گاهی به این فکر می کنم که دانستن زمان مرگ چقدر می تواند مفید باشد و با این آگاهی چقدر آسوده تر می توانم تردیدها را کنار بگذارم و زندگی ام را سر و سامان بدهم.
1. اگر زمان مرگم در آینده نزدیک باشد، ابتدا همه برنامه هایی که قرار است نتیجه اش را در آینده دور ببینم به کلی نادیده می گیرم و سعی می کنم از وقتهای باز ایجاد شده استفاده بهینه کنم. به عنوان مثال گاهی پیش می آید سرم به چیزی گرم است و فکر می کنم واقعا سرم گرم است و مشغولم و تا وقتی کسی با این سوال که، "داری چه کار می کنی؟" تلنگری بهم نزند، نمی فهمم به راستی هیچ کاری نمی کردم. خب من این هیچها را خیلی دوست دارم و ترجیح می دهم روزهایم را بیشتر با این هیچها پر کنم تا با کارهای به اصطلاح آینده دار.
2. اگر زمان مرگم در آینده دور باشد. منظورم هفتاد سال به بالا است. در این صورت مجبورم به همین سبک و سیاق کنونی ادامه دهم. بدون شرح.
3. سومین راه که البته شیرین ترین است، عمر کردن تا چهل سالگی است. شاید اگر به این بزنگاه آگاه باشم دیگر هیچ لذتی بالاتر از این چهل سال زندگی شیرین نباشد. در وحله نخست به کلی قید پدر شدن را می زنم (خودمم هم نمی دانستم که تا حالا چنین برنامه ای داشتم!) و بی دغدغه از لحظه لحظه زندگی ام استفاده می کنم. کمتر چیزی ممکن است ناراحت یا نگرانم کند. دیگر نگران بیماریهایی که قرار است از پنجاه سالگی به سراغم بیایند نیستم، دیگر سیگار را با دلواپسی از قوطی بیرون نمی کشم. نگران پس انداز و آینده نخواهم بود. آنقدر کار می کنم که فقط تا چهل سالگی ام کفایت کند، چون می دانم چهل و یک سالگی ای وجود نخواهد داشت. به نظر من چهل سال توقف در دنیا زمان مناسبی است. پس از آن دیگر چیز تازه ای وجود ندارد.
چند شب است که دایم خواب دوستانی را می بینم که در در دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانم در مشهد داشتم. امروز از این دوستان هیچ خبری ندارم. نام چند نفرشان را که خاطرم مانده بود در گوگل جستجو کردم با این تصور که اگر باری به مقصد رسانده باشند لابد نامی یا ردی از ایشان آنجا خواهد بود که نبود.
هیچوقت زیاد رفیق باز نبوده ام. با هر دوستی در حد لزوم نشست و برخاست داشته ام. اما همیشه کسانی بوده اند که از سپری کردن اوقاتم با ایشان احساس بهتری داشته ام.
شاید بهترین دوستانم را (چه معیاری برای سنجش بهترین یا بدترین وجود دارد؟)، بعد از بیست سالگی و جایی دور از زادگاهم پیدا کرده باشم. اما گاهی یاد بعضی از رفقای روزگار کودکی هیجان زده ام می کند. آن وقتها دوستی ها، کمترین توقعی ایجاد نمی کرد و استوار به سود و منفعت اقتصادی یا کاری یا حتا معنوی نبود. بیشترین چشمداشتمان این بود که یک نفر بعد از بازی شلنگ آبشان را بیاورد دم در تا بچه ها به نوبت آب بخورند. رها کنم...
دوستان دبستان در زمره بهترینها البته جایی ندارند، راهنمایی هم. این دو دوره بیخود ترین دوران تحصیلی ام بود. کلاسهای چهل نفری، میزهای چوبی بد قواره و ناظم هایی که همیشه برای خرد کردن ترکه کف دستان دانش آموزان آماده بودند. تنها خاطرات خوبم از دبستان، مربوط به حیاط درندشت مدرسه است که نصفش را آسفالت کرده بودند و باقی اش همانطور خاکی افتاده بود و فقط زنگهای ورزش و تفریح کاربرد داشت. حیاط مدرسه پر بود از تپه و ماهور و درختان اقاقیا. چه چیزهایی که توی خاک و خلها پیدا نمی کردیم. از ورقهای پاسور گرفته تا سنگهای عجیب و غریب، تخم موسی کوتقی و کرمهایی که پس از باران سر و کله شان پیدا می شد. یک بار با بچه ها همه گوشه و کنار زمین مدرسه را به امید پیدا کردن گنج کندیم. سر آخر هم دست خالی رفتیم نشستیم روی یکی از درختان اقاقی به خوردن. هر درخت به راحتی شش نفر از ما را روی خودش تحمل می کرد.
یک سال پیش که گذارم افتاده بود به حوالی دبستان کودکی ام، رفتم داخل و دور از چشم فراش دوری توی حیاط زدم. دیدم آنقدر هم که تصور می کردم بزرگ نبوده. از درختان اقاقیا دیگر خبری نبود. همه را قطع کرده بودند. حیاط شده بود یک زمین خالی صاف که جای هیچ خیال پردازی برای بچه ها باقی نمی گذاشت. همه اش را آسفالت نرم کرده بودند. چند دانش آموز هم توی سایه دیوار ایستاده بودند و برای همدیگر بلوتوث می فرستادند.
از دوره راهنمایی، جز یک کله کچل و کت و شلوار بی ریخت سرمه ای که توی تنم زار می زد و یک معلم عربی عبوس که البته چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم و کلی اتفاقات بد، خاطره دیگری ندارم. در آخرین جلسه ای که با همین معلم عربی کذایی کلاس داشتیم، یک پند تاریخی را به ما گوشزد کرد. وقتی گفت که می خواهد نصیحتمان کند، فکر کردم لابد قرار است مثل دیگران بگوید درستان را خوب بخوانید و سعی کنید برای کشورتان فردی مفید باشید. اما برخلاف تصورم گفت: "برای هیچکس هیچ کاری انجام ندهید مگر اینکه ابتدا از شما خواهش کند." بعد این همه سال تنها پندی که از معلمهایم به یاد دارم همین است. گاهی از خودم می پرسم به راستی منظورش از این حرف چه بود، آن هم در نظام به اصطلاح ارزشی آموزش و پرورش ایران که قرار است یک مشت آدم نوع دوست، مهربان، فداکار و معنوی تحویل جامعه بدهد.
نخستین تجربه های نوجوانی و شکستن تابوهای مرسوم، با دوران دبیرستان آغاز شد. دوستان این روزها را خوب به یاد دارم. فرار از مدرسه، یارکِشی برای دعواهای خیابانی با بچه های دیگر دبیرستانها که همیشه بعد زنگ آخر یا به تعبیر آن زمان، زنگ خانه ها اتفاق می افتاد، درسهایی که هیچ تناسبی با روحیاتم نداشتند، ساعتها پرسه زدن در کوچه پس کوچه های سناباد و فلسطین و راهنمایی (یاد بابک با درختان همیشه سبزش و ظهرهای پنج راه سناباد بخیر)، کشیک کشیدن اطراف دبیرستانهای دخترانه، اولین سیگارها و سرانجام سه سال عاشق دختری که حتی نامش را نفهمیدم، بودن. دوره دبیرستان با اینها گذشت...
حالا این چند وقت، دایم خواب دوستان آن روزهایم را می بینم. کسانی که تاثیر زیادی در سرنوشتم نداشتند. کسانی که حتا اگر همین لحظه کنارم باشند حرف زیادی برای گفتن با ایشان ندارم. امیدوارم هر کجا هستند...
رهی جز کعبه و بتخانه می پویم که می بینم
گروهی بت پرست اینجا و مشتی خودپرست آنجا
(مولانا)
با احترام به روان رضا سیدحسینی
نظم دنیا، خیلی ساده تر از آنچه در پیشگوییهای کتب آخرالزمانی آمده است، به هم می ریزد.
خیلی وقت پیش، هنگامی که سینما هنوز برایم دغدغه بود، کتابی می خواندم درباره فیلمنامه نویسی. نام کتاب را به خاطر ندارم اما نویسنده اش شخصی بود به نام ابراهیم مکی و ناشر کتاب، انتشارات سروش بود. نویسنده، بخش تحلیلی کتابش را به فیلمنامه فیلم "جایزه"، ساخته علیرضا داودنژاد و نگارش خودش اختصاص داده و در ابتدای آن که چگونگی شکل گیری ایده و پیرنگ فیلمنامه بود، توضیح داده بود که، در زمان طاغوت که مصرف زدگی بیداد می کرد و از سویی دست و سفره مردم خالی بود، بانکها که پایه و اساسی غیر اسلامی و سرمایه محور داشتند، جهت تطمیع و بیرون کشیدن همین اندک پول دست مردم، وعده جایزه های کلان و غیر قابل باور می دادند تا مردم بیچاره ترغیب شوند و به امید برنده شدن با سرمایه ای ناچیز دل به دریا بزنند و حسابی باز کنند مگر بخت یارشان شود و خانه ای، ویلایی، اتومبیلی، چیزی نصیبشان شود.
بعد نویسنده در ادامه نوشته بود، یکی از بانکها چنان پرده حیا را درید که جایزه نهایی خود را یک هواپیما قرار داد و کلی تبلیغ کرد که چنین و چنان. و گویا سرانجام، برنده خوش اقبال این جایزه، پیرزنی بوده از روستایی دور افتاده که در هفتاد هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته، ماشین هم سوار نشده بوده چه رسد به هواپیما. خلاصه نویسنده بعد از کلی نقد اجتماعی دوران پیشین و پند و اندرز، نتیجه گرفته بود که برای طرح اولیه فیلمنامه اش از این قضیه الگو گرفته و شکر خدا جناب داودنژاد هم "جایزه" را با حضور آقایان نصیریان و رشیدی ساخته است. اصلا هم مهم نیست که داودنژاد بعد از این فیلم که تعریفی ندارد و "نیاز" که تعریفی دارد، کارش رسیده به "هشت پا" و "تیغ زن".
بگذریم؛ این چند وقت و با آغاز بهار که فصل جایزه دادن بانکها فرا می رسد، دایم از تلویزیون تبلیغ های آنچنانی از فلان بانک و فلان موسسه پخش می شود که ده ها جایزه فلان میلیارد ريالی، وام خرید مسکن، وام خرید خودرو، ماشینی پر از پول، خانه ای با کلید طلایی، ماهیانه 500 هزار تومان برای 100 نفر، جهیزیه، هزینه سفر به عتبات عالیات، اسکناس 50000 ریالی به ارتفاع قله دماوند، فلان قدر کیلومتر اسکناس 20000 ریالی و ده ها جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر!
سال گذشته هم کار رسید به جایی که ایرانسل، جایزه افرادی را که مصرف بیشتری داشته باشند، هواپیمای دو سرنشین تعیین کرد. اکنون تقریباً هیچ شرکت و موسسه ای را پیدا نمی کنید که جایزه ای برای سرمایه گزاران و مصرف کنندگان نیک اندیش خود در نظر نگرفته باشد. از بانک گرفته تا کارخانه تولید لوازم بهداشتی، کمترین جایزه شان سفر رفت و برگشت به مشهد مقدس است.
بعضی وقتها به راستی حس می کنم این تبلیغات به درک و شعور و انسانیت شهروندان توهین می کنند. حتا محرکی است برای رواج خرافات و ضربه به اعتقادات مردم. طلبه ای را می شناختم که در همه این بانکها حساب باز کرده بود و دایم در این باره صحبت می کرد که در این دوره قرار است اتومبیلی برنده شود. بعد این موضوع را ربط داده بود به میزان ایمان و اعتقادش به خدا و یکبار هم شنیدم که می گفت اکنون به درجه رسیده ام که هر چه از خدا بخواهم همان می شود. به هر حال این دوست ما چیزی برنده نشد و لابد ایمانش را هم از کف داد.
اشاره به چند نمونه از این آگهی ها که از بقیه شرم آورتر هستند جالب توجه است. همه مات و مبهوت، تو گویی عنقریب نزدیک است که سکته کنند چشم دوخته اند به بیلبوردی یا گوش سپرده اند به نوای گوینده و جارچی ای که در حال اعلام جوایز است. یکی با دوچرخه داخل حوض آب می افتد، دیگری که حواسش پرت شده به دیوار برخورد می کند و...
برخی بانکها پا را از این نیز فراتر گذاشته اند و تبلیغاتی مختص کودکان و خردسالان تهیه کرده اند که پیش از برنامه کودک یا وسط آن لا به لای تبلیغ پفک و خمیر بازی پخش می شود. پسر بچه ای جوایز فلان بانک را با صدای بلند و لحنی غیر کودکانه اعلام می کند. خانه، ماشین، اسکناس به ارتفاع دماوند و... چیزهایی که طبیعتاً برای کودکی هم سن و سال او نباید رغبتی ایجاد کند. بچه هایی هم که دور بر او نشسته اند، به جای آنکه سرگرم بازی کردن باشند، با دقت گوش می کنند و یکی یکی حرفهای وی را به نوعی انکار می کنند که نه بابا از این خبرها نیست، مبادا بری حساب باز کنی و... روز بعد همه شان در صف افتتاح حساب ایستاده اند. یا دیگری که به راستی احمقانه است. پدر بزرگ و مادر بزرگی خانه نیستند. پیامگیر تلفنشان روشن می شود. آنسوی خط دخترشان است که زنگ زده حال و احوالی بپرسد. ما صدای نوه آنها را هم می شنویم که به مادرش تاکید می کند به پدربزرگ و مادربزرگ بگو که رفته ام و حساب باز کرده ام. بعد فهرست بلند بالای جوایز بانک مورد نظر را از زبان آن کودک می شنویم. لابد سازندگان این تبلیغ ها با خود اندیشه اند اگر از زبان کودکی این بلوفهای تبلیغاتی به مردم گفته شود پذیرفته تر خواهد بود. با دیدن این آگهی ها ناخودآگاه به یاد مادرانی می افتم که دختر خردسالشان را آرایش غلیظ زنانه می کنند و همه معصومیت کودکانه شان را از بین می برند.
تاسف آور است که پول پرستی و مادی اندیشی از خردسالی که باید به دنبال بازی اش باشد تا سالخورده ای که به فکر حساب و کتاب آخرتش، در همه اقشار و سنین جامعه رسوخ کرده و البته در متن اجتماع به مراتب پر رنگ تر از آنچه این تبلیغات نشان می دهد جاری است. جالب اینجاست که بیشتر آگهی هایی که وعده هاشان به قمار و لاتاری نزدیک تر است تا اقتصاد اسلامی مربوط به بانکهای دولتی هستند.
به یاد دارم دهه 60، محال بود صدا و سیما تبلیغاتی پخش کند که مردم را به بیشتر مصرف کردن تشویق کند. اما امروز دایم شاهد تبلیغاتی هستیم که، هر چه بیشتر مصرف کنید ارزانتر می شود و الی آخر. دیشب که باز از تلویزیون اینگونه تبلیغات را می دیدم تاسف خوردم به حال خودم که مجبور به زندگی در جامعه ای هستم که همه کاستی ها ونارساییهای جوامع سرمایه داری و سوسیالیستی را دارد بی آنکه حداقل مزیتهای چنین جوامعی را دارا باشد.
1.مصرع از نظامی، بیت کامل چنین است : که برخيز و بخت آزمايي بکن/ هلاک چنان اژدهايي بکن