تبليغاتX
دوازده رخ


سال خون ندا

سال خون سهراب

سال خون حسین

سال خون مرتضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط دوازده رخ   | 

ای دیو سپید پای دربند

ای گنبد گیتی، ای دماوند
از سیم به سر یكی كله‌خود
ز آهن به میان یكی كمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلك مشت
آن مشت تویی تو، ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس‌افكند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی‌نی تو نه مشت روزگاری
ای كوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یك چند
تا درد و ورم فرو نشیند
كافور بر آن ضماد كردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مكن آتش درون را
زین سوخته‌جان شنو یكی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بربسته سپهر زال پرفند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
ا‌ز آتش دل برون فرستم
برقی كه بسوزد آن دهان‌بند
من این كنم و بود كه آید
نزدیك تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و برخروشی
ماننده دیو جسته از بند
هرای تو افكند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنوره‌ات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند

***
ای مادر سرسپید! بشنو
این پند سیاه‌بخت فرزند
بركش ز سر این سپید معجر
بنشین به یكی كبوداورند
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
تركیبی ساز بی‌مماثل
معجونی ساز بی‌همانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعله كیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و‌ آفند
بشكن در دوزخ و برون ریز
بادافره كفر كافری چند
زان‌گونه كه بر مدینه عاد
صرصر شرر عدم پراكند
چونان كه به شارسان «پمپی»
ولكان اجل معلق افكند
بفكن ز پی این اساس تزویز
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا كه باید
از ریشه بنای ظلم بركند
زین بی‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند

(ملک الشعرای بهار)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:30  توسط دوازده رخ   | 

پنجشنبه، آخر شب امین آمد پیشم. طبق معمول اول از مسائل سیاسی اخیر حرف زدیم، بعد شام خوردیم و "بوسه زن عنکبوتی" را دیدیم. نزدیک صبح، کی خوابمان برد یادم نیست. هشت و نیم از خواب بیدار شدیم. به امین گفته بودم قبل از خواب، به نظرت آنقدر اراده دارم که هفت بیدار شوم؟ و منتظر جواب هم نمانده بودم چون اصولاً این سوال جواب معلومی نداشت. در ضمن خیلی زود آشکار می شد پاسخش. بعد از بیدار شدن اولین کارم، رفتن به سراغ رادیو بی بی سی بود. این روزها  جز به سایتها و شبکه های خبری، جای دیگری سر نمی زنم. منتظر چه خبری هستم؟ بعد چند تا تصویر از کتابهای مختلف اسکن کردیم. کمی در مورد شاهنامه بایسنقری حرف زدیم. ظهر از خانه زدیم بیرون به قصد خوردن ناهار. چیز خاصی گیرمان نیامد البته. یک کم خیابانها را بالا پایین کردیم، آخر سر رسیدیم به کبابی چهار فصل که تعطیل بود.

ساعت چهار بعد از ظهر، نشسته بودیم و به نوای سنتور مشکاتیان گوش می کردیم. چند صحنه از فیلم بیوک آقا شکوری را هم دیدیم .روی دیوار دخمه اش، یک مستطیل کنده بود با ضربدری میانش، احتمالاً با کلید یا چاقو. فیلمساز ازش پرسید، این چیه کشیدی روی دیوار؟ گفت: یک شب  که دلم خیلی تنگ شده بود اینو کشیدم. بعد با نوای تارش آمیخت این حرف و دیگر جای هیچ توضیحی نبود. با خودم فکر کردم احتمالاً هنوز نشسته دم در خانه اش با تسبیح دانه درشتی که به گردنش آویخته. امین گفت: "وقت خوب مصائب" رو هم ببینیم. گفتم: ببینیم. بعد دراز کشیدیم و خوابمان برد. آنقدر عمیق که اگر زنگ مزاحم موبایل بیدارمان نمی کرد تا صبح فردا خوابیده بودیم. نشستیم زل زدیم به هم. تاریک شده بود. امین گفت: چه روز پر باری بود. یادم افتاد به مستطیلی که میانه اش یک نفر ضربدری کشیده باشد.     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 10:30  توسط دوازده رخ   | 

دوستانی معنوی دارم که از هر گاهی با تماس تلفنی، پیامک، ایمیل یا... یادی می کنند از بنده. گاهی با خودم فکر می کنم این دوستان اگر از خود واقعی من (احتمالاً باید خیلی چیز وحشتناکی باشد)، با خبر می بودند، همین اندک رابطه را هم با من قطع کرده و هرگونه دوستی شان را منکر می شدند. شاید احمقانه جلوه کند اما هربار که این دوستان تماس می گیرند و صحبتی با هم می کنیم، حس می کنم هنوز تا سقوط فاصله زیادی دارم. من غالباً دلم را به خیلی چیزها خوش می کنم، این هم یکی از آن چیزهاست.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:46  توسط دوازده رخ   | 


لباس مرگ بر اندام عالمي زيباست‌

چه شد كه كوته و زشت اين قبا به قامت ماست!‌

زحد گذشت تعدّي، كسي نمي‌پرسد

حدود خانه‌ بي‌خانمان ما زكجاست؟

چه شد كه مجلس شورا نمي‌كند معلوم‌

كه خانه خانه‌ غير است يا كه خانه‌ ماست؟

خراب مملكت از دست دزدِ خانگي است‌

زدست غير چه ناليم، هر چه هست از ماست!‌

اگر كه پرده بيفتد ز كار، مي‌بيني‌

به چشم، عارف و عامي در اين ميان رسواست‌

عارف قزوینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:3  توسط دوازده رخ   | 

از پس مشروطه نو شد فکرها

سبکهايي تازه آورديم ما

(شعر از ملک الشعرا بهار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط دوازده رخ   | 

دلم می خواهد وقتی نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم؛ از میان دوستان قدیمی همه آنها که مثل خودم از بیخ بی دین و ایمان هستند را دور خودم جمع می کنم و وقتی همه غمگین و ماتم زده دور بسترم حلقه زدند، تقاضا می کنم که کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم، دهان به اعتراف می گشایم و برای گناهانی که در زندگی کرده ام، طلب آمرزش می کنم، سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند؛ سپس به طرف دیوار برمی گردم و تمام می کنم.

اما آيا در آن لحظات آخر براي آدم باز هم حال و حوصله شوخي باقي مي ماند؟

با آخرین نفسهایم، لوییس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:28  توسط دوازده رخ   | 

اللهم اشغل الظالمین بالظالمین
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط دوازده رخ   | 

همه ی شعرها، ترانه ها و حتا شعارهای دهه ی چهل و پنجاه انگار دوباره بالیده اند و ققنوس وار جانی تازه گرفته اند. به هر ساعت روزهایم که می نگرم ردی و نشانی می بینم در آن که می دانم روزی پدرم همین حس و حال را از سر گذرانده است. چه تفاوتی دارد که امروز سی و اندی سال گذشته و خیلی ها دیگر میان ما نیستند. دوم مرداد، نهمین سال مرگ شاملو است.

 

نه به خاطر  آفتاب نه به خاطر  حماسه
به خاطر  سايه‌ي بام کوچک‌اش

به خاطر ترانه‌ئي
 کوچک‌تر از دست‌هاي تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره
 روشن‌تر از چشم‌هاي تو

نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر  همه انسان‌ها ــ به خاطر  نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به خاطر  دنيا ــ به خاطر  خانه‌ي  تو
به خاطر  يقين کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطر ِ آرزوي  يک لحظه‌ي  من که پيش  تو باشم
به خاطر  دست‌هاي کوچک‌ات در دست‌هاي بزرگ من
و لب‌هاي بزرگ من
بر گونه‌هاي بي‌گناه تو

به خاطر  پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطر شب‌نمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر  يک لب‌خند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني

به خاطر  يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين  شب‌ها تاريک‌ترين  شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌هاي تو، نه به خاطر  انسان‌هاي  بزرگ
به خاطر  سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر  شاه‌راه‌هاي
دوردست

به خاطر ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر  کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر  جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به ياد آر
عموهاي‌ات را مي‌گويم
از مرتضا سخن مي‌گويم.

از عموهایت، سروده ی احمد شاملو، برای مرتضا کیوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:45  توسط دوازده رخ   |