مهدي گفت : توي اين همه كتابي كه خوانده ام هيچ كجا نديده ام كه كسي در مذمت دوستي چيزي نوشته باشد ؛ در حاليكه ديگر روابط اجتماعي هميشه منتقداني داشته است و حتا نظام مقدسي مثل خانواده هم نكوهشگران خود را داشته و بارها مورد انتقاد تيز متفكران قرار گرفته است .
بعد هم استناد كرد به رساله اي كه كشيشي در قرن هيجدهم در مذمت نظام خانواده نوشته و در آن حسابي خانواده را مورد عنايت قرار داده است و غيره .
( البته من اين رساله را نخوانده ام ، اما كنجكاويم تحريك شده بدانم در آن چه نوشته است اين كشيش مرتد!)
حرفهاي مهدي كه تمام شد و در آن كلي در مدح دوستي داد سخن سر داد ، سرانجام نتيجه گرفت ، تنها چيزي كه هنوز زندگي را قابل تحمل مي كند همين دوستي هاست .
من گفتم : شايد اينطور باشد كه مي گويي ! و زير لب با خودم خواندم :
از دشمنان برند شكايت به دوستان
چون دوست دشمن است شكايت كجا بريم؟
شنيد يا نشنيد ، نمي دانم .
از عكسهاي پرسنلي بيزارم . فاقد هر نوع هويت يا شاخصه اي برجسته اند . با آن پس زمينه ملون دل به هم زنشان و چشمان خیره ای كه پيدا نيست به كجا نگاه می کنند ، تنها انسان رام بي آزاري را نشان مي دهند كه مقابل دوربين آرام گرفته و بي دليل لبخندي بر لبش خشكيده است.
عكس پرسنلي هيچگاه خود راستين فرد نيست . صورتي است خالي از احساس و بي روح كه پيش از مرگ در لحظه اي ابدي مرده است . جنازه اي با چشمان باز.