شب قدري چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
كشيشي بر كشتي نشسته بود. ديد كه ماهيگيري به نقطه اي دور اشاره مي كند.
پرسيد : « به چه چيز اشاره مي كني ؟ »
ماهيگير جواب داد : « جزيره اي كه سه تارك دنيا در آن زندگي مي كنند. »
كشيش جز آبي كه زير نور خورشيد مي درخشيد نتوانست چيزي ببيند.
بيت
ز موج بحر كرم گوهري پديد آمد ز اوج چرخ شرف اختري پديد آمد
اما بطور اتفاقي متوجه جزيره شد و خواست چند ساعتي از آن بازديد كند.
در جزيره ، سه مرد را ديد كه دستهاي يكديگر را گرفته بودند. يكي از آنها كوتاه قد بود و مي خنديد. دومي قوي ، بلندتر از اولي ، مهربان و بشاش بود و سومي بلند قد و عبوس.
كشيش گفت : « شما چگونه به خدا خدمت مي كنيد ؟ براي نجات روحتان چه مي كنيد ؟ »
اولي پاسخ داد : « ما نمي دانيم چگونه به خدا خدمت كنيم. »
دومي گفت : « ما فقط به يكديگر خدمت مي كنيم. »
و سومي : « تنها دعايي كه مي دانيم اين است ؛ هر سه تويي و هر سه ماييم ، بر ما رحمت آور. »
و آنان مصداق « اولئك لاخلاق لهم » بودند و :
مصراع
هم بي خبر ز دنيي و هم بي اثر ز دين
كشيش لبخندي زد و بقيه روز را صرف آموختن دعاي « اي پدر ما » به آنان كرد. سپس به كشتي بازگشت و از جزيره دور شد.
القصه ، خورشيد غروب مي كرد كه كشيش عقب كشتي نشست و به دريا ، جايي كه جزيره ناپديد مي شد ، نگاه كرد. ناگهان هاله اي سفيد و درخشان بر مسيري روشن شده از نور ماه بر آب پديدار شد. - فاضت انوارها مشرقة آثارها - نور به سرعت نزديك شد و كشيش توانست سه مرد تارك دنيا را ببيند كه بر آب راه مي روند.
بيت
تو خدا را شو اگر جمله عالم درياست به خدا گر سر مويي قدمت تر گردد
سه مرد وقتي به كشتي رسيدند ، هر سه يك صدا گفتند : « از دعايي كه به ما آموختي چيزي را بخاطر نمي آوريم. دوباره آن را به ما بياموز. »
كشيش حيرت زده بر خود صليب كشيد و گفت : « دعاي خودتان به خدا خواهد رسيد. بر من نيست كه چيزي به شما بياموزم. براي ما گناهكاران نيز دعا كنيد. »
« والله يعصمنا بفضله من هفوات الكلام و زلات الاقدام. »۱
« بيست و سه داستان – تولستوي – 1886 »
1. هميشه ترجيح داده ام آنچه اينجا مي نويسم متعلق به خودم باشد. اما از آنجا كه به قول استادان فن ( عليه السلام ) ، هيچ متن و موضوعي نيست كه تا امروز آنقدر نجيب مانده باشد كه دستمالي نشده از كوچه رندان راويان و كاتبان گذشته باشد ، پس ترجيح دادم خود متن تولستوي را با اندكي افزودني مجاز اينجا بياورم. مي گويند ويتگنشتاين شيفته اين داستان بود.
بيت
اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب گر ذوق نيست تو را كژ طبع جانوري!
"هرگونه شباهت ميان نامها ، اشخاص و مکانهای اين متن و ساير متنهاي اين وبلاگ با نمونه های واقعی غير عمدي بوده و كاملا اتفاقي است ! "
مي گويند كلود شابرول سر كارگرداني اولين فيلمش وقتي فيلمبردار از او خواسته كه از داخل ويزور به صحنه نگاه كند ، او چشمش را بجاي ويزور، روي عدسي گذاشته و طبيعتا چيزي نديده است ؛ سالها بعد كه شابرول، شابرول شده ، خبرنگاري از او درباره صحت اين قضيه سوال كرده و او خنديده و زيركانه پاسخ داده كه آن روزها هم مثل دوره معصوميت زود گذشت.
حالا به خودم كه مي انديشم و دوره اي كه احتمالا بايد دوره معصوميتم بوده باشد ، مي بينم كه نه، آن وقت هم آنقدر معصوم نبوده ام كه حالا حسرت زود گذشتنش را بخورم. همه چيز، مانند مهره هاي دومينو كه پشت سر هم رديفشان كني و بعد ، اولين مهره را با تلنگري آرام بياندازي و به تبعيت از آن ، همه يكي يكي بر روي هم بيافتند ، اتفاق افتاده ، بدون هيچ شگفتي يا چيزي كه بتوان از آن متعجب شد يا حداقل در يادآوري دوباره اش افسوس سپري شدنش را خورد. عادي و كسل كننده.
فقط تنها چيزي كه بود ، آن روزها فكر مي كردم واقعا در دنيا خبرهايي هست و زير اين ظاهر ساده و گاه پيچيده ، جهاني به شگفت انگيزي افسانه هاي پريان وجود دارد كه بطور موازي با جهان ما ، همزمان در جريان است. بعد كه گذشت و نه خبري آمد و نه خبركِشي ، كم كم شگفت ترين اتفاقهاي روزمره ام شد همين واژه ها.
سال آخر تبريز بود و تنهايي ها و آشنا شدن با چند دوست جديد و خرده رخدادهايي شبيه به تجربيات معنوي ، كار خودش را كرده بود و جد و جهدم را انداخته بودم در مسيري كه كيركگور، جنون الهي تعبيرش كرده است. (اينها را كه مينويسم گوشه لبم به قصد نيشخند بالا مي پرد و خودم هم مي دانم كجا هستم و صلاح كار كجاست. منظور اينكه بي ملاحظه كاري بخنديد! )
باز هوايي شده بودم كه چيزهاي ديگري هم هست ، اما خب اينطور نيست كه تا نيت كني برسي و شرط اول قدمي لازم است و همرهي خضر و چهل سال رنج و غصه كشيدن. ( ترسم از اين بوده هميشه كه مبادا بعد چهل سال ، تدبيرم به دست شراب دو ساله باشد. يعني كه همه اش هيچ. )
از رفيق شفيقي شنيده بودم كه براي آيت الله قاضي بعد چهل سال دري گشوده اند. چيزي كه در تصورم نمي گنجيد. تاب آوردن بيم و اميدهاي چهل ساله و سعي بيهوده ميان دو سراب. اما باز اميدوار مي شدم گاهي كه نه ، به اتفاق هم جهان مي توان گرفت و قرار نيست وصلش به كوشش دهند و از اين دلخوشكنك هاي كودكانه و درجا زدن هاي صعوه گونه ؛ و اينها گذشت.
همان وقتها بود كه گلوي يكي از دوستان پيش بنده خدايي گير كرد و اين دوست عزيز كه حالا رضا نامي باشد، به هر دري كه زد جوابي نشنيد. از راههاي ساده و معمولي و عرفي ، رسيد به رمل و جفر و علوم غريبه ؛ و به زور مي خواست خواسته اش را بگيرد از خدا. نشاني يك آدم صاحب معرفتي را هم نمي دانم از كجا پيدا كرده بود كه مي گفتند كرامات دارد و چشم برزخي اش باز است و نفسش حق و خلاصه انگار كه يكهو از تذكره الاوليا بيرون پريده. رضا تصميم گرفته بود برود پيشش مگر گشايشي شود در كارش. پيشنهاد داد كه همراهش بروم. من هم كه به زبان منكر بود اما در دل مومن ، دعوتش را پذيرفتم.
نشاني اش مراغه بود كه قبلا هم رفته بودم. توي ماشين كه نشسته بوديم ، چند بار پشيمان شدم از آمدن. با خودم فكر مي كردم ، اگر راست بگويند و چشم برزخي اش ببيند ، حتما مهر كافري و ريا را بر پيشاني من خواهد ديد و ... دلشوره گرفتم و سر آخر گفتم به رضا كه من بيرون منتظر مي مانم و داخل نمي آيم و رضا هم بدش نيامد. حتما با خودش فكر كرده بود شايد ميانشان حرفي زده شود كه اگر من ندانم بهتر باشد.
به مراغه كه رسيديم ، تازه باران زده بود و خورشيد از پشت پشته هاي سفيد و پاكيزه ابر بيرون مي آمد و لبه هاشان را مي سوزاند.
برخلاف گمانم كه هميشه خانه اوليا را در هزارتويي تصور مي كردم كه باز براي رسيدن به آن بايد يا معرفت داشته باشي يا سرنخي ، ديدم كه خيلي سرراست تر از چيزي است كه فكرش را مي كردم و نشاني را به اولين عابري كه نشان داديم ، به راحتي مقصد را نشانمان داد و اتفاقا صاحبخانه را هم مي شناخت. ( و اگر نمي شناخت جاي تعجب بود. )
توي آيينه يك موتورسيكلت كه كنار خيابان ايستاده بود ، موهايم را به يك طرف شانه زدم كه حالا اگر يك جوري شد و با او روبرو شدم ، ظاهرم حداقل موجه باشد. اما سر كوچه اش كه رسيديم از اين فكر اقم گرفت و اينكه ظاهر موجه حالا به چه كارم مي آيد و موهايم را به هم زدم و شد مثل اول و آيينه اي هم نبود كه خودم را نگاه كنم.
ديگر رسيده بوديم به در خانه اش. يك در دو لته چوبي كه آبي اش كرده بودند و جا به جا پريده بود رنگش و از زيرش رنگ چوب نشان مي داد خودش را. رضا گفت : چكار كنيم ؟
گفتم : خب در بزن.
- پس تو مي آيي داخل ؟
دو دل شده بودم. گفتم : حالا در بزن.
با كليد به در كوبيد و منتظر مانديم. زني از خانه روبرو سرش را از پنجره بيرون آورد و نگاهمان كرد. دوباره در زديم. زن گفت : آقا خانه نيستند. پيش پاي شما رفتند بيرون.
رضا پرسيد : خبر داريد كي برمي گردند؟
زن گفت : من خبر ندارم. گاهي دير ، گاهي زود ؛ خيلي وقتها شب نمي آيند خانه.
همانجا كه ايستاده بودم نشستم و تكيه زدم به در. رضا گفت : منتظر بمانيم ؟
- نمي دانم. هرچي تو بگي.
زن هنوز داشت نگاهمان مي كرد. پرسيد : آمده ايد دعا بگيريد ؟
جوري خودم را جمع كردم كه انگار نمي خواهم ديده شوم و آنجا باشم. حس خوبي نداشتم. اين همه راه را از تبريز كوبيديم آمديم اينجا و تنها يك در بسته در انتظارمان بود. يك ساعت منتظر مانديم. زن همسايه بهمان چاي داد كه هنوز مزه اش را به خاطر دارم. چاي با طعم كاكوتي.
دوباره باران گرفته بود كه سواري گرفتيم و برگشتيم تبريز. تمام مسير برگشت به اين فكر مي كردم كه شايد مي دانسته ما مي آييم و عمدا از خانه بيرون رفته است. بعد به ياد اين آيه افتادم كه خدا هر كه را بخواهد هدايت مي كند و من هم از آنها نيستم كه خدا بخواهد و بختم گمراه است و دلم سوخت به حال رضا كه چوب مرا خورده است.
بعدها شنيدم رضا اينبار بي من و تنها ، دوباره به مراغه رفته و گويا دعايي هم گرفته است و ديگر نديدمش يعني از تبريز رفت و نشد بپرسم ، چگونه يافته است آن مرد خدا را.
خبر دامادي رضا را از دوست مشتركي شنيدم. توي كافه صفا نشسته بودم كه اين دوست مشترك سر و كله اش پيدا شد و خبر را داد و كامي از خوانسار گرفت و رفت. اسم عروس را كه پرسيدم گفت زهرا. پرسيدم مطمئن است يا ...؟ گفت كارت عروسي شان را ديده و ...
با خودم گفتم پس دعاي زاهد مراغه اي هم كارگر نيفتاده چون تا جايي كه به ياد داشتم نام بنده خدايي كه زماني رضا شيفته اش بود و خودش را به آب و آتش زد بخاطرش ، نگين بود.
آخر همان شب خواستم زنگي بزنم به رضا و تبريك بگويم ، اما هرچه گشتم شماره اش را پيدا نكردم و بي خيال شدم. گفتم اگر در مراغه به در بسته خورده ايم ، حتما در اين گم شدن شماره هم حكمتي هست.
يكي از دوستان برايم يك مشت كاكوتي سوغات آورده بود از دامنه هاي سهند. يك استكان چاي كاكوتي دم كردم و ديوان حافظ را گشودم ؛ آمد :
مهر تو عكسي بر ما نيفكند
آيينه رويا آه از دلت آه