به روی لاله و گل خواستم که می نوشم
ز شیشه تا به قدح ریختم بهار گذشت
معصوم اول : اگر با پیرمردهای با حال قدیمی که این روزها نسل شان رو به انقراض است، دمخور بوده باشید حتماً دیده اید اهل هر فرقه ای که باشند، به مسائل ظاهری مذهب بسیار پای بند هستند و این امور را در حد توان خود به بهترین وجه انجام می دهند. از قضای روزگار من هم با یکی از این قدیمی ها نشست و برخاستی داشته ام. سورئالیسم و جریان سیال ذهن را وقتی پای صحبت او نشستم به معنای واقعی درک کردم. یک بار به من گفته بود، وقتی خیلی بچه بوده، پدرش دستش را گرفته و به تشییع جنازه زال برده است. حتی محل دفن زال را هم به من نشان داد. گفت الان خرابش کرده اند. جایی بود نزدیک فلکه گنبد سبز مشهد.
یک بار دیگر هم می گفت، بعد از اینکه رستم شبانه به غار دیو سفید شبیخون زده و در خواب غافلگیرش کرده ، فرزندان دیو سفید نزد حضرت علی شکایت برده اند که این رستم نامرد، رسم جوانمردی را بجای نیاورده و در خواب پدر ما را کشته است. حضرت علی هم رستم را احضار کرده، با یک دست او را از زمین بلند کرده و به آسمان انداخته. هنوزهم که هنوز است بعد گذشت این همه سال، رستم دوباره به زمین بازنگشته است.
خلاصه اینکه او، در قرن بیستم، با چنین دیدگاه اسطوره ای به هستی زندگی می کرد. جالب تر اینکه حتی نمی دانست زمین گرد است و به دور خورشید می گردد. چندین مرتبه هم هر چه تلاش کردم به او بقبولانم که زمین صاف نیست، باور نکرد که نکرد. با همه این اوصاف، اعتقاد زیادی به نماز اول وقت داشت. به قول خودش اگر پای نجسی هم می نشست، همین که صدای الله اکبر اذان از مناره مسجد بلند می شد، دهانش را آب می کشید و می ایستاد به نماز. ماه رمضان و دهه اول محرم را اصلاً لب نمی زد. تقریباً بیشتر روزهای آخرین رمضانی که زنده بود را روزه گرفت و روز اول شوال، از خجالت سی روز گذشته در آمد. چند روز پیش از مرگش به من گفت، «خدا توی زندگی خیلی به من لطف کرده، مادی و معنوی، هر چه طلب کردم از او به من داده است.» روزی که این عزیز مُرد، نزدیک صد سال داشت.
معصوم دوم : خانه یکی از دوستان مهمان بودیم. وقتی رسیدیم وقت اذان مغرب بود. خانمش گفت : « حاج آقا رفته اند مسجد برای نماز. شما بفرمایید الان است که برگردند. » منتظر ماندیم تا حاج آقا تشریف آوردند. بعد شام، طبق معمول همه مهمانی های ایرانی، وقتی خانمها توی آشپزخانه با همکاری یکدیگر ظرفها را می شستند و خشک می کردند، آقایان روی مبل لمیده بودند و از هر دری سخن می گفتند. نمی دانم چه شد که صحبت کشید به مسائل اعتقادی. هر کسی چیزی می گفت. جوان ترها اکثراً موضع ضد دینی گرفته بودند یا نهایتاً ممتنع. میان سالها هم به شدت از مواضع اعتقادی خود با برهانهای بی مایه دفاع می کردند. نوبت سخن به حاج آقا که رسید، همه شکه شدند. شروع کرد فحش دادن به زیر و بالای اسلام. بعد تک تک ائمه و پیامبر و... با هیچ منطقی نمی توانستم حرفهای حاج آقایی که چند عمره به جای آورده و یک حج واجب، اویی که نماز اول وقتش در مسجد ترک نمی شود، معتمد محل است!... را درک کنم. یک نفر حیرت زده پرسید : «حاجی! شما پیامبر را قبول داری؟ » بدون لحظه ای مکث و تردید گفت : « نه. » و در جواب اینکه پس چرا نماز می خوانی؟ گفت : « خب نماز را که باید خواند دیگر. مستحب است به جماعت هم خوانده شود. »
معصوم سوم : چند وقت پیش، میان فامیل و اقوام پیچید که فلانی (حالا فرض کنیم حاج جواد نامی)، صاحب کرامت شده و بیماران را شفا می دهد. حکایتهای مختلفی هم طی همین مدت کوتاه در وصف کرامات حاج جواد بر سر زبانها افتاد. یکی دو نفر گفتند، جواد آقا توبه کرده و این صله ای است از سوی خداوند به او. البته تا جایی که من بخاطر دارم حاج جواد هیچ وقت آدم غیر مذهبی ای نبود که حالا توبه کرده باشد. اتفاقاً بسیار هم مذهبی بود. مثلاً همیشه از هر قماری که سود می کرد سهمی برای فقرا کنار می گذاشت، دهه اول محرم همیشه خرج می داد. از هیئتی های مشهور شهر بود و ریز و درشت، فقیر و غنی پای سفره اش نان خورده بودند. با همه اینها نمی توانست از قمار دست بکشد و مشروب خوردن را از منش های لوطی گری و مردانگی می دانست. یکبار هم ازش شنیدم که می گفت : « من به مردی که عرق نخوره اطمینان ندارم. »
خلاصه کنجکاو شدم، رفتم ببینم چه خبر است. دیدم نه شایعه نبوده و حاج جواد به راستی ادعای کرامات دارد و معتقد است می تواند بیماران را شفا دهد. می گفت : « این نتیجه سی سال خرج دادن برای امام حسین است که امروز خودش رو اینجوری نشون داده. » گفتم : « این همه ساله خانم خودت مریضه. نمی خوای یک دعایی در حقش بکنی که شفا پیدا کنه. » گفت: « نفس ما در حق نزدیکان اثر نمیکنه.»
معصوم چهارم : آشنایی داریم، از آن مسلمانهای دو آتشه. (البته بود.) من که سنم قد نمی دهد اما می گویند از مبارزین جدی قبل از انقلاب بوده و تشکیلاتی داشته و... پای ثابت سخنرانی های شریعتی و مطهری بوده و کتابهاشان را می بلعیده. یکی از کتابهای شریعتی که از قضا از زیر دست این دوست هم گذشته بود به دستم رسید. به قدری زیر نکات مهمش خط کشیده بود و به قدری در حاشیه سفیدش یادداشت نوشته بود که جای خالی در کتاب پیدا نمی شد. خلاصه از آن تیپ آدمهایی که نمونه اش فقط در ایران یافت می شود. از یک سو، مسلمان دو آتشه اند و از سویی دیگر شیفته فرهنگ ایران باستان. سرسپرده فلسفه غرب هستند و تعلق خاطری نیز به شرق دور و بودا و کنفسیوس دارند و برای نیل به نیروانا چاکراهای هفت گانه شان را می گشایند.
بگذریم؛ مدتی از این دوست بی خبر بودم. بعد از این طرف و آن طرف شنیدم که خانه و زندگی اش را فروخته و با همسر و فرزندانش مهاجرت کرده به کانادا. چند وقت بعد هم خبرش آمد که مسیحی شده. آن هم نه ازاین مسیحیان ساده ای که هر یکشنبه به کلیسا می روند و شب قبل از خواب دعا می خوانند، از آنها که برای اثبات حقانیت خود طرف مقابل را تخریب می کنند و همه پیشرفت علم و تکنولوژی و فلسفه وهنر را در غرب محصول مسیحیت می دانند. دقیقاً مشابه همان کسانی که در اسلام وجود دارند. فقط جبهه ای در آن می جنگند فرق می کند. یکی دو سالی از مهاجرت این دوست گذشته بود که برای بازدید اقوام به ایران بازگشت. اولین اقدامش پس از آمدن، آغاز سفرهای بشارتی به خانه دوستان و آشنایان بود. یک شب خانه خاله ام بودم که این دوست هم در هیأت یک مبلغ مذهبی آمد. پس از سلام و خوش و بش، تصمیم گرفت مرا به راه راست هدایت کند. گفت : « می دانستی که مولانا هم مسیحی بوده ؟ » گفتم : « اگر می گفتی بی دین بوده قابل قبول تر بود تا اینکه... » حرفم را قطع کرد. « حلاج هم مسیحی بوده. فقط بخاطر شرایط زمانه و ترس از جان اعتقادش را به عیسی مسیح پنهان کرده بوده. » گفتم : « ای بابا، او که می دانست اگر از این شطحیات ببافد دست و پایش را می برند و اعدامش می کنند، خب می گفت مسیحی هم هستم دیگر.» نگاهی ( احتمالاً عاقل سفیه ) به من انداخت و گفت : « لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغي.»
یکی دو سال پیش، یکی از آشنایان بی هیچ دلیلی گرفتار یک بیماری لاعلاج شد. پزشکان گفتند بدنش پروتئین دفع می کند. تا آن روز چیزی از این بیماری نشنیده بودم. در مدت بسیار کوتاهی این دوست آنقدر ضعیف شد که دیگر قابل شناسایی نبود. صورتش زرد شده و زیر چشمانش گود افتاده بود و همه علائمی که در طب قدیم و جدید به وجود بیماری در جان یک نفر گواهی می دهد در تن این دوست هویدا بود. اطبا هم متفق القول حکم دادند که از عمر این عزیز چند ماهی بیشتر باقی نیست.
این گذشت تا یک شب که او و خانواده اش را به خانه مان دعوت کردیم. بی اغراق از دیدنش جا خوردم. به قدری شکسته و نحیف شده بود که به سختی حرف می زد. سلام و احوال پرسی که تمام شد، آرام رفت روی مبل نشست و زل زد تو صفحه تلویزیون. نیم ساعتی گذشته بود و هنوز داشت تماشا می کرد. دیگران سرشان گرم صحبت بود. یک لحظه نگاه کردم دیدم تلویزیون تصاویری از خاک کردن یک مرده را نشان می دهد. میت را گذاشته بودند توی قبر و رویش خاک می ریختند. نمی دانم چه برنامه ای بود. بی اختیار چشمم رفت سوی صورت این دوست. چیزی در چهره اش بود که نمی دانم چطور بنویسم. اینکه چقدر خودش را نزدیک حس می کرد با آنچه می دید و اینکه می دانست کمتر از چیزی که فکرش را بکند با مرگ فاصله دارد و همه چیزهای دیگری که دیر یا زود خودمان باید تجربه اش کنیم بی تردید. تصویر که قطع شد، دوست بیمار، سرش را به طرف من برگرداند و نگاهم کرد. بعد آرام نفسش را بیرون داد و شروع کرد به پوست کندن پرتقال توی بشقابش.
چند روز بعدش مسافرتی برایم پیش آمد. وقتی برگشتم او دیگر زنده نبود. گفتند یکی دو روز بعد از رفتنت تمام کرده.
امروز وقتی گوینده خبر، از به قتل رسیدن رئیس جمهور گینه بیسائو می گفت، پرتقال پوست می کندم. بی دلیل آن روز برایم تداعی شد و غمی که در چهره آن دوست بود.
تلویزیون روشن بود و بطور اتفاقی برنامه ای را که پخش می شد ویرگول می دیدم نقطه پرانتز باز دوستان عزیزی که متن را می خوانند ویرگول حتماً به واژه اتفاقی عنایت داشته باشند نقطه زیرا بنده کاملا بطور اتفاقی و بدون قصد و نیت قبلی ویرگول برنامه ای که در سطرهای بعدی درباره اش بیشتر توضیح خواهم داد را دیدم نقطه این روزها وقتی هم کلام دوست فرهیخته ای می شوی ویرگول از خودت و البته بیشتر از آن دوست فرهیخته خجالت می کشی که چرا گاهی این چنین به غریزه ابتذال پسندت رخصت جولان دادن داده ای و چرا افسارش را محکم نمی کنی نقطه مگر این غریزه چه کم از نوع جنسی اش دارد که مدتهاست دیگر با اوهم کاسه نمی شوی و حتا خوابگاهش را هم عوض کرده ای علامت سؤال خب این را هم بفرست همانجا که آن یکی را فرستاده ای دیگر نقطه جای تأسف است که گاهی پولت و وقتت را خرج دیدن همیشه پای یک زن در میان است می کنی نقطه آخر مگر نمی توانی تو هم همانند دیگر دوستان فرهیخته ات سوار یکی از این اتوبوسهای بین شهری بشوی و اینگونه فیلمها را آنجا تماشا کنی علامت سؤال تا قم می روی و برمی گردی نقطه هم زیارت است هم سیاحت نقطه جای خجالت است که در یک محفل روشنفکرانه نشسته باشی و بی هوا با خودت ویرگول دوتا دوستت دارم میگی صد تا حسابش می کنی ویرگول این یک ذره دلخوشی ام خودت خرابش می کنی را زمزمه کنی نقطه بعدش هم مجبور بشوی سرت را زیر بیاندازی و با شرمساری در توجیه عمل غیر قابل بخششت بگویی دو نقطه این آهنگ مبتذل را امروز که می آمدم در تاکسی شنیده ام نقطه البته این واژه اتفاقی ویرگول از این دست ماست مال ها نیست نقطه اما باید ذکر شود که خوانندگان فرهیخته ویرگول تصور باطلی مبنی بر قصد و نیت از پیش برنامه ریزی شده نویسنده ویرگول در ذهنشان شکل نگیرد نقطه پرانتز بسته خانم دکتری در این برنامه کذایی صدا و سیمایی ویرگول در اینباره موعظه می کرد که دختر و پسرهای در آستانه ازدواج باید با هم سطح ها و هم طبقه های خودشان از نظر مادی ازدواج کنند نقطه در ادامه صحبتهایش در جهت درک هر چه بیشتر مخاطبان ویرگول مثالی را مطرح کرد که دو نقطه مناسب نیست که پسر یکی از مولتی میلیاردرهای تهران با دختر فراشی در شیراز ازدواج کند علامت تعجب و اگر مجری برنامه یک دفعه وارد کلامش نمی شد که حالا بریم و یک وله ببینیم و برگردیم و البته من هم می نشستم و ادامه برنامه را بعد از وله تماشا می کردم ویرگول خانم دکتر می افزود که باید پسر میلیاردر تهرانی با دختر یک میلیاردر حالا در هر کجا ایران یا جهان که باشد ازدواج کند و دختر فراش شیرازی حتماً باید با پسر فراش یکی از مدارس دیگر شیراز ازدواج کند نقطه حالا اینکه این اتفاق واقعاً از هر صد نفر احتمال وقوعش یک یا دو مورد است بماند ویرگول و در مثال خانم دکتر هم جای مناقشه نیست اما بعد از شنیدن سخنان او ناخودآگاه یاد این دیالوگ فیلم زیر درختان زیتون افتادم نقطه آنجا که حسین رو به کارگردان می گوید دو نقطه … من فکر می کنم اگه خونه دارها با خونه دارها ازدواج کنن ویرگول پولدارها با پولدارها ویرگول بی سوادا با بی سوادا ویرگول اینطوری زندگی نمیشه نقطه بهتره که باسوادا با بی سوادا ازدواج کنن ویرگول پولدارا با پول ندارا ویرگول خونه ندارا هم با خونه دارا نقطه اینجوری همدیگه رو روبراه می کنن بهتره نقطه اگه دو نفر هر دوتا خونه داشته باشن با هم ازدواج کنن که نمیشه ویرگول سرشونو بذارن تو این خونه پاشونو بذارن تو اون خونه علامت سؤال بد می گم آقا علامت سؤال می تونن علامت سؤال بعد هم کارگردان در جوابش گفت دو نقطه نه نمی تونن ویرگول ولی می تونن یه خونه پاشونو دراز کنن ویرگول اون یکی روهم اجاره بدن نقطه نه علامت سؤال همین منطق ساده ویرگول ناگهان تمام ذهنیت حسین را به هم ریخت و با خود حس کرد چقدر واقعیت زندگی اش تلخ و دور است با شعارها و حرفهای آرمانگرایانه اش نقطه آنقدر دور که حتا برای پیشگیری از همان یک در صد یا دو در صد هم باید خانم دکتری ویرگول پسران و دختران میلیاردر را بیم بدهد که مبادا سراغ غیر بروند نقطه1