تبليغاتX
دوازده رخ

 

يكم : گفته اند شبها به آينه نگاه نكنيد. در تاريكي شب هميشه جز ما ، نفري ديگر هم هست كه توي آينه نگاه مي كند. به موهايش شانه مي زند و غليظ بزك مي كند خودش را. ديگري درون آينه هميشه زن است.

گفته اند شب كه به آينه نگاه كني ، زن آنسوي آينه قفل چشمهايت را باز مي كند و مي رود مي نشيند درون تو.

دوم : خواب مي بينم روي سقف خانه اي نشسته ام و تفنگي به دستم است. تفنگي قديمي و سرپر. چند سگ سياه كه يك تار موي سفيد به تنشان نيست ، روي دو پا ايستاده اند و هوهو مي كنند. تفنگ را بسويشان نشانه مي روم. نمي دانم كدامشان را بزنم همه در تيررسم هستند. وسط پيشاني يكيشان را هدف مي گيرم. دهانش كف كرده. هرچه مي كنم نمي توانم ماشه را بچكانم.

اين خواب ، چهاردهم هر ماه مثل عادتي برايم تكرار مي شود و از دستش خلاصي ندارم. حس مي كنم يك نفر از جايي نگاهم مي كند. دايره خوابم اين ماه ناقص مانده ... بايد امشب ماشه را بچكانم.

سوم : دستمان به ميله اتوبوس است و عرق كرده. هوا گرم است و طاهر مي گويد هيچ تفاوتي نمي كند با هواي جنوب. به ميدان كه مي رسيم ، فواره وسط ميدان پشنگه هاي آب را از پنجره باز اتوبوس مي پاشد به صورتمان. طاهر مي گويد « ببين ؛ قوس قزح ! » نگاه مي كنم. نمي بينمش. بچه آخوندي روي صندلي مقابلمان نشسته و کونوز الاسرار الخفیه مي خواند.

چهارم : يكماه هست كه طاهر زل زده توي آينه و تكان نمي خورد. غذا نمي خورد. سرم وصل كرده ايم به دستش. نه مي خوابد نه چشم بر مي دارد از آينه. مادر بزرگ مي گويد « هوايي شده. نگفتم نبايد پسر عذب رو تنها فرستاد جنوب. » من هم توي آينه را نگاه كرده ام. چيزي نديده ام. فقط من هستم و طاهر. اما انگار هميشه يك نفر از جايي كه نمي دانم نگاهمان مي كند. مادربزرگ مي گويد « بايد بابا خبر كنيم. » مي گويم  « مگه تهران هم بابا داره ؟ » مادربزرگ روي آينه را با پارچه مي پوشاند ، طاهر هوهو مي كند.

 

1. كسي كه مركب باد شده و در مراسم معالجه ، بابا و ماماها از درمانش عاجز مانده اند. چنين كسي را «تهرن» مي نامند و بيش و كم از او دوري مي كنند. او اسير باد باقي مي ماند.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 18:0  توسط دوازده رخ   | 

 

از روبرو ماشيني نمي آيد ؛ از پشت سر هم. جاده خالي است ؛ آنقدر كه حس مي كني خودت هم زيادي هستي آنجا.

« سرعتمون چندتاست ؟ »

« صد و بيست تا. »

« نمي توني تندتر بري ؟ »

« مي تونم. »

« پس گاز بده ديگه. »

كمي پايم را بر پدال گاز فشار مي دهم. يك كوه سياه بلند ته جاده است. اينطور به نظر مي رسد كه پايان راه آنجاست. اما هر چه گاز مي دهم كوه نزديكتر نمي شود ، بزرگتر مي شود.

 « الان سرعتمون چندتاست ؟ »

« صد و چهل. »

« فقط بيست تا ؟ فقط بيست تا بالاتر رفتيم ؟ »

توي آينه بغل ، پشت سرم خاليست.

« آخر آخرش چند تاست؟ »

ناخودآگاه كيلومتر شمار را نگاه مي كنم . « دويست و بيست تا. »

« خب چرابيشتر گاز نميدي ؟ مي ترسي ؟ »

« دلم نمي خواد يك دفعه همه چيز رو تموم كنم. »

شيشه را تا آخر پايين مي كشد. باد گرم مي زند توي صورتش.

« كاش مي شد اونقدر تند بريم كه ديگه نباشيم ، ناپديد بشيم ؛ مثل ماموت ها »

پايم را بيشتر بر پدال گاز فشار مي دهم. 160...180...  دكلهاي برق فشار قوي تند تند از مقابلمان مي گذرند. سرش را از پنجره بيرون مي برد و جيغ مي كشد.

« تندتر ... تندتر ... »

عقربه كيلومتر شمار به دويست نزديك مي شود كه دوباره آرام مي گيرد روي صندلي اش و نگاهم مي كند.

« اگه الان يك گله ماموت بياد وسط جاده چي كار كنيم ؟ »

از روبرو يك كاميون بنز دماغه دار به طرفمان مي آيد. انگار از توي سياهي كوه بيرون پريده باشد.

« با همين دويست و بيست تا ميريم وسطشون. »

« آره... واي ... چه حالي ميده! »

به كيلومترشمار نگاه مي كند.عقربه روي دويست و بيست تكان تكان مي خورد.

« به نظر نمي رسه كه همه چيز رو خرج كرده باشيم. ببين ؛ دويست وبيست كه مثل همون صد و چهل تاست ، هيچ فرقي نكرده. »

« چرا سياهي كوه بزرگتر شده. »

مي خندد « نكنه نامرئي شديم ؟ »

بنز دماغه دار ويژژژژ از كنارمان مي گذرد. دور شدنش را از آينه بغل نگاه مي كنم. روي گلگيرش نوشته : خودتي.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:8  توسط دوازده رخ   |