گفتم : مطمئني درد نداره ؟
نبضم را رها كرد و گفت : وقتي بيهوش شدي انگار ديگه توي اين دنيا نيستي .
پرستار با چابكي قلم مو ، رنگ و وسايل جراحي را روي ميز مي چيد . انگشتانش كشيده بود و ظريف .
گفتم : دلم مي خواد يكبار ديگه ببينمش . پتو رو كنار مي زني ؟
دكتر گفت : نه ! ممكنه يكدفعه دلبسته اش بشي . نبينيش بهتره .
پرستار از اتاق بيرون رفت . مهتابي توي راهرو دل مي زد .
- بعدا مي شه با خودم ببرمش خونه ؟
- مي خواي چكارش كني ؟
- نمي دونم اما دلم مي خواد پيش خودم بمونه .
- مانعي نداره اما بايد يك جاي سرد نگهداريش كني كه فاسد نشه .
- تو يخچال مثلا ؟
- آره ؛ اما چندان هم مناسب نيست .
- از چه نظر؟
- خب زياد جالب نيست كه در يخچال رو باز كني و ببيني يك تكه از بدنت اونجاست و داره ازش خون ميچكه.
قلم مو را برداشت ، به رنگ سفيد آغشته اش كرد و دور لبهايم كشيد . زير چشمهايم را سرخ كرد و روي پيشانيم چند خط ممتد سبز كشيد .
گفتم : خيلي هم بد نيست . ببين ؛ اين انگشتم رو يك جايي چال كردم الان يادم نيست كجا ، اما وقتي فكر مي كنم كه يك تكه از بدنم بي من يك جايي ديگه است به خودم مي لرزم .
پرستار به اتاق آمد . مهتابي پشت سرش دل دل مي كرد هنوز . پرسيد : همه چيز آماده است ؟
به پشت خوابيدم و سقف را نگاه كردم . دكتر گفت : بله .
از همان لحظه ديگر حسش نمي كردم . پرستار بالاي سرم ايستاد . دستم را از زير ملافه سفيد بيرون كشيد و سوزن سرنگ را توي رگم فرو برد . پرسيد : راستي چند سالت بود ؟
گفتم : اگر زنده مي ماندم ...
امين در آخرين مطلب وبلاگش سخني از سرخپوستي آورده كه عجيب به دلم نشسته است . سخن اين است :
"مردم متوجه نیستند که می توانند هر وقت که بخواهند هرچیز را که بخواهند در زندگی رها کنند ."
حرف خاصي نيست و مهمتر اينكه همانند بيشتر جمله هاي قصار ، زيباي بي مصرف نيست . شايد بارها عين اين حرف يا جملاتي نزديك به اين معني را شنيده باشيم اما نمي دانم چرا اين يكي را با همه وجود حس مي كنم . شايد سادگي اش باعث شده تا اينچنين تيز و برنده به نظر برسد .
تصور مي كنم سرخپوست پيري را كه كنار آتش چمباتمه زده و به هيچ چيز فكر نمي كند ، تنها زل زده به زبانه هاي آتش . سرزمينش به يغما رفته . يا بايد بماند و بسازد با شرايط تازه يا يار و ديارش را ترك كند و برود . جوان ترها دور و برش را مي گيرند ، شايد فقط به شوق آتش ، زيرا كه مدتهاست پند پيران ديگر دردي دوا نمي كند . سرخپوست پير نگاه از آتش بر مي دارد و چشم به تاريكي مي دوزد . حالا همه آنچه بايد ترك كند توي همان تاريكي هاست . آخرين تكه از گوشت شكار را به دهان مي گذارد و به گله هايي مي انديشد كه ازآنجا كوچ كرده اند . مي داند از اين پس آنان تنها شكارچيان سرزمينشان نيستند و حتا مي داند از اين پس شايد خودشان شكار باشند . اينجاست كه رو مي كند به جوانان و براي دلداري آنان مي گويد : "مردم متوجه نیستند که می توانند هر وقت که بخواهند هرچیز را که بخواهند در زندگی رها کنند ."
اما چه حس دلنشيني است دست شستن از همه آنچه دلبسته اش بوده اي زماني و با جد و جهد فراوان ، همانند غريقي كه به خاشاك روي آب چنگ مي اندازد به امید نجات ، تلاش كرده اي حفظ كني يك رابطه را ، يك موقعيت را ، يك دوست را يا حتا يك زندگي را . دست به بي مقدارترين كارها زده اي ، احمقانه ترين حرفها را به زبان آورده اي ، حقير شده اي حتا و چه چه ... بعد به يكباره پشت پا مي زني به همه چيز ؛ نه از روي ناميدي و استيصال حالا يك قدم مانده است كه برداري و به نيتت برسي اما پا پس مي كشي . البته دلنشين تر آن است كه پيش از همه اينها بگويي نه و پشت كني به آن دوست يا ناديده بگيري يك موقعيت ناب را ، حتا تمام كني زندگي ات را . بالاترين رهايي ممكن !
راستي كه دشواريها هرگز به آن بدي كه از پيش به نظر مي رسد ، نيستند و چه ابلهانه است عمر را نگران آنها گذراندن .
« كسي وقتي گفته بود : " مردم مي پندارند كه هيچ چيز به سختي از دست دادن پايگاه سامورايي نيست۱ ؛ و چون رزمنده اي را اين سرنوشت پيش آيد ، زود خود را ببازد و يكسره از كار و زندگي نوميد گردد . اما براستي هنگامي كه خود ، پايگاه سامورايي را از دست دادم ، دريافتم كه اين حال با آنچه مي پنداشتم فرق بسيار دارد و چندان هم ناگوار نيست . دوست دارم چند گاهي باز سامورايي بي پايگاه باشم . " »۲
یک سیگار از پاکت بیرون کشید، گوشه لبش گذاشت و روشن کرد. گفت : می دونی آمار امید به زندگی اینجا چند درصده ؟
گفتم : از آمار خوشم نمیاد.
گفت : می دونی همین آماری که بدت میاد ازش یک چیزی کمتر از ۲۰ درصده؟
گفتم : فکر می کردم باید کمتر باشه.
زیر سیگاری را گذاشتم نزدیک دستش . خاکستر سیگارش را تکاند.
گفت : رقصنده در تاریکی رو دیدی؟
گفتم : دیدم.
گفت : خوشت اومد؟
دود سیگار را توی صورتم فوت کرد . سرفه ام گرفت .
گفتم : خیلی . اما نمی فهمم یک محکوم به اعدام که یک هفته مونده تا آویزونش کنن ، چرا هنوز با شانه گره موهاش رو باز می کنه و دندونهاش رو مسواک می زنه .
خندید، گفت : هنوزم روی این اعتقاد احمقانه ات هستی که سیگار برای سلامتی مضره؟
دود آبی رنگ مقابل چشمم می رقصید و به هوا می رفت ...
گفتم : اما یک هفته زمان زیادی نیست .