تبليغاتX
دوازده رخ

ادیپوس و اسفنکس اثر فرانسیس بیکن

هنگامیکه ادیپ به دروازه تِبِس می رسد ، ابوالهول که بر آستانه در ایستاده است ، از او می پرسد : « کدام موجود است که صبح با چهار پا راه می رود ، ظهر با دو پا و شب با سه پا ، و هرچه با پاهای بیشتری راه برود ضعیف تر است؟ »

یان کات در تفسیری بر تراژدیهای یونان باستان دراینباره نوشته است ، پرسشی که ابوالهول مطرح می کند ، چیستان ساده و پیش پا افتاده ای بوده که در مدارس آن روزگار و میان کودکان رواج داشته و هرکسی از پاسخ آن آگاه بوده است. پس هدف سوفوکل از طرح چنین پرسش ساده ای چه می توانسته باشد ؟

در این تراژدی ، جواب دیریاب این سؤال ، شهری را به بلا و فلاکت می کشاند و جز ادیپ هیچکس بر حل این معما واقف نمی شود.

یان کات توضیح می دهد ، آنچه مهم است ، پاسخ این پرسش ساده است ، "انسان"؛ گذر از دوران اساطیری و آغاز اومانیسم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 23:34  توسط دوازده رخ   | 

ابراهیم و اسحاق اثر مارک شاگال

او به لطف محال ایمان داشت ، زیرا در اینجا جایی برای محاسبات بشری نبود و بی گمان پوچ بود که خداوند که لحظه ای پیش اسحاق را از او خواسته است ، لحظه ای بعد خواست خویش را پس بگیرد. او از کوه بالا رفت ، و حتی در لحظه ای که دشنه برق می زد ایمان داشت ، ایمان داشت که خدا اسحاق را نمی خواهد. او به یقین از سرانجام کار در شگفت بود اما با حرکتی مضاعف به وضعیت نخست خویش بازگشت و از این روی اسحاق را شادمانه تر از بار اول به دست آورد. ادامه بدهیم : فرض کنیم اسحاق به راستی قربانی می شد. بازهم ابراهیم ایمان داشت. او اعتقاد نداشت که روزی در جهان دیگر آمرزیده خواهد شد بلکه ایمان داشت که در همین جهان شادمان خواهد بود. خداوند می توانست به او اسحاق دیگری بدهد ، می توانست فرزند قربانی شده را به زندگی بازگرداند. او به لطف محال ایمان داشت ؛ زیرا هر محاسبه انسانی از دیرباز معلق شده بود.۲

۱. عنوان مطلب ، مصرعی از سعدی        ۲. ترس و لرز ، سورن کیرکگور

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 18:46  توسط دوازده رخ   | 

 

حدود چهار سال است هیچ خبر خوشی در هیچ زمینه ای ، نه در مورد خودم ، نه دوستانم ، نه اطرافیانم ، نه کشورم و نه ...۱ نشنیده ام.

۱. جای خالی را شما پر کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 21:14  توسط دوازده رخ   | 

 دیروز توی گوشی یکی از دوستان ، هاراگیری یک کارمند ژاپنی را با شمشیر سامورایی ، جلوی چشم دیگر کارمندان دیدم. باشکوه بود و زیبا.

هیچکس مداخله نمی کرد. حتا نیروهای پلیس و آتش نشانی. همه در انتظار تماشای اجرای یک مراسم آیینی تمام و کمال در فضایی مدرن بودیم.

چشمم بی اختیار به دنبال برق شمشیر کشیده می شد تا لحظه ای که دیگر برقی نداشت.

زیبا ترین تعریفی که تا امروز از سنت شنیده ام :

آنچه ما سنت می نامیم یک داوری مداوم است. ( پل ریکور )

۱. عنوان متن برگرفته از هایکویی ژاپنی است.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:14  توسط دوازده رخ   | 

 

روی یک طاووس نشسته ام. در افق ، نهنگی سرش را از آب بیرون آورده و به هلال ماه نگاه می کند.

- حالا که همه چیز تموم شده دیگه نگران چی هستی ؟

- شاید تموم شده باشه شایدم نه.

- یعنی فکر می کنی هنوز تموم نشده ؟

- فکر می کنم همه اش این نبوده.

- یعنی هنوز یه چیزایی مونده که ما نمی دونیم ؟

- برو نگاه کن اگه مونده که بیار بخوریم.

- پس اگه مونده باشه دیگه نگران نیستی ؟

- اگه چیزی مونده بود و زیر دندونم حسش کردم نگرانیم بر طرف میشه.

- همه چیز تموم شده.

شاخ گاو فرو می شود به چشمان جغدی که دیگر نگاهم نمی کند.

- دیگه نگران نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 2:37  توسط دوازده رخ   |