+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:33 توسط دوازده رخ
|
در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیمدورمان دیوار شیشه ای سبز
سبزی شیشه ها، زرد پاییز را سبز و خرم کرده بود
از سبزی برگها، بهار به اتوبوس نشست
بیرون خزان در کار بود
نمی دانستم در بهار درون باید گفت یا در خزان برون
من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه می آمد.
احمدرضا احمدی این روزها حال خوشی ندارد. به امید بهبودی اش.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:12 توسط دوازده رخ
|
دوازده رخ به آستانه دروازه ری رسید. یاران گفتند می گویند در این ملک دیوی می زید که بندبند تنش از اعضای آدمیان است. چون این سخن به پایان رسید، از دوردست نعره ای برخاست. گفتند نعره دیو است. دوازده رخ پاسخ داد: این فریاد، از آن مردان در بند دیو است. یاران را خوش آمد و نعره ها زدند.
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:14 توسط دوازده رخ
|
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:33 توسط دوازده رخ
|
دوازده رخ از کوه فرود آمد. در دامنه کوه توسیان گرد آمده بودند. وی نگاهی به ایشان انداخت و گفت: براستی که شما فراموشکارانید. سپس چوب دست زوفایش را بر زمین افکند و قدم بر جاده زرین سمرقند نهاد.
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:17 توسط دوازده رخ
|