ایمان ساز می زد ، بهزاد می خواند. رضا می خندید. پیمان و نگار ، گوشه ای نشسته بودند و پچ پچ می کردند. ملیحه با نوای ساز ایمان روی میز ضرب گرفته بود و با بهزاد همخوانی می کرد. من نگاهم به گره موهای آرزو بود. آرزو کردم این لحظه برای همیشه جاودانه بماند...
... بهزاد که آوازش را فرود می آورد ، ایمان هنوز می نواخت. نوایی درهمایون شاید. انگشتان ملیحه روی میز بی حرکت ... رضا خنده بر لبانش ... پیمان و نگار حرف دلشان ناگفته ... ایمان جمله آخر را ناتمام ... صدای ساز در گوشم کش آمد و ... هنوز منتظر زخمه پایانی ام. زیر جلد این شادی برساخته ، هیچکدام شاد نبودیم.

بودا ، هنگامیكه از به دنیا آمدن دومين فرزندش آگاه شد ، چنين گفت :
« اينك بندي ديگر ... دنيا مرا مي خواند.»
۱. نام متن ، برگرفته از شعر budhi ِ دفتر شرق اندوه ِ سهراب سپهري

شاید این لحظه ، لحظه آخر
شاید این پله ، آخرین پله ست
شاید این تن که با من است اکنون
سایه ای باشد از تنی دیگر ۱
محرمانه. شايد جايش اينجا نباشد اما آن در چوبي ، اتاق روشني است!
۱. مجموعه بر جاده های تهي ، شعر پايان ، يدالله رويايي