بيرون . ترجيح دادم بقيه اش را نبينم .
گفتم از كجا اين به دستت رسيده ؟
جواب داد يك نفر برايم فرستاده .
امروز به مدد تلفن همراه ، بسياري چيزها كه قبلا در پرده بودند ، آسان در اختيار همگان قرار گرفته است . حتا راهيابي به درون يك شخص ديگر چندان دور از دسترس نيست و مي توان با نشانه هايي كوچك ، چيزهاي بزرگي دريافت . از صداي زنگ همراه ديگران مي تواني به سلايقشان پي ببري و يك روانشناسي سطحي از شخصيتشان داشته باشي . خبر گيري از حال هم ساده شده . مي شود ساعتها با دوستان و آشنايان اس ام اس بازي كرد ، حتا با كساني كه نمي شناسي و ... بله ، امروز ديگر هيچكس تنها نيست !
اما چيزي كه اين وسط هميشه آزار دهنده باقي مي ماند ، نوعي از ابتذال است كه اين وسيله با خودش به ارمغان آورده و در همه جا ريشه دوانده است . توي گوشي هركس كه نگاه مي كني پر است از صحنه هايي اين چنيني . فيلمهاي خشن كوتاه واقعي يا ساختگي كه گاهي زمانشان بيشتر از چند ثانيه نيست اما براي چند ساعت حالت را دگرگون مي كند . تصاوير پورنو ، آهنگهاي مبتذل و ... نوشتن از مسايلي اينگونه با ذكر جزييات و پرداختن صريح به آن، اين شائبه را بوجود مي آورد كه تو هم در مسير اين موج جلو مي روي و گمان نوعي هم دستي را ايجاد مي كند . آيا مي توان جلوي اين ابتذال تكثير شده را كه بسيار ساده سرايت مي كند گرفت ؟
بئاتريچه ، اميدوارم مرگ را به آرامي پذيرا شوي .
اين تنها چيزي است كه در قدرت من است كه برايت
آرزو كنم . اميدوارم خداوند عالم نسبت به تو مهربان تر
از آني باشدكه پاپ در اين عالم بود .۳
پرده چهارم : هميشه همزمان با هفته دفاع مقدس ، چادرهايي را در سطح شهر و بيشتر در پياده رو ها بر پا مي كنند ، بطوريكه ناگزير بايد از داخل آنها عبور كني . اين چادرها به مثابه يك بسته فرهنگي- ارزشي اند و قرار است چنين كاركردي داشته باشد . آشنايي مردم با ارزشهاي دفاع مقدس . اما گاه عكسها يا فيلمهايي در آنها به نمايش گذاشته مي شود كه مشخص نيست بناست بيانگر چه چيزي باشند . تصاويري كه شهوت قساوت در آنها موج مي زند و البته از فرط تكرار و همگاني شدن ، تهي از معنا شده اند و تنها كاركردي كه مي توانند داشته باشند ، حس انزجار و تهوع است .
بدنهاي مثله شده ، جسدهاي رنگ پريده توي سردخانه ، سرهاي متلاشي شده ، خون تازه كه بر خاك مي خشكد ، صورتهاي سوخته و ...
براستي ستادهاي برگزاري اينگونه مراسم ، با نمايش بي پرده تصاويري چنين ، با خود چه مي پندارند ؟ كدام ارزش و قداست نداشته اي را قصد دارند به شهادت بيافزايند ؟ يا كه نه ، شايد مي خواهند بيننده را با واقعيت تن روبرو سازند .
تو اي شب ، تويي كه همه چيز را وهم انگيز مي كني ،
با تمام صور جناياتي كه بشود تصورش را كرد در اينجا
(به سينه اش مي كوبد.) لانه كن . تو نمي تواني مرا
از خودم براني . عملي كه در درونم دارم بزرگتر از توست .۴
پرده پنجم : با يكي از فيلم و سي دي فروشهاي دوره گرد سلام و عليكي دارم . ( كجا تصورش را مي كرديم فيلم و سي دي را كنار خيابان مثل لبو و باقالا بفروشند . انگار فقط ظاهر جوامع در حال توسعه تغيير مي كند ، نه زيباتر مي شود نه زشت تر فقط تغيير مي كند. اما ريشه و اصلش به مانند روستا زاده اي است كه به شهر مي آيد ، نهايت تلاشش را در خوش ظاهر بودن بكار مي گيرد اما نگاه كه مي كني مي بيني همان است كه بود . كفش كتاني را با كت وشلوار پوشيده است . ) در آشفته بازار اين دوست فيلم فروش ، گاه ميان بليد و پاي آمريكايي ، چيزهايي پيدا مي كني كه انتظارش را هيچ نداشته اي . يكبار از او پرسيدم پر فروش ترين فيلمي كه داری كدام است ؟ جواب داد : اول جنايات صدام ، بعد هم فيلهاي آنچناني . سوال كردم جنايات صدام ديگر چيست ؟ گفت : جالبه ببر ببينش ! بعد فيلمي به دستم داد گفت اين را هم زياد مي برند . نگاه كردم سالو بود . گفتم : ديدمش . گفت اون جاش يادته كه...
بي پرده : همينطور است ما براي درك يكديگر آفريده شده ايم ؟ ما آدم هاي وحشي و خونخواري هستيم ؛ تا چند وقت ديگر يكديگر را خواهيم كشت . سرهاي هم را خواهيم بريد و همديگر را شكنجه خواهيم كرد و پس از آن دوباره در كنار يكديگر خواهيم زيست . اين سرزمين چنين مي طلبد . ۵