من اجل ذلك كتبنا علي بني اسرائيل انه من قتل نفسا بغير نفس
او فساد في الارض فكانما قتل الناس جميعا و من احياها فكانما
احيا الناس جميعا و لقد جاء تهم رسلنا بالبينات تم ان كثيرا منهم
بعد ذلك في الارض لمسرفون.۱
(المائده ، 32 )
I'm an agent of chaos۲
( Joker,Dark Knight )
« در حمله اي انتحاري ، امروز در پاكستان ، پنج نفر زخمي شدند. »
يكي دو روز پيش ، شبكه خبر ، متن بالا را چند بار زيرنويس كرد و لابد آنقدر هم مهم نبود كه گوينده خبر براي يكبار هم كه شده آن را شفاهي به سمع و نظر بينندگان محترم برساند. فرداي آن روز هم اخبار مشابهي زيرنويس شد. انفجار مركز خريدي در بغداد ، هتلي در افغانستان و ...
مي گويند آلبر كامو جايي گفته است كه ،"احمقانه ترين نوع مرگ ، كشتن شدن در تصادفات رانندگي است."
البته در صحت و سقم اين حديث شك و شبهه زياد است و هيچ بعيد نيست ، بعلت نوع مرگ خود كامو ، برخي بد انديشان اين روايت جعلي را جهت تخريب و تمسخر به نام او زده باشند!
اما به گمان من ، كسي كه به خودش مواد منفجره مي بندد و توي يك مركزخريد يا هرجاي ديگري مي تركاند خودش را ، مرگش از هر مرگ ديگري احمقانه تر است. بي شك چنين كسي سوداي هر چه بيشتر تلف كردن مردم را دارد و چقدر خفت بار است جانت را تنها براي زخمي كردن پنج نفر از كف بدهي. ( خفت بار تر وقتي است كه زخميها سرپايي مداوا شوند! )
1. به گمانم همه كساني كه براي اين حملات انتحاري پرورش داده مي شوند ، اسطوره هايشان ، همان نوزده هواپيمارباي يازده سپتامبر باشد كه در عملياتي غرور آفرين موفق شدند 2974 نفر را با شكوه تمام به درك واصل كنند و جهاني را به هرج ومرج بكشند. غايت آرزوي يك حمله گر انتحاري چه چيزي مي تواند باشد جز چنين فتوحي!
2. آندره برتون زماني گفته بود : " ساده ترين عمل سورئاليستي اين است كه با هفت تيري در دست به خيابان بروي و بي هدف به مردم شليك كني." امروز كه هر فرقه و گروهي براي به تباهي كشيدن جهان ، دلايل ايدئولوژيك فراواني دارد ، براستي خلاء صاحب ذوقي احساس مي شود كه رساله اي بنويسد در باب زيبايي شناسي جنايت. اكنون براي شليك به مردم هدف زياد است و همه به نوعي يك سيبل متحركند. اگر عاقل باشي براي كشتن برادرت هم بي شك دليلي پيدا مي كني.
3. چه كسي مي گويد فرو ريختن دو برج غول آسا زيبا نيست؟ مگر ما همين را نمي خواستيم؟ يا چه كسي مي گويد بريدن سر يك زن با يك تكه حلبي فاقد ظرافتهاي زيباشناسانه است؟
خواجه غياث الدين نقاش در سفرنامه اش به چين كه در زبده التواريخ بطور كامل آمده ، انواع و اقسام شكنجه هايي كه ختم به مرگ مي شوند و درآن روزگار ( شاهرخ تيموري ) در چين مرسوم بوده را توصيف مي كند. وقتي تك تك اين شكنجه ها را مي خواني سرشار است از هوش و خلاقيت. هر كدام ظرافتهاي فوق العاده اي دارد كه آدم شرمگين مي شود از خودش كه اگر بخواهد كسي را بكشد جز چند روش ابتدايي و دستمالي شده چيزي به ذهنش نخواهد رسيد.
4 . دوستي مي گفت ، فيلمي ديده است از يك تروريست انتحاري كه قبل از آخرين عملياتش براي هم مسلكان خود پر كرده. يك نوع وصيت نامه ، احتمالا چيزي شبيه آنچه در فيلم سیريانا هست. يك نفر رو به دوربين در يك قاب بسته غير قابل رديابي نشسته است و با مخاطبانش سخن مي گويد. صحنه تكان دهنده اين فيلم هنگامي است كه مرد شيشه عطري از جيبش بيرون مي آورد و خودش را براي باكرگاني كه در بهشت به استقبالش خواهند آمد معطر مي كند. ايمان خلل ناپذير به سرانجام كاري كه مي كني ، هرچند در ظاهر چرك و فجيع اما در باطن نوراني و پاك ، و روحيه اي اينچنين لطيف كه راضي نمي شود حوريان از بوي تنش آزرده شوند. يك هنرمند ديگر چه چيزي مي خواهد؟
5 . جاي خالي دو برج فروريخته نيويورك ، زيباترين هنر مفهومي است كه تا به امروز آفريده شده. كاش مي شد آن را به موزه گوگنهايم منتقل كنند!
بيت :
شاهدان گر دلبري زين سان كنند
زاهدان را رخنه در ايمان كنند
و
طوفان خنده ها ...
۱. از این روی بر فرزندان اسرائیل مقرر داشتیم که هرکس را - جز به قصاص قتل یا به کیفر قسادی که در زمین - بکشد چنان است که گویی همه مردم را کشته باشد. و هرکس کسی را زنده بدارد چنان است که گویی تمام مردم را زنده داشته است. و قطعا پیامبران ما دلایل آشکار برای آنان آوردند { با این همه } پس از آن بسیاری از ایشان در زمین زیاده روری می کنند.
۲. من مامور هرج و مرج هستم.
اما ابليس هميشه آنجا كه ميبايد نيست!
« نيچه ، چنين گفت زرتشت ، بخش چهارم »
يك تكه از روزنامه را با دقت بريد و مچاله كرد توي جيب پشت شلوارش. گفت : ديگه مي خوام ترك كنم.
گفتم : لطفا فقط روزنامه ام رو سالم برگردون. نمي خوام آرشيوم ناقص بشه.
گفت : خيالت راحت ، اجازه نميدم يك كلمه اش اين ور و اون ور بشه.
بعد ، ديگه نديدمش. غيبش زد و سر و كله اش پيدا نبود. از يك نفر شنيدم كه ترك كرده و يكي ديگه گفت همان اول سرما جنازه اش رو بالاي يك درخت پيدا كردند. اما من هنوز اميدوار بودم و روزنامه اي رو كه ناقص كرده بود ، تو كشوي ميزم نگه داشته بودم.
تا اينكه امروز خيلي بي سر و صدا توي پاگرد طبقه هفتم ظاهر شد و محكم بغلم كرد. بوي چوب كهنه مي داد.
پرسيدم : ترك كردي ؟
گفت : نه بابا. تخمي بود همه اش. ده تا اصل پشت سر هم رديف كرده بودن كه يكيش هم قابل اجرا نبود شكر خدا.
و خنديد و دو دندان طلايش برق زد.
دست كرد از جيب كتش ، بريده روزنامه را بيرون كشيد و داد دستم. چيزي شده بود بين كاغذ و خمير كاغذ و عنقريب از هم مي پاشيد اگر سخت مي گرفتي بهش. چند تا كلمه اش پريده بود و بعضي واژه هايش عمدا با جوهر آبي پر رنگ شده بودند.
اولين فرمان را خواندم ، اين بود : عزم خود را جزم كنيد.
نصف شب ، بي هوا از تو رختخواب پا شد و رفت دهانش را آب كشيد و برگشت. گفت : مي خوام برم خون بدم.
خندم گرفت. گفت : نه به خدا مي خوام برم.
شلوارش را كه گوشه اتاق مچاله شده بود ، برداشت و روي شلوار ورزشي آبي رنگي كه پايش بود ، پوشيد.
گفتم : ساعت سه و نيمه. تا حالا هر كي مي خواسته بده داده و تموم شده.
جلوي آينه ايستاد و دكمه هاي پيراهن سفيد چرك مرده اش را يكي يكي بست. گفت : امشب تا صبح بازه.
گفتم : آخه ريقو ! با همين لباسا كه روهم روهم پوشيدي ، خداييش 55 كيلو مي شي كه ازت خون بگيرن ؟
خواست جواب بده كه انگار يك چيزي پريد تو گلوش. دستش را گرفت جلوي دهانش و دويد توي آشپزخانه.
داد زدم : پدرسگ اونجا نه !
تگري زد و دوتا تخم مرغ و گوجه اي كه سر شب خورده بود ، روي ظرفهاي ناشور چند شب مانده ي توي ظرف شويي بالا آورد.
- اي بر پدرت لعنت.
شير آب را پر زور باز كرد و آمد زل زد تو چشمهام. گفت : با بابام چيكار داري سنده.
گفتم : گمشو گندتو بشور.
غليظ تف انداخت روي فرش و پا كشيد رويش : چشم ؛ با پرمنگنات مي شورم برات عزيزم.
دوباره رفت تو آشپزخانه ، دهانش را شست و آمد.
- من رفتم.
پتو را كنار زدم و نشستم : جون ما اين وقت شب بكش بيرون رضا.
- همين جا سر كوچه است ، كنار مسجد. توام تنگش كن پا شو لباس بپوش شايد غذا دادن بگيريم.
سر كوچه يك پايگاه انتقال خون سيار ايستاده بود. روبروي مسجد. چراغهاي مسجد خاموش بود و فقط يكي دوتا بچه دم در بازي مي كردند. صداي روضه خوان از بلند گو بلند بود كه : بالحسين ، بالحسين ...
رضا گفت : خيلي حالشون خوبه.
آستين پيراهنش را زد بالا و رفتيم تو ميني بوس. گفتم : حالا زوده ، عجله نكن. حالش به اينه كه خودش بزنه بالا برات.
خنديد : اون يكي رو گذاشتم واسه خودش.
توي ميني بوس ، زن ميان سال سفيد پوشي ، پشت به ما نشسته بود روي صندلي و يك قرآن جيبي را نگه داشته بود روي سرش. برگشت نگاهمان كرد. فكر مي كردم بايد چشمهايش خيس باشد كه نبود.
- بله ؟
رضا گفت : ميشه خون بديم ؟
از روي صندلي برخاست. قرآن را كناري گذاشت.
- بله ميشه. بفرماييد اونجا بشينيد.
از لاي پوشه اي كاغذي بيرون كشيد.
- كارت شناسايي.
رضا گفت : ندارم. همراهم نيست.
دوبار كاغذ را از درز باز پوشه هل داد داخل و گفت : پس نمي شه.
رو كرد به من : شما كارت داري ؟
از جيب پشت شلوارم كيفم را بيرون كشيدم و كارت پايان خدمتم را نشانش دادم. گفت : خيلي خب. اونو بده به من ، خودت هم آستينت رو بزن بالا و بشين.
گفتم : من نمي خوام خون بدم كه.
مكث كرد : هرجور مايلي.
و لبخند زد.
رضا گفت : بي كارت شناسايي نميشه خون داد ؟
- نه عزيزم نميشه.
- چرا خوب ؟
- چون فقط با كارت شناسايي ميشه. بفرمايين.
در خروجي را با دست نشان داد.
بلند گو رسيده بود به امام دهم يا يازدهم. دختر بچه اي دم در بازي مي كرد و چادر عربي سرش بود. گفتم : دختر خانوم سحري چي ميدن ؟
- پلو قيمه. اما فقط مال اوناست كه تو ، قرآن به سر كردن.
- پس به تو ام نمي دن كه.
گفت : نخيرم. بابام مي گيره برام.
رضا گفت : گمون نكنم چيزي بماسه به ما. بريم.
دختر بچه دويد رفت داخل مسجد.
رضا بي هوا خنده اش گرفت. گفت : ديدي ميرن زيارت تا يك كيلومتر همينطور عقب عقب ميان ؟
- خب آره.
دستش را گذاشت روي سينه اش و كمي عقب عقب رفت. گفت : تو ام بيا صراط مستقيمه.
منم دستم رو گذاشتم رو سينه ام و تا يك جايي عقب عقب رفتيم با هم. دخترك باز آمده بود دم در و نگاهمان مي كرد. رضا رو كرد به گنبد براق و صيقلي مسجد كه زشت و بي سليقه يك رول ايزوگام كشيده بودند دور تا دورش ، گفت : نه چيزي گرفتيم نه داديم. فقط خواستم بگم بعدا طلبكار نشي.
بلند گو مي گفت : حالا همه با هم. مهدي بيا ، مهدي بيا ...
در خانه را كه باز كرديم ، بوي ترشيدگي زد توي دماغ مان. رضا گفت : چيزي از اون مارلبوروي خوشگلت مونده ؟
رخ 1 : يكسال است كه دوازده رخ را مي نويسم.
رخ 2 : دقيقا پارسال اول مهر ، ماهي كه هيچوقت دوستش نداشته ام ، اولين پستش را گذاشتم و شور و شوقي كه داشت آن اوايل ، مانند همه شور و شوقهاي آغازين بود ، بي كم و كاست و چه سقوط غم انگيزي است فروكش كردن اين شورهاي اوليه. ( توي ذهنتان بگرديد حتما نمونه اش را پيدا مي كنيد ).
بعد ، دوستان يكي يكي وبلاگ دار شدند و با بعضي به واسطه همين دوازده رخ آشنا شدم و نظر دادن و نظر بازي و وبگرديهاي گاه و بيگاه شروع شد واينكه چه بگويي و چه بنويسي كه بد نباشد و برنخورد به كسي و ... اينها همه گذشت.
رخ 3 : حالا بعد يكسال چيز زيادي تغيير نكرده و به روال گذشته پيش مي رود. اينجا (منظورم فضاي مجازي است) ، براي من صرفا يك سرگرمي و دلخوشي بوده كه تا حدي جذابيتهاي پنهاني هم داشته كه انكار ناپذير است.
اما خوب كساني را هم ديده ام كه فقط در همين فضا به سير و سلوك پرداخته اند و به چيزشان نيست كه بيروني هست و ... اگر اينگونه بود و همه چيز به همينجا خلاصه مي شد ، دنيا چه جاي قابل تحمل تري بود براي زندگي ؛ اينجا همه يا شاعرند يا عارف و نسبت به واقعيت بيروني – با اين پيش فرض تثبيت شده كه اينجا الكي است – نرمال ترهستند.
رخ 4 : يك روز به اين نتيجه رسيدم مفيدتري كاري كه در شرايط كنوني مي توانم انجام دهم ، مراجعه به يي چينگ است! پس كتاب را برداشتم و سكه ريختم. شش خطي شماره سي و شش آمد. تاريكي گرفتن نور. و خط نشاندارم ، چهارمي بود :
" او وارد قلمروي دشمن خود مي شود ، انگار وارد قسمت چپ شكم مردي شده باشد ، و آنجا حاكم را به صورت يك قلب سياه مي بيند. در حاليكه هويت خود را مخفي داشته ، مي تواند پيش از اينكه شناسايي شود بگريزد. "
رخ 5 : گاهي فكر مي كنم بيرون فيزيكي ام رو به تلاشي است. اين را هر صبح كه از خواب برمي خيزم و مدتي به انگشتان دست و پايم خيره مي مانم ، حس مي كنم. هميشه اينگونه است كه بي حركت مي مانم و با خودم مي گويم كافي است يك ماه به همين حالت دراز بكشم تا زخم بستر بگيرم يا جسمم به زمين فرو رود و بند بندم از هم جدا شود.
رخ 6 : پدربزرگم به تنهايي يك شاهنامه ناطق بود و همه داستانهايش را از بر داشت. دلبسته ي نقاشي قهوه خانه اي بود و داده بود بسياري از داستانهاي شاهنامه را برايش كشيده بودند و از ترس مادربزرگم كه خوش نداشت به ديوار مهمانخانه اش فرو رفتن تير دو سر به چشمان اسفنديار آويزان باشد ، همه نقاشي ها را به ديوار حوض خانه آويخته بود و حوض خانه تبديل شده بود به يك گالري تمام عيار نقاشي هاي قهوه خانه اي. به هر سو كه نگاه مي كردي داستاني پيش رويت شكل مي گرفت. داستانهايي كه تك تكشان را بارها از زبان پدربزرگم شنيده و از همه آنان بيشتر شيفته دوازده رخ بودم و در هر بار شنيدن دوباره باز نمي توانستم ميان گودرز و پيران يكي را برگزينم و جانبش را بگيرم. گودرز ايراني بود ، پس طبيعتا بايد از طرف او مي بودم اما پيران هم براي سياوش كارها كرده بود كه ناديده گرفتنش انصاف نبود.
به هر حال پرده دوازده رخ تنها پرده ايست كه پس از پدربزرگم سالم ماند و هنوز دارمش.
بيژن زانو زده و با دشنه اي سر از تن هومان جدا كرده است. خون ، غليظ و كشدار از سر بريده هومان پايين مي چكد و چشمهايش بسته است. بيژن هم با سيبيلهاي از بنا گوش در رفته و چشمان سرخ به جايي خارج از قاب نگاه مي كند و آدم از خودش مي پرسد ، منيژه از چه چيز او اينقدر خوشش آمده؟ زير تابلو نوشته شده كشته شدن هومان به دست بيژن ، تقديمي از حاج رضا.
و اين آغاز دوازده رخ است.
رخ 7 : جالب است كه اينجا در ميان نوشته هايم ، خود را واقعي تر حس مي كنم تا آنكه كه مثلا نشسته باشم روبروي شما و توي چشمهايتان نگاه كنم و با هم از هر دري حرفي بزنيم و چاي بنوشيم و سيگاري شايد.
رخ 8 : اما ، نه اينجا و نه آنجا هيچكدام آن من پنهانم را بروز نمي دهند و چه هراسناك است وقتي براي خودت هم نمي تواني خودت باشي.
رخ 9 : بايد بي رودربايستي اعتراف كنم كه وبلاگ من از آن دسته وبلاگهايي نيست كه وقتي خودم به يكي مشابه آن وارد شوم ، درنگ كنم و بخوانمش! اين جور وبلاگها با مطالب بعضا طولاني و گاهي كسل كننده ، جذابيت زيادي برايم ندارند. از وبلاگهايي كه متظاهرانه و محافظه كارانه نوشته مي شوند هم متنفرم. همينطور از خاطره نويسها يا آنها كه نوشته هاي بي سر و ته مي نويسند به قصد روشنفكرنمايي ؛ اما باز اينها بسيار بهتر از كساني هستند كه فقط نوشته هاي ديگران را كپي مي كنند و توي وبلاگشان مي گذارند. از ميان تمام وبلاگ نويسان ، بيشتر سپاسگذار وبلاگ نويساني هستم كه وبلاگهاي آموزشي دارند و صميمانه و بي چشم داشتي آموخته هاشان را در اختيار ديگران مي گذارند.
و اعتراف ديگرم اينكه از سرسري خوانها و كساني كه هيچ نظري ندارند يا نمي نويسند يا چرت و پرت مي نويسند ، بدم مي آيد. ( حدس مي زنم اين دومين اعتراف ميان وبلاگ نويسان عموميت داشته باشد. ) به هر حال هيچ كس تنها براي خودش نمي نويسد و اگر كسي چنين ادعاي احمقانه اي داشته باشد ، پس چرا به سراغ اين رسانه آمده؟! پيشنهاد من به اين افراد اين است كه يك دفترچه يادداشت براي خودشان تهيه كنند و آنجا براي دل خودشان تا مي توانند بنويسند.
بگذريم ؛ جايي مي خواندم كه وبلاگ نويسي دوي استقامت است نه دوي سرعت و به دلم نشست. همانطور كه تنهايي دونده استقامتِ توني ريچاردسون به دلم نشسته بود.
رخ 10 : هميشه نوشتن آغازها را دوست داشته ام و لذت بخش تر از آن نوشتن پايانهاست. پايانها به مراتب جذابترند. با دوستم ميثم روي فيلمنامه اي كار مي كرديم كه بعدا تبديل به يك فيلم كذايي شد به نام بازارچه مرزي. يادم هست كه فقط يك شروع زيبا داشتيم و يك پايان عجيب و خوب كه توي تدوين درآمد. اما اين وسط يعني ميان آغاز و پايان هيچ چيز دندانگيري نبود. مگر فقط لحظه هايي.
رخ 11 : رها كنم اين حرف ها را. فعلا كه دوازده رخ رسيده به اينجا و نمي دانم قرار است كجا برود و تا چه وقت ادامه داشته باشد. نه كف دستم را بو كرده ام و نه مي دانم چه مي شود فردا كه اگر به خودم باشد به قول آل احمد از همين اندازه علاقه هم كه به زندگي پيدا كرده ام بيزارم.
از همه دوستاني كه در اين يك سال مرا خواندند و گاه تحمل كردند ، سپاسگذارم و داستان دهكده بعدي نوشته كافكا را تقديم مي كنم به ايشان و همه خاطره هاي يك سال گذشته شان.
رخ 12 : دهكده بعدي
پدربزرگم هميشه مي گفت : « زندگي جور گيج كننده اي كوتاه است. به گذشته كه نگاه مي كنم، زندگي آنقدر به نظرم كوتاه مي آيد كه به زحمت مي توانم بفهمم چگونه ممكن است ، مرد جواني – براي مثال مي گويم – تصميم بگيرد به طرف دهكده بعدي بتازد ، ولي نترسد كه – گذشته از حوادث بين راه – مهلت همين زندگي معمولي خوش و خرم ، بارها كوتاهتر از آن زماني باشد كه براي چنين سفري لازم است. »