تبليغاتX
دوازده رخ
قالی بزرگی کف اتاق پهن کرده بودند که ترنجش گل دوازده پر هخامنشی بود. توهمی از رطوبت و سرما از تار و پود سنگین قالی به پاهایم منتقل می شد. باد در اتاقهای قدیمی و تاریک آن سوی حیاط می پیچید و لته پنجره ها را آرام به هم می کوبید. می گویند شبها از یکی از این اتاقهای خاموش صدای سنتور می آید. خودم هم شنیده ام که یک نفر تنها بر سیمهای سفید پشت خرک می زند. همین است که صدای سازش تیز است. گاهی حس می کنم مضرابها را بر رگهای من می کوبد و آب توی حوض لب پر می خورد. می لرزم. تنم سنتور است.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:25  توسط دوازده رخ   | 

نگاهی رد و بدل نشد. از کنار هم گذشتیم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 23:15  توسط دوازده رخ   | 

دستم بوی گل میداد

مرا به چیدن گل محکوم کردند

اما کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم

(چه گوارا)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:35  توسط دوازده رخ   | 

پدر و پسر، اثر ناتالی لپین

می گویند پسر بزرگ خانواده به اندازه پدرش عمر خواهد کرد. اگر چنین باشد، نوزده سال دیگر زندگی خواهم کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 8:17  توسط دوازده رخ   | 

وقتی ایلیا در حضور خدا ایستاد، خدا از آنجا عبور کرد و باد شدیدی در کوه پیچید. وزش باد چنان شدید بود که صخره ها از کوه فرو ریخت.

اما خداوند در آن باد نبود. پس از باد، زلزله ای همه جا را لرزاند، ولی خداوند در میان آن زلزله نیز نبود. بعد از زلزله، شعله های آتش افروخته شد، اما خداوند در آن هم نبود. بعد از آتش، صدایی ملایم به گوش رسید.
«عهد عتیق، اول پادشاهان، باب 19»
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:28  توسط دوازده رخ   | 

غذا خوردن هم مانند هر امری دارای زیبایی شناسی خاص خود است و افراد کمی هستند که می دانند چطور با غذا مواجه شوند و از آن لذت ببرند. گاهی تماشای غذا خوردن دیگران اشتهایم را زیاد می کند و گاه برعکس. چند روز پیش جایی مهمان بودم و با وجود اینکه همه چیز به وفور روی میز قرار داشت، باز برخی افراد که سر وضعشان چندان با فعلشان هماهنگی نداشت، از هول تمام نشدن دسر، کارامل و ژله را کنار یا روی برنجشان می ریختند و چه آشوبی به پا بود در ظرف غذای اینان. تا به حال ندیده بودم کسی کچاپ را توی سوپ بریزد. جالب است که خود من زیاد هم در غذا خوردن مبادی آداب نیستم اما دیگر اینجورش را ندیده بودم.

پی نوشت: وقتی این مطلب را می نوشتم نمی دانستم امروز روز جهانی غذا است و از هر شش نفر در جهان، یک نفر سر گرسنه بر بالین می گذارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:0  توسط دوازده رخ   | 

با چشمهای فرو بسته نشست و خود را در سرزمین عجایب دید. هر چند می دانست کافیست چشم باز کند تا دنیا همان دنیای کسل کننده واقعیت ها باشد. 

«آلیس در سرزمین عجایب»

در انتظار آلیس در سرزمین عجایب تیم برتون...

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 20:6  توسط دوازده رخ   | 

اولش هیچ چیز نداشتیم که به هم بگوییم. بعد یکی دو کلمه رد و بدل شد. اوج گفتگو چند تا آه عمیق و شاه بیتش دو واژه "که اینطور" بود. به زبان نیاوردیم اما آشکار بود که بار آخر است یکدیگر را می بینیم. 
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 23:22  توسط دوازده رخ   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:15  توسط دوازده رخ   | 

گاهی آدم دلش می خواهد به یک نفر بگوید دوستت دارم. اما هزار و یک دلیل برای نگفتن دوستت دارم هست که مانع می شود به آن یک نفر بگویی دوستت دارم و این دوستت دارم نگفتن آنقدر بر دل آدم سنگینی می کند که در نهایت به کسی می گویی دوستت دارم که دوستش نداری.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 3:22  توسط دوازده رخ   | 

هانی بود و امین و سیامک و هادی و حجت و وحید. چهار ساعت می شد که نشسته بودیم کنار هم روی یکی از نیمکتهای دانشگاه. از یکدیگر خسته نمی شدیم. از مکررات می گفتیم و لابه لای این حرفهای بارها شنیده شده به دنبال هیچ نکته تازه ای نبودیم. همین که باز نگاه های معصومانه وحید بود و سکوت های امین، چشمان شیطان هانی و لبخندهای هادی و ذوق زدگیهای کودکانه حجت، همین که باز صدای خنده های سیامک در فضا می پیچید، احساس می کردیم هنوز زنده ایم و هنوز دلخوشیم به یکدیگر. نمی دانم در فکر هادی چه گذشت که گفت: اینطور که ما با هم پیش می رویم احتمالاً...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 0:17  توسط دوازده رخ   | 

ماه مهر را دوست ندارم. از سرد شدن ناگهانی هوایش گرفته که سوز خاصی دارد تا بازگشایی مدارس که هیچوقت علاقه ای به آن نداشته ام و سرود نفرت آور همشاگردی سلام و بوی کتاب و دفتر نو. مهر بوی عجیبی دارد. آکنده است از خاطرات بد و آشنایی های بی سرانجام. بادش تن را می سوزاند. نه اینکه سرد باشد، بهترین واژه برای این باد مخالف، خنک است. خنک با همه تعابیر و تاویلهایی که از آن می شود، یخ. مشهدی ها می گویند باد میزون. بادی که با یک وزش، شیرین آدم را یک هفته زمین گیر می کند. آرام می خزد اما سنگین می اندازد. مثل انقلاب مخملی، جنگ نرم!
 تنها نکته مثبت این ماه برای من تصمیمات به ظاهر جدی ای است که همیشه با آغاز ماه مهر می گیرم. مخصوصاً اگر اول مهر، همزمان باشد با شروع هفته. شنبه ها روز تصمیم های جدی من است. مدرسه که می رفتم با دقت و حوصله می نشستم تک تک دفترهایم را خط کشی دو رنگ می کردم، بعد اول دفتر با خط خوش نامم را می نوشتم و کاربرد دفتر را. مثلاً دفتر مشق که همیشه صد برگ بود یا علوم که شصت برگ. جالب است که تا دوره دانشگاه هم این عادت با من بود. با خودم عهد می کردم که از این ترم دیگر خودم جزوه بنویسم تا مجبور نباشم آخر ترم، منت دخترهای جزوه نویس کلاس را بکشم، اما پس از سه چهار جلسه که از کلاس می گذشت دیگر حال و حوصله جزوه نویسی نداشتم و سررسیدی که برای این امر کنار گذاشته بودم پر می شد از نوشته های غیره درسی و باز آخر ترم همان آش و همان کاسه. توجیهاتی هم همیشه به مددم می آمد که مگر چه می شود زیر بار منت دلبران بروی؟ هر چند بهترین و خوش خط ترین جزوه ها، آنها که جز تشریح  دقیق درس، حاوی نکات باریک و مفرح نیز بودند، از آن غیر دلبران و غیره بوده است. ناگفته نماند که به نظر من، جزوه نوشتن کاری است بسیار دقیق، ناسازگار با خوی مردانه و ظرافت و تمکین (تعجب نکنید)، زنانه را می طلبد.
آغاز ماه مهر برای من به مثابه شدت بعد از فرج است. ناگهان همه چیز جدی می شود. فراغت تابستان در آخرین روزهای شهریور محو می شود و شروع مهر پایانی است بر یک رویای سه ماهه. امسال اما شروع مهر هیچ حسی را در من زنده نکرد. خبری از تصمیمات جدی نبود. اصلاً نفهمیدم کی فرا رسید. به پارکی رفتم. نشستنم روی نیمکتی. سیگاری گیراندم و دیدم که کم کم برگها از ساقه زرد و پژمرده می شوند. اینگونه بود که دانستم هنگام خزان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 1:2  توسط دوازده رخ   | 

با دوازده رخ به شهر ممنوعه رفته بودیم. در تمامی طول راه که از میانه کویر می گذشت دوازده رخ با خودش زمزمه می کرد: «عجیب است! چرا بوته نمی سوزد؟» چند قدم مانده به شهر، خبر رسید که از امروز هرکس وارد شهر شود دیگر اجازه خروج نخواهد داشت. دوازده رخ پا شل کرد، من هم. 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:18  توسط دوازده رخ   | 

امروز تولد دوازده رخ است. یک ماشین کوکی برایش هدیه گرفته ام که وقتی باران می بارد تبدیل می شود به ماشین واقعی و شبهای بارانی من و دوازده رخ با هم می رویم گردش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 20:48  توسط دوازده رخ   |