فراق يار به يكبار بيخ صبر بكند
بهار وصل ندانم كه كي به بار آيد
« خواب ديدم به زندگي يكسره پشت كرده ام ... »۱
1. چندين شب است كه خواب خوابهايي را مي بينم كه سالها پيش ديده بودم . خوابهايي گنگ و مبهم كه از ذهنم رفته بودند و حالا باز ، از ميان ياخته هاي رو به زوال مغزم سر بر كرده اند و بعد اين همه مدت دوباره تكرار مي شوند .
به ياد دارم آن سالها درك درستي از گنگي فضاي خوابهايم نداشتم اما در اين مواجهه دوباره ملموس تر و قابل درك تر شده اند . فضاي سرد و سربي خوابهاي گذشته ام امروز ، جزء واقعيت ملموس زندگي ام شده است . بازبيني دوباره اين روياهاي فراموش شده ، تلنگرم مي زند كه اميد به آينده نبند ، آينده به بدي امروز است .
2. خواب مي بينم كه وارد يك ساختمان بلند بتوني مي شوم . داخل ساختمان همه چيز سفيد است. به سختي مي توانم اشيا را از زمينه شان تشخيص دهم . همه چيز در يك سكوت بصري سفيد رنگ فرو رفته است .
كورمال كورمال ، دست به ديوار مي كشم ، جلو مي روم و با سر پنجه هايم سفيدي پيرامونم را مكاشفه مي كنم . دستم به دكمه اي برخورد مي كند ، فشارش مي دهم . دري به رويم گشوده مي شود . داخل يك آسانسور هستم . در خود بخود بسته مي شود و آسانسور حركت مي كند . بالا يا پايين نمي دانم . ايستاده ام و بدون هيچ مداخله اي صعود يا سقوطم را نظاره مي كنم . هميشه اينجا از خواب بيدار مي شوم و اتاق تاريك است هميشه .
3. مي گويند محتضران در آخرين لحظات ، همه آنچه پشت سر گذاشته اند را به خاطر مي آورند . كاميابي ها و ناكامي ها ، تجربه ها و روزمرگي هاشان چون تصاوير سينمايي به يكباره از جلوي ديدگانشان مي گذرد .
غريزه مرگ اين روزها هردم مرا بسوي خود مي كشد . خاطرات به محاق رفته ام يكي يكي در خوابهايم روي مي نماياند و اعضاي تنم تك تك اين غريزه ي پراكنده را متمركز مي كند . شايد هم به دنبال روزني مي گردد براي رها شدن .
اين روزها به مرگ مي انديشم . نه كه با اكراه ، اما قبول كرده ام ، ساده لوحانه واقعيتش را در پس شاديهاي زود گذر انكار نكنم . مرگ « كرم هسته » تظاهرم به شاد بودن است . ۲
4. كودك كه بودم ، از ميان وسايل شهر بازي ، قطار تونل وحشت را بيشتر از بقيه دوست داشتم . جاذبه و دافعه تواماني با خود داشت كه مرا بسوي خود مي كشيد و در عين حال پس مي راند . لذتش چيزي بود از جنس لذتهاي ممنوعه . در تمام لحظاتي كه توي قطار نشسته بودم تا حركت كند و پس از حركت تا رسيدن به تونل ، دلشوره ي لذت بخشي را تجربه مي كردم كه همه احوال دروني ام را تحت تاثير قرار مي داد . چشمهايم سرخ مي شد ، زانوها و سرانگشتانم مي لرزيد . با اين وجود كه بارها از تونل وحشت گذشته بودم و هر بار نيز در همه آن لحظات ترس و دلهره مي دانستم هيچ چيز خاصي در دل تاريكي تونل ( منشاء ترس ) كه دگرگوني روحي و جسمي ام از آن ناشي مي شود ، نيست ، باز در هر تكرار هوشيارانه مي خواستم دلشوره پيش از دخول به تونل را تجربه كنم و تنها پس از آن بود كه بعد از خروج ، وقتي قطار سوت كشان به جايگاه اوليه اش باز مي گشت ، به تزكيه و آرامش مي رسيدم .
در آن روزها فقط مسير تونل وحشت بود كه براي من وحشت مي آفريد . تاريكي پشت درختان پارك ، خنده و هياهوي بچه هاي خارج از قطار كه به چشم قرباني به ما نگاه مي كردند و سردي صندليهاي فلزي و رنگ پريده قطار و ... اينها بود كه وحشت مرا تشديد مي كرد و خودآزارانه مشتاق تكرارشان بودم .
شايد هراس از مرگ ، همجنس هراسي باشد كه از تونل وحشت داشته ايم . مسير ، وحشت آفرين است و آن وجود پنهان ترسناك اعماق تاريكي ، اسكلت مومي بد قواره اي است كه به آرامي از تابوت مقواييش بر مي خيزد و ابلهانه دندانهاي زردش را به رخ ما مي كشد و ما به رويش مي خنديم .
« مرگ مسئله ما زندگان است . مردگان مسئله اي با مرگ ندارند . از ميان تمامي موجوداتي كه بر روي زمين مي ميرند ، فقط انسان است كه مردن براي او مسئله است . »۳
5. خواب ديده ام كه وارد يك ساختمان بلند بتوني شده ام و داخل ساختمان همه چيز در سكوت بصري سفيد رنگي فرو رفته است . كورمال كورمال ، دست به ديوار كشيده ام ، جلو رفته ام و با سر پنجه هايم سفيدي پيرامونم را مكاشفه كرده ام . دستم به دكمه اي برخورد كرده است و دري به رويم گشوده شده است ...
ايستاده ام و بدون هيچ مداخله اي صعود يا سقوطم را نظاره مي كنم ....
6. اين شبها ، خواب خوابهاي گذشته ام را مي بينم و در اين بازبيني ، انگار چرخه اي كامل مي شود ، همانند چرخه توليد مثل و مرگ . وقتي چشم باز مي كنم ، در تاريكي اتاق ، طعم گس تكرار ، در خشكي دهانم تكرار مي شود . من مدتهاست خواب تازه اي نديده ام جز سفيدي ديوارهاي ساختمان بلند بتوني و آسانسوري كه به قهقرايم مي برد .
مي گويند محتضران در لحظه مرگ ، همه زندگي شان ، چون تصاوير سينمايي ...
خودم را تكرار مي كنم . گذشته ام را . دوباره خواني آنچه قبلا گفته شده ملال آور است . زندگي كردن گذشته اي كه تكرار مي شود جان كندن .
بيت :
زندگي كردن من مردن تدريجي بود
آنچه جان كند تنم عمر حسابش كردم ۴
1. نيچه ، چنين گفت زرتشت
2. مرگ « كرم هسته » تظاهر انسان به شادي است . ويليام جيمز
3. نوربرت الياس
4. فرخي يزدي