دورمان دیوار شیشه ای سبز
سبزی شیشه ها، زرد پاییز را سبز و خرم کرده بود
از سبزی برگها، بهار به اتوبوس نشست
بیرون خزان در کار بود
نمی دانستم در بهار درون باید گفت یا در خزان برون
من و بهار پیاده شدیم
بهار در خیابان محو شد
پاییز در کنارم راه می آمد.
دوازده رخ از کوه فرود آمد. در دامنه کوه توسیان گرد آمده بودند. وی نگاهی به ایشان انداخت و گفت: براستی که شما فراموشکارانید. سپس چوب دست زوفایش را بر زمین افکند و قدم بر جاده زرین سمرقند نهاد.
دستم بوی گل میداد
مرا به چیدن گل محکوم کردند
اما کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم
(چه گوارا)
من شخصاً در این مورد موضع گیری ندارم ولی گمان می کنم حمله یک نیروی بیگانه کمکی به بهبود وضعیت موجود نمی کند. در ضمن بر خلاف تصور رایج، به نظر من عامل جنگ بیشتر ضامن بقای حکومتهایی مثل ایران است. در این میان فقط مردم عادی خرد می شوند. نیاز به شاهد و مدرک نیست. تنها کافی است تجربه جنگ با عراق را مرور کنید. (فیلم "دندان مار" را دوباره ببینید.) گو اینکه اگر سراسر دهه 60 را درگیر جنگی بیهوده با عراق نبودیم، خیلی پیشتر از اینها باید کوس رسوایی رژیم به صدا در می آمد. با این حال کاملاً می توانم درک کنم چرا برخی مردم از حمله به ایران حمایت می کنند.
چند روز پیش که "آخر شاهنامه" اخوان ثالث را ورق می زدم این چند بیت را بسیار سازگار با حال و هوای این روزها یافتم.
آبها از
آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

اگر شما هم مانند من و مهدی، ارباب حلقه ها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه برخی رویدادها را در ذهنتان ارباب حلقه ها وار (چه ترکیب غریبی) تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، مهدی عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو رو یاد چی می اندازه؟ فکر کردن نیاز نداشت. برایش نوشتم، موردور. ولی فراموش کردم بنویسم، به نظرت یاران حلقه اینبار هم موفق خواهند شد؟

سال خون ندا
سال خون سهراب
سال خون حسین
سال خون مرتضا

ای دیو سپید پای دربند
ای گنبد گیتی، ای دماوند
از سیم به سر یكی كلهخود
ز آهن به میان یكی كمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلك مشت
آن مشت تویی تو، ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پسافكند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نینی تو نه مشت روزگاری
ای كوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یك چند
تا درد و ورم فرو نشیند
كافور بر آن ضماد كردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مكن آتش درون را
زین سوختهجان شنو یكی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بربسته سپهر زال پرفند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
از آتش دل برون فرستم
برقی كه بسوزد آن دهانبند
من این كنم و بود كه آید
نزدیك تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و برخروشی
ماننده دیو جسته از بند
هرای تو افكند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنورهات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند
***
ای مادر سرسپید! بشنو
این پند سیاهبخت فرزند
بركش ز سر این سپید معجر
بنشین به یكی كبوداورند
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
تركیبی ساز بیمماثل
معجونی ساز بیهمانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعله كیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و آفند
بشكن در دوزخ و برون ریز
بادافره كفر كافری چند
زانگونه كه بر مدینه عاد
صرصر شرر عدم پراكند
چونان كه به شارسان «پمپی»
ولكان اجل معلق افكند
بفكن ز پی این اساس تزویز
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا كه باید
از ریشه بنای ظلم بركند
زین بیخردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند
(ملک الشعرای بهار)

لباس مرگ بر اندام عالمي زيباست
چه شد كه كوته و زشت اين قبا به قامت ماست!
زحد گذشت تعدّي، كسي نميپرسد
حدود خانه بيخانمان ما زكجاست؟
چه شد كه مجلس شورا نميكند معلوم
كه خانه خانه غير است يا كه خانه ماست؟
خراب مملكت از دست دزدِ خانگي است
زدست غير چه ناليم، هر چه هست از ماست!
اگر كه پرده بيفتد ز كار، ميبيني
به چشم، عارف و عامي در اين ميان رسواست
عارف قزوینی
از پس مشروطه نو شد فکرها
سبکهايي تازه آورديم ما
(شعر از ملک الشعرا بهار)

دلم می خواهد وقتی نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم؛ از میان دوستان قدیمی همه آنها که مثل خودم از بیخ بی دین و ایمان هستند را دور خودم جمع می کنم و وقتی همه غمگین و ماتم زده دور بسترم حلقه زدند، تقاضا می کنم که کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم، دهان به اعتراف می گشایم و برای گناهانی که در زندگی کرده ام، طلب آمرزش می کنم، سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند؛ سپس به طرف دیوار برمی گردم و تمام می کنم.
اما آيا در آن لحظات آخر براي آدم باز هم حال و حوصله شوخي باقي مي ماند؟
با آخرین نفسهایم، لوییس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی
همه ی شعرها، ترانه ها و حتا شعارهای دهه ی چهل و پنجاه انگار دوباره بالیده اند و ققنوس وار جانی تازه گرفته اند. به هر ساعت روزهایم که می نگرم ردی و نشانی می بینم در آن که می دانم روزی پدرم همین حس و حال را از سر گذرانده است. چه تفاوتی دارد که امروز سی و اندی سال گذشته و خیلی ها دیگر میان ما نیستند. دوم مرداد، نهمین سال مرگ شاملو است.
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر سايهي بام کوچکاش
به خاطر ترانهئي
کوچکتر از دستهاي تو
نه به خاطر ِ جنگلها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ
به خاطر يک قطره
روشنتر از چشمهاي تو
نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر همه انسانها ــ به خاطر نوزاد دشمناش شايد
نه به خاطر دنيا ــ به خاطر خانهي تو
به خاطر يقين کوچکات
که انسان دنيائيست
به خاطر ِ آرزوي يک لحظهي من که پيش تو باشم
به خاطر دستهاي کوچکات در دستهاي بزرگ من
و لبهاي بزرگ من
بر گونههاي بيگناه تو
به خاطر پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله ميکني
به خاطر شبنمي بر برگ، هنگامي که تو خفتهاي
به خاطر يک لبخند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني
به خاطر يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين شبها تاريکترين شبها
به خاطر ِ عروسکهاي تو، نه به خاطر انسانهاي بزرگ
به خاطر سنگفرشي که مرا به تو ميرساند، نه به خاطر شاهراههاي
دوردست
به خاطر ناودان، هنگامي که ميبارد
به خاطر کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام
به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاکافتادند
به ياد آر
عموهايات را ميگويم
از مرتضا سخن ميگويم.
از عموهایت، سروده ی احمد شاملو، برای مرتضا کیوان
والا پیامدار محمد!
گفتی که یک دیار،
هرگز به ظلم و جور نمی ماند،
بر پا و استوار
آنگاه تمثیل وار،
کشیدی عبای وحدت،
بر سر پاکان روزگار.
در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،
دیرینه، ای محمد!
جا هست بیش و کم آزاده را،
که تیغ کشیده است،
بر ستم.
پی نوشت: این روزها ترانه های فرهاد حال و هوای تازه ای یافته است و انگار دوباره نو شده اند همه به یکباره. روحش شاد.
از اینجا می توانید ترانه وحدت را دانلود کنید.شعر وحدت: سیاوش کسرایی، مرداد 1356
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کازاده به کام دل رسیدی آسان
(خیام)
در زیر متن سخنرانی دكتر رضا براهني در ميدان مل لستمن تورنتو كانادا به تاريخ 26 ژوئن 2009 را میخوانید:
آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.
خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، “ندا”، سروشِ جهانی ناشناس”، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.
و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟
حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.
گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته می شدند. و ناگهان “ندا” روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از “داوینچی” از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود “ندا” هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی “الهی” آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.
تورنتو 6 تیر 1388
* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.
این لینک را از دست ندهید.
http://tourjan.blogfa.com/post-422.aspxاین روزهای که می گذرد و هیچ حال خوبی ندارم، این شعر شهریار قوتم می بخشد، روشنم می دارد.