تبليغاتX
دوازده رخ

وقتی تضادها حل نمی شود تو می گریی، وقتی تضادها به طرز کاذبی کنار هم قرار می گیرند، تو می خندی. از این رو ژرفترین طنز، ریشه در نگون بختی ما دارد. از این رو چاپلین بزرگترین طنزپرداز سینما مجبور بود در نقش یک ولگرد آواره ظاهر شود. او از عقب با عصا به پشت پلیسی می زند که او را تعقیب می کند، تلنگر زدن به یک پلیس، نابسنده ترین پیروزی کاذب برای رفع تضاد بنیادین حاکم و محکوم است و از قضا خنده دارترین شیوه ی زیست آوارگان. از گریه های هراکلیتوسی تا خنده های دموکریتوسی راه زیادی نیست.1

دوازده رخ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد.

1. قضایی، امین، فلسفه ی طنز

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:48  توسط دوازده رخ   | 

هفته گذشته به درازنای سالی گذشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:48  توسط دوازده رخ   | 

هر روز بیش از روز پیش شگفت زده می شوم از این همه خس و خاشاک که بدون حق ماموریت، وسیله ایاب و ذهاب، پاداش و مرخصی تشویقی برای روز بعد، بدون برنامه ریزی مشخص، بعلت بسته شدن همه راههای اطلاع رسانی، این گونه دور هم جمع می شوند و با سکوت اعتراض خود را اعلام می دارند.

دیروز که در جمع هواداران دولت فعلی از چهارراه ولی عصر تا میدان و کمی پس از آن را قدم زنان آمدم، متوجه شدم همه این افراد از نظر ظاهر، نوع پوشش و سازماندهی یک شکل و شبیه هستند و واقعاً در هیچ گروهی نمی توانم جایشان بدهم. در حالیکه در جمع حامیان موسوی، از هر قشر و طبقه ای آدم دیده می شود. از روحانی گرفته تا کاسب و بازاری و دانشجو. پیر و جوان خواسته مشخصی دارند و برای هدف معلومی گرد هم جمع می شوند. امروز پیرزنی روی چمنهای بلوار کشاورز نشسته بود و برای جمعیتی که از روبرویش می گذشتند آیه الکرسی می خواند.

در میان این خیل عظیم که از میدان هفت تیر تا انقلاب گسترده بود، دختر دانشجویی کاغذی در دست گرفته بود و رویش نوشته بود، "برادر شهیدم رایت رو پس می گیرم."

پی نوشت: از حس نوشته لینک اول خوشم آمد. لینک دوم هم مربوط است به سخنان اخیر عسگر اولادی که گفته است:" هرکس دیگران را خس و خاشاک بداند از بندگی خدا خارج شده است."

http://zaeri.persianblog.ir/post/152

http://khabaronline.ir/news-10954.aspx
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط دوازده رخ   | 

این روزهای که می گذرد و هیچ حال خوبی ندارم، این شعر شهریار قوتم می بخشد، روشنم می دارد.


دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهیست که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟
رفتم که به کوی پدر و مسکن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
وان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصه رویین تنی و تیر پرانیست
از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
میرفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فروکوشت
از آتش دل باده برق و شررم را
چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته ست و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پس
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ؟
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک یچه همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
میخواستم این شیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشادند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده وصلش به لب آن گریه هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواند و آن ناله شبگیر
وان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی ؟
در غیبت من عائله دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبم فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه رنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی ازین در ؟
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
این دو لینک را از دست ندهید:
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط دوازده رخ   | 


سال ِ بد

سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.

سالِ پست

            سالِ درد

                      سالِ عزا

سال ِ اشک ِ پوري
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبيسه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:44  توسط دوازده رخ   | 

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:39  توسط دوازده رخ   | 

واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده.
«ژان لوک گدار»

«بابا جون اینا همه اش فیلمه.»

این جمله ای بود که وقتی خردسال بودم و از دیدن فیلمی متأثر می شدم، پدرم برای آرام کردنم می گفت که معمولاً چندان هم کارساز نبود و من ترجیح می دادم گول داستان و روایت فیلم را بخورم، خودم را در بطن ماجرا قرار دهم حتا بعد از فیلم، صحنه ها، موقعیتها، کنشها و گفتارها را برای خودم تداعی کنم تا باز در آن حال و هوا قرار بگیرم و سرانجام برسم به آنجا که پدرم بگوید: «اینا همه اش فیلمه.» و براستی چطور می توانستم از مرگ "راتسو" در "کابوی نیمه شب" اشک نریزم؟ کسی را سراغ دارید که این کار را نکرده باشد؟

یکی دو دوره است، مرسوم شده و کم کم دارد جا می افتد که نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، فیلمی تبلیغاتی از خودشان به مدتی معین، معمولاً سی دقیقه تهیه و از تلویزیون پخش می کنند. بستگی به خلاقیت فیلمساز و البته نظر مستقیم نامزد مربوطه دارد که مایل باشد چگونه در فیلمش به زندگی، پیشینه و شرح فعالیتهای گذشته اش و برنامه هایش برای دورانی که احتمالاً رئیس جمهور خواهد شد، پرداخته شود. یک نفر قالب داستانی را انتخاب می کند، یک نفر روی فیلمش نریشن می خواند، یکی فیلم را به سبک مصاحبه برگزار می کند ودیگری  رو در رو با مخاطبانش سخن می گوید. اینکه نامزدی بتواند از این مدیوم به بهترین وجه ممکن استفاده کند، بطوریکه هم مخاطبان عام را قانع کند که به وی رای بدهند و هم مخاطبان خاص را راضی نگه دارد، کار بسیار ظریفی است و نیاز به خلاقیت و باریک بینی فیلمساز دارد و بی دلیل نیست که از همان دوره نخست، پای فیلمسازان مطرح و حرفه ها به این وادی باز شد. نامهایی که حداقل یک فیلم قابل اعتنا در کارنامه هنری شان داشتند و به قول معروف کار بلد بودند و می دانستند چطور می شود با استفاده از ابزار سینما، مخاطب را خنداند، گریانند، به تفکر وا داشت یا به بی راهه کشاند.

حال سوال اینجاست، آیا مدیوم سینما واجد این شرایط هست که جهت دهنده افکار عمومی برای امر پر مخاطره و حساس انتخابات شود یا خیر؟ آیا اصلاً سینما در این زمینه راست گوست؟ چقدر به یک فیلم می شود اطمینان کرد؟

نظریه پردازان عالم سینما، معمولاًٌ دو نوع فیلم داستانی و مستند را از یکدیگر متمایزمی کنند و برای هر یک تعریفی جداگانه دارند. تعریف فیلم مستند بنا به کتابهای مرجع سینمایی، «ثبت واقعیت عینی بر نوار فیلم و پیشرفت فیلم بر اساس شواهدی مستند است، همچون تصاویری از باغبانی واقعی –و نه بازیگری- که باغچه را آبیاری می کند، یا قطاری واقعی که وارد ایستگاه می شود.» 1مهمترین کارکرد فیلمهای مستند، جنبه ارجاعی و خبری آنهاست و «پیام بر سایر جنبه های ارتباط هنری چیره می شود.»2

فیلم داستانی هم که نیاز چندانی به توضیح ندارد. «بازسازی تصنعی رویدادها، شخصیتها و امور واقعی»3 را گویند و ساختار آن بر پایه روایت بنا شده است.

البته نظریات بالا از نخستین سالهای شکل گیری سینما دچار تحولات فراوانی شده، بحثهای نشانه شناسانه، روایت شناسانه و ساختاری زیادی به آن افزوده و هر کدام از اینها زیر شاخه های متعددی را شامل شده اند که موضوع این بحث نیست. مهترین بحث من این است که سینما به هیچ عنوان ابزار مناسبی برای امری (انتخاب) که باید با هوش و ذکاوت مردم صورت بگیرد و نه احساسشان، نیست.

ژرژ فرانژو، از صاحب نظران نظریه فیلم می گوید: «چیزی به نام سینما-حقیقت وجود ندارد. از لحظه ای که کارگردان کار خود را شروع می کند، معلوم می شود که سینما-حقیقت دروغ است، اگر نباشد سینمایی در کار نخواهد بود.» بزرگانی هم هستند چون هیچکاک که می گویند با سینما می توان بزرگترین دروغها را به جای راست به تماشاگر قبولاند.

بحث من سر این موضوع است که یک فیلم خوب تبلیغاتی نیز، لزوماً فیلمی راستگو نیست و اتفاقاً هنری ترین و تکنیکی ترین آنها غیر صادق ترین شان هستند، زیرا از ابزار و تکنیکهای سینمایی برای توجیه و مستند نمایی یا قبولاندن یک باور به تماشاگرشان استفاده می کنند. اتفاقی که ممکن است کاملاً در ناخوآگاه مخاطب روی دهد و عادی هم جلوه کند. وقتی سینماگری صحنه ای را کات می دهد و از فنون تدوین- فید اوت یا فید این تصویر یا صدا، دیزالو، نوعی از زاویه دوربین و اندازه نما و موسیقی خاصی و...- بهره می گیرد، دیگر این فیلم خاصیت ارجاعی و حقیقی نخواهد داشت. به عنوام نمونه وقتی در تدوین از نمای درشت صورت نامزدی به انبوه جمعیت قطع می شود، یا به چهره یک فرد بیمار، یا بچه های تنگدست یک منطقه مرزی، یا دکلهای نفتی یا هر چیز دیگری، اینجا بیننده درگیر روایت شده و چیزی که به او نمایانده می شود همان چیزی نیست که چشمان آن نامزد به آن خیره بوده است. همین نما را دوباره قطع می کنیم به چشمان نامزد که حالا اشکی هم در آن جمع شده است. انواع و اقسام تأویلهای مختلف را می توان از آن استخراج کرد که همه آنها لزوماً رساننده نیت واقعی نامزد نیستند. مثلا آیا نگران حال بیمار است یا از وضعیت فعلی خدمات درمانی که در کشور عرضه می شود رضایت ندارد؟ به حال بچه های مرزی می گرید یا بچه ها را نماینده همه ملت می شمارد و به حالشان اشک می ریزد یا از پیشرفت دکلهای استخراج نفت و عزم ملی، اشک شوق در چشمانش حلقه زده یا به حال ملتی می گرید که با این ثروت عظیم باز هم سفره شان رنگین نیست یا... . کدامیک از تعابیر درست است؟

«تقطیع و تدوین پیش از هر چیز ابزاری داستانی در سینماست، که بالقوه قادر به جلب توجه تماشاگران و ایجاد هیجان در آنهاست. اما نتایج بیانگری و زبانی آن در ساحت های دیگر شالوده فیلم ناپدید می شود. حرکتهای دوربین و آنچه به عنوان حرکتهای سینمایی، در تکامل روایت سینمایی مشهور شده است و از راه رشته ای کامل از دلالتهای ضمنی به دست می آید و گوهری فنی و زبانشناسیک دارد، نقش بیشتری از تدوین در فیلم به عهده می گیرد، این نکته در مورد حالتی که در آن کنشها و حتا تمامی سکانس در یک نمای واحد طولانی شکل می گیرد، نیز درست است.» 4حالا به اینها اضافه کنید انواع و اقسام ترفنهای سینمایی را که می توان آفرید و به عنوان حقیقت به خورد مردم داد. نامزدی در اجلاسی خارج از کشور سخنرانی کرده و همه به نشانه اعتراض سالن را ترک کرده اند، اما پس از سخنرانی خیل کثیری از حضار برای او کف می زنند. به راحتی می توان تشخیص داد جنس این دو تصویر که به یکدیگر کات شده اند به هم نمی خورد اما چند در صد مردم به این امر آگاهی پیدا می کنند؟ مصداقها فراوان است. کافی است فیلمها را دوباره نگاه کنید.

 قصد ندارم وارد بحث لوث شده استفاده از بازیگر در برخی فیلمهای تبلیغاتی نامزدها شوم. این اتفاق جدیدی نبوده و سابقه اش به دوران گذشته باز می گردد. جایی که  پیش از این در فیلم تبلیغاتی یکی از نامزدها، دختر دانشجویی (بازیگری) جلوی دوربین قرارگرفت و غیر مرسوم ترین نوع انتقادها را تا آن زمان متوجه دولت کرد. بطوریکه که خیلی ها شگفت زده شدند و باور نمی کردند در حال تماشای یکی از شبکه های صدا و سیمای ایران هستند. به هرحال هیچ مخاطب عامی آن شب نفهمید چیزی که دیده فیلم بوده نه واقعیت و کسی درنیافت که آن خانم بازیگر بارها نقشش را جلوی کارگردان تکرار کرده، برای قطره قطره اشکهایش زحمت کشیده و احتمالاً دستمزد خوبی هم دریافت کرده است. رها کنم... .

 اتفاقا کارگردان محترم این فیلم، فیلمی به نام "سینما سینماست" دارد و بارها  از ترفند مستند نمایی در آن استفاده کرده و خوب آگاه بوده چطور می توان یک صحنه کاملاً برساخته را مستند جلوه داد. متأسفانه یا خوشبختانه بعضی از فیلمسازان آنقدر ناشیانه برخورد کرده اند که به راحتی و از نوع استفاده تکنیکی از ابزار، مانند کیفیت صدا و غیره، و نه از روی سبک بازی بازیگران حتا، می شود فهمید که صحنه گرفته شده صحنه ای برساخته و تصنعی است و فاقد ارزش استنادی. مضحک تر اینکه در یکی از این فیلمها که اصرار زیادی به واقعی بودن هم دارد، یک خطای فنی فاحش روی داده و صحنه از نمای نقطه نظر ((p.o.v نامزد مربوطه گرفته شده است. بعید نیست نامزد محترم خودش این صحنه را تصویربرداری کرده باشد!

بر فرض که همه عناصر سینمایی جوری در کنار هم چیده شده باشند که احساس واقعی نامزد را نسبت به موضوعی بیان کند. آیا مخاطب نیازمند دانستن احساس نامزد نسبت به فلان موضوع است یا تحلیلها و برنامه هایی که وی در مورد آن دارد؟ ایهام و عدم قطعیت در هنر حسن شمرده می شود. پایان باز و تصاویری که تأویلهای زیادی را شامل شود یا احساسات مخاطبانش را درگیر کند مزیت ادبیات، سینما و هنر محسوب می شود، اما آیا در ارائه تصویری واقعی از یک نامزد ریاست جمهوری هم حسن می باشد؟

اصل سخن اینجاست که بجای بکارگیری از مدیوم سینما، باید به دنبال روشهایی گشت که مردم با چهره واقعی نامزد مورد نظر آشنا شوند نه آن چیزی که سینما با همه ابزارهایش از وی خلق کرده است. تصویری که آمیزه ای از احساس کاذبی است که با دیدن فیلم به تماشاگر تلقین شده و شکل گرفته است. مانند چهره موجهی که "لنی ریفشتاین" از هیتلر در "پیروزی اراده" آفرید و چه مخالفانی را به سلک موافقان درنیاورد. نمونه ها در سینمای داستانی فراوان است، آخرین آن چهره تطهیر و توجیه شده ای است که "کریستوفر نولان" از جرج بوش در "شوالیه تاریکی" نشان داد. اما موضوع ما فیلمهای انتخاباتی است که به اصرار فیلمسازان مستند انتخاباتی خوانده می شود. فیلمی که باید فاقد هرگونه ابزار فنی و ترفند سینمایی ای باشد که پیام، زیر لوای آن شکل بگیرد و پر رنگ یا کم رنگ و به بیانی دیگر تحریف شده جلوه کند. حتا ما نمی توانیم بهترین آثار مستند تاریخ سینما را نیز بازتاب دقیق واقعیت بیرونی بدانیم. مثلاً "نانوک شمالی" ساخته "رابرت فلاهرتی" یا "امپریال" ساخته "اندی وارهول"، در نهایت شگردهای فنی فیلمبرداری، محل قرارگیری دوربین، زاویه های باز یا بسته دوربین، اندازه قابهایش را همواره به تماشاگر تحمیل می کند. بنابراین مستندترین فیلمهای تبلیغاتی نامزدها هم خالی از کذب نیستند؛ زیرا این ذهنیت و نگاه فیلمساز است که دست به گزینش می زند و آن چیزی را تصویر برداری می کند که از صافی ذهنش گذشته است. پس مخاطب با گونه تحریف شده ای از واقعیت رو در روست و این در انتخابش تأثیرگذار خواهد بود.

شاید بهترین روش برای آشنایی مردم با نامزد، افزایش زمان مناظره های مستقیم و زنده باشد که رادیویی اش، هر چند که به بهای از دست رفتن برخی میمیکها و واکنشها تمام می شود، تصویر سالمتری را از فرد مورد نظر ارائه می دهد.

در پایان نمی توانم انکار کنم که از تماشای ترفندهای به کار رفته در برخی فیلمهای نامزدها خوشم آمد. زاویه دوربینهای حساب شده، کنشهای دقیق، روایتهای سنجیده، برهم نماییهای خوب و موسیقی های فکر شده ذوق زده ام کرد و چه ایده هایی که در ذهنم شکل نگرفت که اگر من این فیلم را می ساختم چه می کردم، اما در مواجهه با این فیلمها همیشه این حرف پدرم را به یاد می آورم که: «بابا جون، اینا همه اش فیلمه.»

1. احمدی، بابک، آفرینش و آزادی، 1377، ص297

2. همان، ص297

3. همان، ص297

G. Bettetini, The Language and Technique of Film, The Hague, 1973, p72.4

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط دوازده رخ   | 

ما طرفدار راست گویی، گفتار نیک، افترا نزدن، فحاشی نکردن و کلا همه خصایل نیک و شایسته  انسانی هستیم. ما می خواهیم با رفتار و گفتارمان دنیا را مدیریت کنیم. ما این توان را در خود می بینیم که برای حقیقت جان خود را فدا کنیم حتا اگر بر خلاف میل و منافع شخصی ما باشد. ما اصولگرا هستیم و اصول ما همانهایی که به آن اشاره کردیم. ما طرفدار اصولیم. اصولی که احساس می کنیم در محاق واقع شده. ما از رسانه هایی که در اختیار داریم، جهت تبلیغ اندیشه خودمان که در نهایت منتج به منافع شخصی مان بشود استفاده نمی کنیم. روزنامه های ما خالی از هرگونه درشت گویی و فحاشی و دروغ است. ما راست را می نویسم زیرا متعقدیم راستگویی تنها راه رستگاری است. ما مخالفان خود را سرکوب نمی کنیم. ما چماقدار نداریم. ما با آمارهای غلط عوام فریبی نمی کنیم. ما نویسنده قلم به مزد فحاش نداریم. ما طناز یاوه گو نداریم. ما اصلا نمی دانیم چطور می شود وقتی طرف مقابل دست بالا را به حق گرفته، مباحثه را به فروع بکشانیم. ما بیت المال را جهت تخریب خصم مان خرج نمی کنیم. ما به هیچ حربه ای متوصل نمی شویم تا خودمان را تحمیل کنیم. زیرا پیشوای ما چنین نکرد و آنقدر در خانه نشست تا مردم خودشان به این سطح از آگاهی رسیدند و وی را ولی امر خود اعلام کردند. ریاست، مقام، سفرهای خارجی و داخلی آنچنانی، منوهای باز، پیشکشهای مردمی، پول نفت، زمینهای فراخ و مرغوب بی صاحب، شرکتهای اقماری دولتی-خصوصی و همه آنچه که می دانیم اگر قدرت را در دست داشته باشیم از شیر مادر به ما حلال تر می شود، برای ما از آب بینی بز بی ارزش تر است. زیرا ما به مولایمان اقتدا کرده ایم. در نهایت ما حاضریم به هر روشی آبروی حقیقت حفظ شود حتا اگر به قیمت ریختن آبروی ما باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:46  توسط دوازده رخ   | 

مردم از علم شود عالم نز جامه و لاف

جاهل از کسوت و لاف افسر کيهان نشود

بیت از سنایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 4:14  توسط دوازده رخ   | 




  1. کار ما برعکس همه دنیاست. دیگران می خواهند یک قدم به جلو بردارند، ما قصد داریم یا موقعیت کنونی را تثبیت کنیم یا چهار سال به عقب برگردیم. به زمانی که همه چیز از آنجا آغاز شد.
  2. چهار سال گذشته حداقل از یک نظر خیلی خوب بود. زیرا بسیاری از گروه ها و تشکلها امیدشان را از دولت بریدند و فهمیدند که به راستی تنها هستند. در حالیکه در دوران به اصطلاح اصلاحات با فرجه و تطمیع صدایشان خاموش می شد و به خیال خودشان یار کمکی در دولت داشتند. حالا دانستند که از این خبرها نیست و وقتی آدم از همه چیز نامید می شود بدون محافظه کاری می تواند بهترین تصمیم را بگیرد. خوشحالم که می بینم بسیاری تشکلها در این دوره آگاهانه تر عمل می کنند و خواسته های مشخصی دارند.
  3. از یک نظر دیگر هم چهار سال گذشته خوب بود. اینکه مردم کاملا شیرفهم شدند که شرایط می تواند بسیار بدتر از آن چیزی باشد که فکرش می کنند این خودش یک گام به جلو است برای مایی که باید خودمان همه چیز را تجربه کنیم وگرنه باور نمی کنیم و گوشمان به حرف هیچکس هم بدهکار نیست.
  4. چهار سال گذشته خوب بود زیرا که بسیاری از اصول گرایان دانستند آنقدرها هم که می اندیشیدند به یکدیگر نزدیک نبوده اند و فقط اگر یک اصول گرا سر کار باشد به معنی بهبود همه چیز نیست. بسیاری از ایشان فهمیدند که گلهای تیم مخالف را می توان جبران کرد اما گل به خودی را نمی شود. فقط باید در موردش اظهار تاسف کرد و گفت "فلانی مملکت را به سوی پرتگاه پیش می برد." واقعاً آش چقدر می تواند شور باشد.
  5. بعد از چهار سال ریاست جمهوری اصلاحات، مردم هنوز امید داشتند به این جریان که باز رئیس جمهوری اصلاح طلب را برگزیدند. اما پس از آن کاملا سرخورده، به جریانی رای دادند که هشت سال پیش کنارش گذشته بودند. حالا باید دید مردم در این دوره چقدر امید دارند به اصول گرایان و آیا ممکن است انتخاب اولشان باشد یا خیر. یک مسئله ظریف اینجاست، آن هم اینکه اصول گرایان تنها وقتی می توانند ادعای پیروزی در این دوره انتخابات را داشته باشند که فقط و فقط انتخاب مردم رئیس جمهور فعلی باشد و لاغیر.
  6. می گویند بر ویرانه ها راحت تر می توان بنایی نو ساخت. به همین علت است که جوکر را بیشتر از دیگر برگ ها دوست دارم. حتا بیشتر از ده خشت. جوکر که وارد بازی می شود، همه چیز را به هم می ریزد. چون مامور آشوب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:0  توسط دوازده رخ   |