تبليغاتX
دوازده رخ
در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه ای سبز

سبزی شیشه ها، زرد پاییز را سبز و خرم کرده بود

از سبزی برگها، بهار به اتوبوس نشست

بیرون خزان در کار بود

نمی دانستم در بهار درون باید گفت یا در خزان برون

من و بهار پیاده شدیم

بهار در خیابان محو شد

پاییز در کنارم راه می آمد.

احمدرضا احمدی این روزها حال خوشی ندارد. به امید بهبودی اش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 12:12  توسط دوازده رخ   | 

دوازده رخ به آستانه دروازه ری رسید. یاران گفتند می گویند در این ملک دیوی می زید که بندبند تنش از اعضای آدمیان است. چون این سخن به پایان رسید، از دوردست نعره ای برخاست. گفتند نعره دیو است. دوازده رخ پاسخ داد: این فریاد، از آن مردان در بند دیو است. یاران را خوش آمد و نعره ها زدند. 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:14  توسط دوازده رخ   | 

دوازده رخ از کوه فرود آمد. در دامنه کوه توسیان گرد آمده بودند.  وی نگاهی  به ایشان انداخت و گفت: براستی که شما فراموشکارانید. سپس چوب دست زوفایش را بر زمین افکند و قدم بر جاده زرین سمرقند نهاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 23:17  توسط دوازده رخ   | 

قالی بزرگی کف اتاق پهن کرده بودند که ترنجش گل دوازده پر هخامنشی بود. توهمی از رطوبت و سرما از تار و پود سنگین قالی به پاهایم منتقل می شد. باد در اتاقهای قدیمی و تاریک آن سوی حیاط می پیچید و لته پنجره ها را آرام به هم می کوبید. می گویند شبها از یکی از این اتاقهای خاموش صدای سنتور می آید. خودم هم شنیده ام که یک نفر تنها بر سیمهای سفید پشت خرک می زند. همین است که صدای سازش تیز است. گاهی حس می کنم مضرابها را بر رگهای من می کوبد و آب توی حوض لب پر می خورد. می لرزم. تنم سنتور است.  
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:25  توسط دوازده رخ   | 

دستم بوی گل میداد

مرا به چیدن گل محکوم کردند

اما کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم

(چه گوارا)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:35  توسط دوازده رخ   | 

با دوازده رخ به شهر ممنوعه رفته بودیم. در تمامی طول راه که از میانه کویر می گذشت دوازده رخ با خودش زمزمه می کرد: «عجیب است! چرا بوته نمی سوزد؟» چند قدم مانده به شهر، خبر رسید که از امروز هرکس وارد شهر شود دیگر اجازه خروج نخواهد داشت. دوازده رخ پا شل کرد، من هم. 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:18  توسط دوازده رخ   | 

در کتابهای تاریخ دوره دبستان و راهنمایی، پس از بررسی هر سلسله تاریخی، در انتهای فصل، دلایل انقراض و انحطاط آن سلسله آمده بود و تقریباً در تمام این فصلها یک بند مشترک وجود داشت با این مضمون که: نارضایتی مردم از حکومت باعث شد که در برابر مهاجمان مقاومت نکرده و به دفاع از حکومت نپردازند، یا چیزی شبیه به این. این در مورد سلسله هایی مثل اشکانیان که ساسانیان جایشان را گرفتند طبیعی جلوه می کرد زیرا هر دو ایرانی بودند و احتمالاً برای مردم آن روزگار هم چندان تفاوتی نمی کرد. اما همیشه در مواجهه با هخامنشیان که اسکندر برانداخت شان یا ساسانیان که اعراب (براندازی سخت)، از خودم می پرسیدم چطور ممکن است مردم یک کشور، بیگانه را به خودی ترجیح بدهند و مقاومتی آنچنان که باید و شاید از مرز و بومشان نکنند. خب البته این سوال چندان دیری نپایید که در دوران دبیرستان با دیدن "مرگ یزدگرد"  پاسخ داده شد. اما با اتفاقهای پیش آمده اخیر، بارها از این و آن شنیده ام که ای کاش آمریکا یا اسرائیل به ایران حمله کنند.

 من شخصاً در این مورد موضع گیری ندارم ولی گمان می کنم حمله یک نیروی بیگانه کمکی به بهبود وضعیت موجود نمی کند. در ضمن بر خلاف تصور رایج، به نظر من عامل جنگ بیشتر ضامن بقای حکومتهایی مثل ایران است. در این میان فقط مردم عادی خرد می شوند. نیاز به شاهد و مدرک نیست. تنها کافی است تجربه جنگ با عراق را مرور کنید. (فیلم "دندان مار" را دوباره ببینید.) گو اینکه اگر سراسر دهه 60 را درگیر جنگی بیهوده با عراق نبودیم، خیلی پیشتر از اینها باید کوس رسوایی رژیم به صدا در می آمد. با این حال کاملاً می توانم درک کنم چرا برخی مردم از حمله به ایران حمایت می کنند.

چند روز پیش که "آخر شاهنامه" اخوان ثالث را ورق می زدم این چند بیت را بسیار سازگار با حال و هوای این روزها یافتم.

 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 
هر که آمد بار خود را بست و رفت
 
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
 
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
 
صبر کن تا دیگری پیدا شود
 
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:4  توسط دوازده رخ   | 

اگر شما هم مانند من و مهدی، ارباب حلقه ها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه برخی رویدادها را در ذهنتان ارباب حلقه ها وار (چه ترکیب غریبی) تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، مهدی عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو  رو یاد چی می اندازه؟  فکر کردن نیاز نداشت. برایش نوشتم، موردور. ولی فراموش کردم بنویسم، به نظرت یاران حلقه اینبار هم موفق خواهند شد؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:11  توسط دوازده رخ   | 


سال خون ندا

سال خون سهراب

سال خون حسین

سال خون مرتضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط دوازده رخ   | 

ای دیو سپید پای دربند

ای گنبد گیتی، ای دماوند
از سیم به سر یكی كله‌خود
ز آهن به میان یكی كمربند
تا چشم بشر نبیندت روی
بنهفته به ابر چهر دلبند
تا وارهی از دم ستوران
وین مردم نحس دیومانند
با شیر سپهر بسته پیمان
با اختر سعد كرده پیوند
چون گشت زمین ز جور گردون
سرد و سیه و خموش و آوند
بنواخت ز خشم بر فلك مشت
آن مشت تویی تو، ای دماوند
تو مشت درشت روزگاری
از گردش قرنها پس‌افكند
ای مشت زمین بر آسمان شو
بر ری بنواز ضربتی چند
نی‌نی تو نه مشت روزگاری
ای كوه نیم ز گفته خرسند
تو قلب فسرده زمینی
از درد ورم نموده یك چند
تا درد و ورم فرو نشیند
كافور بر آن ضماد كردند
شو منفجر ای دل زمانه
وان آتش خود نهفته مپسند
خامش منشین سخن همی گوی
افسرده مباش خوش همی خند
پنهان مكن آتش درون را
زین سوخته‌جان شنو یكی پند
گر آتش دل نهفته داری
سوزد جانت به جانت سوگند
بر ژرف دهانت سخت بندی
بربسته سپهر زال پرفند
من بند دهانت برگشایم
ور بگشایند بندم از بند
ا‌ز آتش دل برون فرستم
برقی كه بسوزد آن دهان‌بند
من این كنم و بود كه آید
نزدیك تو این عمل خوشایند
آزاد شوی و برخروشی
ماننده دیو جسته از بند
هرای تو افكند زلازل
از نیشابور تا نهاوند
وز برق تنوره‌ات بتابد
ز البرز اشعه تا به الوند

***
ای مادر سرسپید! بشنو
این پند سیاه‌بخت فرزند
بركش ز سر این سپید معجر
بنشین به یكی كبوداورند
بگرای چو اژدهای گرزه
بخروش چو شرزه شیر ارغند
تركیبی ساز بی‌مماثل
معجونی ساز بی‌همانند
از نار و سعیر و گاز و گوگرد
از دود و حمیم و صخره و گند
از آتش آه خلق مظلوم
و از شعله كیفر خداوند
ابری بفرست بر سر ری
بارانش ز هول و بیم و‌ آفند
بشكن در دوزخ و برون ریز
بادافره كفر كافری چند
زان‌گونه كه بر مدینه عاد
صرصر شرر عدم پراكند
چونان كه به شارسان «پمپی»
ولكان اجل معلق افكند
بفكن ز پی این اساس تزویز
بگسل ز هم این نژاد و پیوند
بر كن ز بن این بنا كه باید
از ریشه بنای ظلم بركند
زین بی‌خردان سفله بستان
داد دل مردم خردمند

(ملک الشعرای بهار)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 12:30  توسط دوازده رخ   | 


لباس مرگ بر اندام عالمي زيباست‌

چه شد كه كوته و زشت اين قبا به قامت ماست!‌

زحد گذشت تعدّي، كسي نمي‌پرسد

حدود خانه‌ بي‌خانمان ما زكجاست؟

چه شد كه مجلس شورا نمي‌كند معلوم‌

كه خانه خانه‌ غير است يا كه خانه‌ ماست؟

خراب مملكت از دست دزدِ خانگي است‌

زدست غير چه ناليم، هر چه هست از ماست!‌

اگر كه پرده بيفتد ز كار، مي‌بيني‌

به چشم، عارف و عامي در اين ميان رسواست‌

عارف قزوینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:3  توسط دوازده رخ   | 

از پس مشروطه نو شد فکرها

سبکهايي تازه آورديم ما

(شعر از ملک الشعرا بهار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط دوازده رخ   | 

دلم می خواهد وقتی نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم؛ از میان دوستان قدیمی همه آنها که مثل خودم از بیخ بی دین و ایمان هستند را دور خودم جمع می کنم و وقتی همه غمگین و ماتم زده دور بسترم حلقه زدند، تقاضا می کنم که کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم، دهان به اعتراف می گشایم و برای گناهانی که در زندگی کرده ام، طلب آمرزش می کنم، سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند؛ سپس به طرف دیوار برمی گردم و تمام می کنم.

اما آيا در آن لحظات آخر براي آدم باز هم حال و حوصله شوخي باقي مي ماند؟

با آخرین نفسهایم، لوییس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:28  توسط دوازده رخ   | 

همه ی شعرها، ترانه ها و حتا شعارهای دهه ی چهل و پنجاه انگار دوباره بالیده اند و ققنوس وار جانی تازه گرفته اند. به هر ساعت روزهایم که می نگرم ردی و نشانی می بینم در آن که می دانم روزی پدرم همین حس و حال را از سر گذرانده است. چه تفاوتی دارد که امروز سی و اندی سال گذشته و خیلی ها دیگر میان ما نیستند. دوم مرداد، نهمین سال مرگ شاملو است.

 

نه به خاطر  آفتاب نه به خاطر  حماسه
به خاطر  سايه‌ي بام کوچک‌اش

به خاطر ترانه‌ئي
 کوچک‌تر از دست‌هاي تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره
 روشن‌تر از چشم‌هاي تو

نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر  همه انسان‌ها ــ به خاطر  نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به خاطر  دنيا ــ به خاطر  خانه‌ي  تو
به خاطر  يقين کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطر ِ آرزوي  يک لحظه‌ي  من که پيش  تو باشم
به خاطر  دست‌هاي کوچک‌ات در دست‌هاي بزرگ من
و لب‌هاي بزرگ من
بر گونه‌هاي بي‌گناه تو

به خاطر  پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطر شب‌نمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر  يک لب‌خند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني

به خاطر  يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين  شب‌ها تاريک‌ترين  شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌هاي تو، نه به خاطر  انسان‌هاي  بزرگ
به خاطر  سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر  شاه‌راه‌هاي
دوردست

به خاطر ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر  کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر  جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به ياد آر
عموهاي‌ات را مي‌گويم
از مرتضا سخن مي‌گويم.

از عموهایت، سروده ی احمد شاملو، برای مرتضا کیوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:45  توسط دوازده رخ   | 

والا پیامدار محمد!

گفتی که یک دیار،

هرگز به ظلم و جور نمی ماند،

بر پا و استوار

 آنگاه تمثیل وار،

کشیدی عبای وحدت،

بر سر پاکان روزگار.

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،

دیرینه، ای محمد!

جا هست بیش و کم آزاده را،

که تیغ کشیده است،

بر ستم.

پی نوشت: این روزها ترانه های فرهاد حال و هوای تازه ای یافته است و انگار دوباره نو شده اند همه به یکباره. روحش شاد.

از اینجا می توانید ترانه وحدت را دانلود کنید.

شعر وحدت: سیاوش کسرایی، مرداد 1356

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 4:54  توسط دوازده رخ   | 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلک دگر چنان ساختمی

کازاده به کام دل رسیدی آسان

(خیام)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:45  توسط دوازده رخ  

در زیر متن سخنرانی دكتر رضا براهني در ميدان مل لستمن تورنتو كانادا به تاريخ 26 ژوئن 2009 را می‌خوانید:

آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.

خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، “ندا”، سروشِ جهانی ناشناس”، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.

و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟

حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.

گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته  می شدند. و ناگهان “ندا” روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از “داوینچی” از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود “ندا” هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی “الهی” آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.

تورنتو 6 تیر 1388

* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:35  توسط دوازده رخ   | 

ما اینک در جهنم به سر می بریم و کسی به ما وعده می دهد که جهنم نخواهد آمد. (آلبر کامو)

این لینک را از دست ندهید.

http://tourjan.blogfa.com/post-422.aspx
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:29  توسط دوازده رخ   | 

این روزهای که می گذرد و هیچ حال خوبی ندارم، این شعر شهریار قوتم می بخشد، روشنم می دارد.


دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهیست که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟
رفتم که به کوی پدر و مسکن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
وان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصه رویین تنی و تیر پرانیست
از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
میرفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فروکوشت
از آتش دل باده برق و شررم را
چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته ست و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پس
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ؟
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک یچه همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
میخواستم این شیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشادند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده وصلش به لب آن گریه هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواند و آن ناله شبگیر
وان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی ؟
در غیبت من عائله دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبم فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه رنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی ازین در ؟
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
این دو لینک را از دست ندهید:
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط دوازده رخ   |