دفتر خاطراتی به دستم رسیده ، متعلق به رزمنده ای که سالهای آغازین جنگ ، پیش از تولد من ، شهید شده است. از روی دستخط کج و کوله و ناخوانایش می شود فهمید ، بسیاری از صفحات را در لحظات بحرانی یا در تاریکی نوشته است. بیشتربرگها پاره و خیس هستند و هنوز بوی خاک می دهند و گوشه برخی از آنها به لاتین چیزهایی نوشته شده که مفهوم نیست. دفتر، پُر از غلط های املایی و نگارشی است ، اما من به اندازه خواندن طبل حلبی از خواندنش لذت می برم.
جایی از دفترچه به تاریخ 12 / 5 / 60 چنین آمده است :
سر صبحگاه اتفاق بدی افتاد که از خدا می خواهم که هیچگاه مثل اینروز را نیاورد. به اتفاق برادرعزیز به صف بودیم که ناگاه به علت کم احتیاطی فرمانده تیری خطا رفت و 2 نفر از بچه های خوب و مخلص در همان جا جان سپردند و دعوت حق را لبیک گفتند. با خودم فکر کردم چه مرگ بیهوده ای است به دست خودی کشته شدن. [ این قسمت خوانده نمی شود ] بد است که آدم در جبهه هم مرگ با افتخاری نداشته باشد.
در اسرائیل لطیفه مشهوری بر سر زبان هاست که مربوط است به ملاقات بیل کلینتون با بی بی ناتانیاهو :
هنگامی که کلینتون تلفن آبی رنگ و مرموزی را در دفتر کار بی بی می بیند ، از او می پرسد که این چیست و بی بی پاسخ می دهد که با این تلفن می تواند با خداوند آسمان ها ارتباط برقرار کند. کلینتونِ حسود بلافاصله پس از بازگشت به آمریکا ، از سازمان اطلاعات خود می خواهد تا مشابه این تلفن را به هر قیمتی فراهم کند. ظرف دو هفته تلفن در اختیارش قرار می گیرد و شروع به کار می کند ، اما قبض تلفن سرسام آور است. دو میلیون دلار برای یک دقیقه صحبت با خدا. بنابراین کلینتون با خشم با بی بی تماس می گیرد و شکایت می کند که «چطور می تونی هزینه چنین تلفنی را تأمین کنی ، در حالیکه ما حامی مالی تو هستیم نمی توانیم ؟ پس این طوری پول های ما رو خرج می کنی ؟ » بی بی به آرامی پاسخ می دهد : « نه ، قضیه این نیست. ببین برای ما یهودی ها تمامی تماس ها داخلِ شهری حساب می شه. »
واکنش نخستین و تا حدودی غیر ارادی یک لیبرال دموکرات پسامدرن به این لطیفه چنین خواهد بود : امروز این دقیقاً منشأ شر است. مردمی که فکر می کنند ارتباط مستقیمی با خدا ( حقیقت ، عدالت ، دموکراسی یا هر امر مطلق دیگری ) دارند و تصور می کنند محق اند تا دیگران ، یعنی مخالفانشان را در ارتباط مستقیم با جهنم بدانند ( امپراطوری های شیطان یا محورت شرارت ) ؛ در برابر این مطلق گرایی باید متواضعانه بپذیریم که تمام موقعیت های ما نسبی و مشروط به مجموعه های تاریخی و تصادفی است ، از این رو هیچکس راه حل قطعی ندارد و راه حل ها صرفاً عملی و موقتی اند. بطلان این موضع را چسترتن اعلام می کند : « ممکن است در گوشه ای از خیابان ، با کسی برخورد کنیم که عبارتی جنون آمیز و کفرآمیز که ممکن است نادرست باشد ، به زبان آورد. هر روز می توان با کسی مواجه شد که همان ها را می گوید و البته ممکن است دیدگاه اش درست نباشد البته ؛ یا دیدگاه اش درست باشد ، یا دیدگاه او نباشد. »
آیا همین بطلان را نمی توان به وضوح در لفاظی های یک شالوده شکن پسامدرن یافت ؟ چسترتن کاملاً حق دارد که از واژه غلیظ « کفرآمیز » استفاده کند ، واژه ای که در اینجا باید کل بار معنایی اش را ارائه دهد : نسبی ساختنِ ظاهراً فروتنانه موضعِ خویش به واقع همان شیوه ظهورِ قطب مخالفِ آن است. یعنی ممتاز ساختنِ موضعِ خویش در بیان یا گفتن. مقایسه کنید تلاش و رنج یک « بنیادگرا » را با ظاهر آرام یک لیبرال دموکرات که از جایگاه امنِ سوبژکتیوش ، خود را به گونه ای مطایبه گون از هرگونه تعهد تمام عیار و هرگونه « جزم اندیشی » مبرا می کند.۱
۱. برگرفته از مقاله ی شادی پس از یازده سپتامبر ، اسلاوی ژیژک ، ترجمه نیکو سرخوش
همیشه روند بهبودی یافتن آنقدر پیچیده و طولانی است که خسته می شوی ، نامید می شوی ، دل می کًنی ، داروهایت را بیشتر می کنی یا به کل قطع می کنی. به هر چیزی متوسل می شوی. نذر، نیاز و ... به ضریح هر امام و امامزاده نمایی دخیل می بندی. هر چیزی را نشانه ای می دانی از رسیدن به مقصود. سرفه هایت را می شماری.
شنبه : هفت سرفه خونی با خلطی غلیظ که روانه اش می کنی توی جوی خیابان به امان خدا.
یکشنبه : نٌه سرفه خشکِ خلط دار.
دوشنبه : چشم هایت سیاهی می رود و توی دستمال گلدوزی شده یادگاریت تف می کنی.
سه شنبه : پنج سرفه.
چهارشنبه : سه سرفه. نشانه های بهبود آشکار شده. نذرهایت جواب می دهند.
پنجشنبه : پنج سرفه و یک خلط غلیظ خون دار که به هیچ صراطی مستقیم نمی شود ، از ته حلقت کنده شود و برود به ناکجا آباد سوراخ دستشویی. تو را هم با خودش می کشد توی سوراخ تنگ فاضلاب.
جمعه : ...
اما بیمار شدن ساده است. پیش از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد. یک سرماخوردگی خفیف می تواند جانت را بگیرد.
بیت
درد من بر من از طبیب من است
از که جویم دوا و درمانش۱
۱. سعدی