والا پیامدار محمد!
گفتی که یک دیار،
هرگز به ظلم و جور نمی ماند،
بر پا و استوار
آنگاه تمثیل وار،
کشیدی عبای وحدت،
بر سر پاکان روزگار.
در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،
دیرینه، ای محمد!
جا هست بیش و کم آزاده را،
که تیغ کشیده است،
بر ستم.
پی نوشت: این روزها ترانه های فرهاد حال و هوای تازه ای یافته است و انگار دوباره نو شده اند همه به یکباره. روحش شاد.
از اینجا می توانید ترانه وحدت را دانلود کنید.شعر وحدت: سیاوش کسرایی، مرداد 1356
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
(خیام)
گاهی یک جمله کوتاه، یک تصویر یا حتا یک بو، ذهن را می برد با خود به روزهای گذشته و سالهای دور. امروز که دنبال مطلبی می گشتم، اتفاقی کتاب "ساختار و تاویل متن" بابک احمدی را باز کردم. هیچوقت دقت نکرده بودم که در صفحه تقدیمش نوشته است:
"نثار خاطره پدرم"
«به عشق می گردند، آفتاب و هر ستاره ای.»
دانته، بهشت، واپسین شعر
عجیب به دلم نشست و با این جمله و به یاد پدر خودم افتادم و اینکه آخرین خاطره ای که از او دارم به چه زمانی برمی گردد. چهره اش را به ذهن آوردم و دلم تنگ شد یکدفعه.
ظهر تابستان بود. از آن ظهرهای گرم و دم کرده و ساکت که هر کسی شمدی بر خود می کشد و گوشه ای زیر باد کولر آبی چرت می زند. نه یا ده سال داشتم. نشسته بودم پشت میز چوبی ام و توی سررسیدی که پدرم از آستان قدس برایم آورده بود داستان می نوشتم. شاید آن روزها هیچ تفریحی برایم بالاتر از این نبود که مداد رنگی هایم را دورم بپاشم و در مقابل هر صفحه از داستانی که می نویسم، نقاشی ای هم بکشم. دقیقاً به خاطر دارم که آن روز داستانی می نوشتم به نام "مه سنگین لندن". نمی دانم این اسم را از کجایم در آورده بودم. شاید تحت تأثیر سریال شرلوک هلمز بودم و خیابانهای لندنی که همیشه نمناک بودند و گرفته. پدرم آرام در اتاق را باز کرد طوری که دیگران از خواب بیدار نشوند. صدایم زد. زنگ صدایش هنوز توی گوشم هست. پرسید: "چه کار می کنی؟" گفتم: "داستان می نویسم." گفت: "تا حالا چندتا نوشته ای؟" گفتم: "هشت تا." گفت: "این یکی که تمام شد بده بخوانمشان." گفتم: " باید خودم بخوانم." گفت: "باشه." بعد دوباره آرام در اتاق را چفت کرد و رفت و من ادامه داستانم را نوشتم .هنوز آن سررسید را دارم و "مه سنگین لندن" هم تویش هست.
این واضح ترین خاطره ای است که بعد از فوت پدرم به یادم مانده. نمی دانم با باقی خاطره هایم چه کرده ام اما هر چه سعی می کنم چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد یا اگر هست گنگ است و سرشار از خلایی که هیچ چیز پرش نمی کند. چند روز پیش که روز پدر بود، با خودم حساب کردم، دیدم تقریباً هجده سال می شود که دیگر کسی را به نام پدر صدا نزده ام.
پس خداوند به موسی و هارون فرمود: «مشتهای خود را از خاکستر کوره پر کنید و موسی آن خاکستر را پیش فرعون به هوا بپاشد.آنگاه آن خاکستر مثل غبار،سراسر خاک مصر را خواهد پوشانید و بر بدن انسان و حیوان دملهای دردناک ایجاد خواهد کرد.»
عهد عتیق، سفر خروج، باب نهم
در زیر متن سخنرانی دكتر رضا براهني در ميدان مل لستمن تورنتو كانادا به تاريخ 26 ژوئن 2009 را میخوانید:
آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.
خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، “ندا”، سروشِ جهانی ناشناس”، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.
و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟
حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.
گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته می شدند. و ناگهان “ندا” روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از “داوینچی” از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود “ندا” هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی “الهی” آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.
تورنتو 6 تیر 1388
* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.
این لینک را از دست ندهید.
http://tourjan.blogfa.com/post-422.aspxبچه که بودم، زمانیکه هنوز نه ماهواره ای بود و نه اینترنتی، وقتی که همه تفریح ما خلاصه می شد توی دو تا کانال رسانه ملی و دلمان خوش بود به دیدنیها و سالهای دور از خانه، یک دفعه ویدئو بر ما نازل شد. اوایل که هنوز چشمم به جمال دستگاه ویدئو روشن نشده بود و فقط از لا به لای حرف بچه های مدرسه به وجود این پیامبر جدید پی برده بودم گمان می کردم باید چیزی باشد شبیه به تلویزیون. یعنی تلویزیونی که چیزهای ممنوعه نشان می دهد. بعد کم کم فهمیدم یک دستگاه کوچک است مثل ضبط صوت با این تفاوت که به تلویزیون وصل می شود و باید داخلش نوار گذاشت.
یادم هست آن روزها رسانه ضد ملی برنامه های آموزنده زیادی برای عدم استفاده مردم از ویدئو ساخته بود و سعی داشت نشان دهد این رسانه جدید چه اثرات مهلک و مخربی را با خود یدک می کشد. از جمله اینها فیلمی بود که پسری بعد از تماشای راکی یا نمی دانم چه، با چاقو به جان خواهرش افتاد و او را کشت. این برنامه ها آن زمان تا حدی موثر بودند و مردم، صدا و سیما را هنوز دروغگوی اعظم نمی دانستند و گاهی به حرفش اعتماد می کردند. پدر من هم مثل خیلیهای دیگر چندان رغبتی به خرید ویدئو نداشت اما وقتی تقریبا همه گیر شد و دیگر میزهای تلویزیون بدون جای ویدئو ساخته نشدند، با اصرار و پا فشاری راضی شد یک دستگاه ویدئو آیوای 505 بخرد. آن زمان البته ویدئو را فقط دستگاه می گفتند و اسم معرفه اش همین بود. نوارهای ویدئویی خیلی سخت گیر می آمد. تقریباً معادل حمل و نقل مواد مخدر، رد و بدل کردن نوار ویدئو جرم داشت و شایعات یا واقعیات فراوانی هم سر زبان مردم بود که یک نفر را با دستگاه گرفته اند و چنانش کرده اند و چنین. یک سری فیلم محدود هم دست به دست همه می چرخید و تقریبا همه آن فیلمها را دیده بودند. چندتا شوی رنگارنگ پیش از انقلاب، شوهای لس آنجلسی جدید که معمولا تیر یا مرداد به دست ما می رسید، چند تا فیلم هندی از جمله "شعله" و "رام و شام" و یکی دوتا فیلم هالیوودی و ایتالیایی مثل "اسپارتاکوس" و "ال سید".
یکی از شیرینیهای فیلمهای ویدئویی این بود که پس از تمام شدن فیلم، باقیمانده نوار را شو ضبط می کردند و یادم هست که چقدر تماشای این شوها مخصوصا برای ما که جز هادی و هدی چیزی ندیده بودیم، لذت بخش بود.
یکی از این شوها که همه را جذب کرد، آن کلیپ مشهور مایکل جکسن بود که با دختری به تماشای فیلم ترسناکی می روند و بعد از کلی رقص و ماجرا متوجه می شویم خود مایکل یکی از زامبی ها بوده و الخ. بارها و بارها می نشستیم با بچه ها این کلیپ را تماشا می کردیم، گاهی هم را می ترساندیم و بعضی ها سعی می کردند مثل او برقصد یا به اصطلاح خودشان بریک بزنند! از آن روزها بود که مایکل جکسن با همه حواشی اش وارد زندگی ایرانی ها شد.
هر چند من هم اندک اندک بزرگ شدم و دیگر هیچکس نتوانست از خودش اسطوره ای بسازد در ذهنم، اما امروز که خبر مرگ مایکل جکسن را خواندم، انگار فصلی از تاریخ برایم تمام شد. حتا بعد از اینکه حجت گفت: "خب به جهنم. بیا تو این گیر و دار و بدبختی غصه اونم بخوریم." نتوانستم ناراحتی ام را از پایان روزهای کودکی نادیده بگیرم و از آن غم انگیزتر به بلوغی تن بدهم که با ریختن خون هموطنانم حاصل می شود. بعد از 22 خرداد حس کردم روزهای پیش از این تاریخ، با همه خوبیها و بدیهایش تمام شدند و از این به بعد ما در جهان پس از خرداد 88، در جهانی فاقد اسطوره، به ویژه اسطوره های سیاسی زندگی خواهیم کرد.
مادربزرگم تعریف می کرد، در بحبوحه انقلاب و بگیر و ببندهای سالهای 56 و 57، پیرزنی در همسایگی شان زندگی می کرده که اول جوانی شوهرش فوت کرده بوده و او دست تنها، تک پسرش را با چنگ و دندان به بیست و چند سالگی رسانده و تمام امید و آرزویش، همین تک پسر بوده و دیگر هیچ.
پسر پیرزن که امین نام داشته، از آن جوانان انقلابی پر شور بوده و بسیاری از برنامه ریزیهای تظاهرات و حرکتهای انقلابی زیر نظر او انجام می گرفته است.
مادربزرگم می گفت، هر وقت پیرزن همسایه به خانه ما می آمد انگار جز فحش و نفرین امام، کار دیگری نداشت. دائم ورد زبانش بوده که خدا نگذره از خمینی که اینجوری بچه های مردم رو می کِشه تو خیابونها. خودش رفته خارجه از اونجا جوونهای ما رو میفرسته جلوی گلوله این لامصبها. خدا نگذره از سر تقصیراتش.
و خب بیچاره حق داشته که نگران تنها پسرش باشد. آن هم پسری که همه زندگی اش بوده و لابد هزار جور آرزو برایش در سر می پروارنده. همین احساس مادرانه، قدرت تعقل و تصمیم گیری درست را از او سلب کرده بوده و توی ذهن خودش جای خیر و شر را وارونه کرده و لابد صبح تا شب هم رادیو و تلویزیون به گوشش می خوانده اند که خمینی و دار و دسته اش اغتشاش گرند و آشوب گر و الخ.
بالاخره کدام روز و کدام درگیری را نمی دانم، اما روزی از روزهای سال 57، خبر شهادت امین را برای پیرزن می آورند. اینکه چه قیامتی به پا شده بماند اما مادربزرگم می گفت پیرزن، تا سال 65 که توانی داشت و زنده بود، هر روز آفتاب نزده می رفت سر مزار پسرش و تا غروب گریه می کرد. اشکش که خشک می شد با مشت به سینه اش می کوبید و امام را نفرین می کرد و او را مسوول مرگ پسرش می دانست. طوری که بالاخره یک روز متصدی خواجه ربیع به تنگ آمده، پرخاش کرده بوده به او که آخر زنک، خدا را خوش نمی آید این قدر سید اولاد پیغمبر را نفرین کنی.
امروز که روزنامه وطن امروز تیتر زده بود، "مسوول یک هفته جنایت در تهران کیست؟ " و زیرش عکس میرحسین موسوی را چاپ کرده بود، یاد همسایه مادربزرگم افتادم و امینش و پیرزنی که از روی جهل و ندانسته، سیدی را به ناحق آماج لعن و نفرین خود قرار داده بود. نمی دانم کسانی که دانسته و آگاهانه این کار را انجام می دهند، از نفرین فرزند زهرا نمی ترسند؟
چند سال پیش که تبریز به بهانه ای شلوغ شده و فضای امنیتی و خفقان آوری همه شهر را فرا گرفته بود، از سمت آبرسان به طرف جام جم بالا می رفتم. بیشتر از مردم، نیروهای گارد ویژه و ضد شورش سر تا پا مسلح هر یک متر به یک متر ایستاده بودند. به دانشگاه که رسیدم، در این آشفته بازار و بگیر و ببند، دیدم پیرمردی روی چهار پایه ای ایستاده و میله های دانشگاه را رنگ می زند. آرام از کنارش گذشتم. ناگهان نمی دانم چه شد که همه چیز به هم ریخت. چند نفر از پشت سر به طرف من می دویدند و نیروهای گارد هم دنبال سرشان. من هم مجبور شدم بدوم. از آنجا که کمی جلوتر از آنها بودم با هزار بدبختی انداختم توی خیابان و خودم را به آن سو رساندم. روبروی مسجد دانشگاه، توی سراشیبی آجی چای که چمن کاری اش کرده بودند ایستادم و به آنسوی خیابان نگاه کردم. پلیس ضد شورش چند نفر را دستگیر کرده بود. صدای فریاد و داد و بیداد مردم بلند بود و پلیس و لباس شخصی ها با باتوم مردم را متفرق می کردند. اما پیرمرد هنوز ایستاده بود و میله های دانشگاه را رنگ می کرد. حتا سرش را برنگردانده بود که ببیند پشت سرش چه خبر است.
روز شنبه 30 خرداد که از حوالی پارک لاله می گذشتم، یاد همان روز تبریز افتادم. آشفته بازاری بود. گاهی از شدت غلظت گاز اشک آور نمی شد نفس کشید. پلیس، لباس شخصی، لباس پلنگی و هر جور نیرویی را که در دولت پیدا می شد آنجا می توانستی ببینی. از ایستادن و با هم راه رفتن افراد جلوگیری می کردند. فقط باید قدم می زدی. هرجا که مردم جمع می شدند حتا اگر تعدادشان اندک بود، متفرقشان می کردند. در این گیر و دار چشمم افتاد به دو نفر ابله که یکیشان برای دیگری قلاب گرفته بود تا از درخت بالا برود و آن یکی وقتی روی شاخه ای مطمئن مستقر شد، شروع کرد به توت خوردن. احتمالا هیچ زمانی مناسب تر از این هنگامه سیاه نجسته بود تا دلی از عزای توت در آورد و شاخه ای بتکاند برای رفیقش.
قدم زنان تا میدان ولی عصر آمدم، فضای بسته و گرفته بلوار کشاورز نیازی به توصیف ندارد. نزدیک میدان که رسیدم باز پیرمردی آسوده بر چهار پایه ای که وسط پیاده رو کاشته بودش نشسته، فارغ از همه چیز، گویا هیچ مهمی جز آنچه انجام می دهد وجود ندارد، سرگرم حل کردن جدول بود.
نمونه ها بسیارند حتا میان نزدیکانی که انتظار دیگری داری ازشان. متاسفانه فرهنگ و ادبیات ما نیز این بی خیالی، فارغ از دنیا بودن و سازش را به بهترین شکلی تشویق می کند. آنقدر که اگر حرفی بزنی، غرولندی بکنی، بنالی از وضع موجود، هزار شعر و بیت و مصرع و جمله قصار کوبنده نثارت می شود که می مانی و دل خوش میکنی به همین که چایت داغ است و سیگارت به راه و آتش کبابت تیز.
مردم ما علاوه بر این حرف نخ نما شده که می گوید فاقد حافظه تاریخی اند، این روزها به دردی دیگر هم گرفتار شده اند و آن فقدان حساسیت و غیرت است. هیچگاه این سخن امام علی(ع) را فراموش نمی کنم که اگر خلخال از پای زنی یهودی به ظلم کنده شود جا دارد مسلمانی دق کند. به خدا تنها خون یک نفر بی گناه کافی بود تا خون را در رگهای ملتی به جوش آورد. خدا رحمت کند علی حاتمی را. «جماعت خواب، جماعت چرتی.»
.1 بانگ طبلت نمي کند بيدار/تو مگر مرده اي نه در خوابي (سعدی)
1. مسند أحمدبن حنبل:4 /199
وقتی عمار یاسر در جنگ صفین توسط سپاه أموی به شهادت رسید عمروعاص نگران شد که أمویان مصداق پیش بینی پیامبر شدند که فرموده بود: عمار توسط گروهی از ظالمان و متجاوزان کشته خواهد شد؛ حالا مردم را چگونه قانع کنیم؟ معاویه پاسخ داد: ما عمار را نکشتیم؛ قاتل او علی بن ابی طالب است که او را به معرکه جنگ آورد و او را در معرض شمشیرهای ما قرار داد! پس او ظالم، متجاوز و مصداق کلام رسول الله است.
تاریخ اسلام در تراژیک ترین صورت خویش تکرار می شود.1
1.محمد جواد اکبرین