هميشه از اجرا كه برمي گردد ، قيافه غمگين مي گيرد به خودش. از قيافه هاي غمگين و دل به هم زني كه مي دانم چقدر ناپايدارند و تا كمتر از چند دقيقه اثري از آن در چينهاي نداشته صورتش پيدا نيست.
مي گويد : « آخي ! طفلكي ها توي اين سن ... خدا ؛ چقدر مي سوزه دلم براشون. كله هاي كچلشون خيلي با مزه است. خيلي نازن ...» دست و صورتش را مي شويد و بعد روي مبل روبرويم مي نشيند.« مي دوني امروز يكي شون مي گفت خاله ميشه موهاتون رو ببينم؟» روسري اش را باز مي كند و مي اندازد روي شانه اش.
«امروز دوباره بزبز قندي رو اجرا كرديم. هفته ديگه هم شايد نخودي.» صورتش را توي آينه نگاه مي كند. ديگر غمي در چهره اش نيست.
« شايد از هفته ديگه نرفتم. فكر مي كنم فايده اي نداره ؛ آخه اونا كه مخاطب حرفه اي نيستن ؛ بزرگ بزرگشون 17 ساله است. گاهي حس مي كنم اصلا داستان رو متوجه نميشن. وقتي گرگه مي پره تو خونه كه بزغاله ها رو بخوره ، هيچ واكنشي تو صورتشون نيست يا وقتي بزبز قندي شنگول و منگول رو از توي شكم گرگ مياره بيرون خوشحال نميشن. مي دوني منظورم چيه؟ تو اين كار هيچ پيشرفتي نيست.»
نگاهش مي كنم و او منتظر تاييد من است كه بگويم آره هيچ پيشرفتي نيست ، بهتره بي خيالش بشي. چه انتظاري داري از كسي كه آخرين جلسه شيمي درمانيش آنقدر سخت بوده كه ناي حرف زدن نداره ، اون چه مي فهمه كه تئاتر چيه و خط روايت كدومه.
اما فقط لبخند مي زنم :« تو نقشت چيه؟ شنگول؟ »
خنده اش مي گيرد : « نه ! حبه انگور ؛ يعني تو نمي دونستي؟»
ابرو بالا مي اندازم كه نه.
بي صدا مي خندد. « راستي ببين.» لاك ناخنش را نشانم مي دهد.« قشنگه؟»
زير قرارداد را كه امضا كردم ، خواستم براي آخرين بار داخل خانه را ببينم. كليد انداختم ، در قيژ صدا كرد و باز شد رو به روزهاي بعيد خانواده ام.
از پله ها پايين مي آيم. دايي توي حوض شش گوش ، زير درخت ميم آبتني مي كند. خاله ام مي آيد لب پنجره مي ايستد و داد مي زند : « مواظب باش ماهي ها رو زير دست و پات له نكني». مادربزرگ دلمه درست مي كند. برگهاي مو را از دور سيني برمي دارد ، يكي يكي پرشان مي كند ، با وسواس مي پيچد و توي قابلمه مي چيند. پدربزرگ هم سرش گرم دروبين لوبيتل اش است . لنزش را تميز مي كند و خدا مي داند چه خاطراتي را كه با اين دوربين ثبت نكرده است. تك تكشان را بياد مي آورم. آدمهاي سياه و سفيد ، روي كاغذهاي مخملي.
در مي زنند ، مادرم از اتاقش بيرون مي دود.
- « من باز مي كنم »
چهارده ساله است و من براي به دنيا آمدن بايد هنوز ده سال ديگر منتظر بمانم.
نامزد خاله جان پشت در است ترك موتورش يك هندوانه بسته و چه مغرور وارد مي شود. جوان است و خوش لباس. برعكس اين روزها كه يك تار موي رنگي توي سرش نيست. دايي آب مي پاشد روي موتورش. خاله چادر به سر مي كشد و مي رود به سمت در. پدربزرگ چشم غره مي رود به خاله جان. مادربزرگ مي گويد : « بفرماييد تو عباس آقا.»
مادرم در را مي بندد و به سمت اتاقش مي رود. دنبالش مي روم. پشت ميزش مي نشيند. موهايش را مي گذارد پشت گوشش. از روي كتاب زير لب چيزي مي خواند ، بعد چشمهايش را مي بندد و دوباره تكرار مي كند. چشمش را كه باز مي كند ، من روبرويش ايستاده ام. دستش را مي زند زير چانه اش ، كتاب را مي بندد و نگاهم مي كند.
- « مي شناسمت ! »
از اتاق مي زنم بيرون. خاله و عباس آقا لب باغچه نشسته اند و صحبت مي كنند. پدربزرگ همان نزديكي با آبپاش گلدانها را آب مي دهد. ناگهان مادرم مي دود توي حياط.
- « انگار يك نفر تو اتاقمه ! »
دايي از حوض مي پرد بيرون. همه سراسيمه مي دوند به سوي اتاق. يك ماهي توي پاشويه افتاده است. خم مي شوم و برش مي دارم. سر كه بلند مي كنم ، حوض آب خالي است و ميم خشكيده.
هفته بعد ، خانه را خراب می کنند. فقط يك در می ماند كه بروي هيچ خاطره اي باز نمي شود و يك زمين صاف و خالي ، همانند سكوتي طولاني و بي حاصل.