
با چشمهای فرو بسته نشست و خود را در سرزمین عجایب دید. هر چند می دانست کافیست چشم باز کند تا دنیا همان دنیای کسل کننده واقعیت ها باشد.
«آلیس در سرزمین عجایب»
در انتظار آلیس در سرزمین عجایب تیم برتون...
من شخصاً در این مورد موضع گیری ندارم ولی گمان می کنم حمله یک نیروی بیگانه کمکی به بهبود وضعیت موجود نمی کند. در ضمن بر خلاف تصور رایج، به نظر من عامل جنگ بیشتر ضامن بقای حکومتهایی مثل ایران است. در این میان فقط مردم عادی خرد می شوند. نیاز به شاهد و مدرک نیست. تنها کافی است تجربه جنگ با عراق را مرور کنید. (فیلم "دندان مار" را دوباره ببینید.) گو اینکه اگر سراسر دهه 60 را درگیر جنگی بیهوده با عراق نبودیم، خیلی پیشتر از اینها باید کوس رسوایی رژیم به صدا در می آمد. با این حال کاملاً می توانم درک کنم چرا برخی مردم از حمله به ایران حمایت می کنند.
چند روز پیش که "آخر شاهنامه" اخوان ثالث را ورق می زدم این چند بیت را بسیار سازگار با حال و هوای این روزها یافتم.
آبها از
آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
هر که آمد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

اگر شما هم مانند من و مهدی، ارباب حلقه ها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه برخی رویدادها را در ذهنتان ارباب حلقه ها وار (چه ترکیب غریبی) تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، مهدی عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو رو یاد چی می اندازه؟ فکر کردن نیاز نداشت. برایش نوشتم، موردور. ولی فراموش کردم بنویسم، به نظرت یاران حلقه اینبار هم موفق خواهند شد؟
این "خاک آشنا" اصلا خوب نبود که! یک کمی دک و پز داشت فقط و چند تا تیکه سیاسی که شاید در شرایط غیر از اکنون، ای بدک نمی بود ولی الان دیگه حتا لبخند هم به لب نمی نشاند. من که خوشم نیامد. مخصوصاً این قضیه یاران غارش که قرار بود تلمیحی از اصحاب کهف باشد واقعاً بی خود بود. یک دیالوگ شاهکار هم داشت (کلاً همه دیالوگهای بابک، وقتی که با دایی اش درباره تفاوت بین دو نسل صحبت می کردند شاهکار بودند!) اما این آخری زیادی شاهکار بود. دایی در حال رفتن به تهران به بابک میگه: تو نمیای بریم تهران؟ بابک جواب میده: نه؛ یاد گرفتم برای چیزای که میخوام باید زحمت بکشم. (یا چیزی شبیه به این)
این شاه دیالوگ که اتفاقاً آخرین کلام فیلم هم هست، ناگهان تلنگر می زند به شما، مبادا سالن را اشتباه آمده اید. آخر قرار بوده که فیلمی از بهمن فرمان آرا را ببینید.
خاک آشنا همه مؤلفه های این جور فیلمها را دارد. تصاویر کارت پستالی از طبیعت، آثار باستانی و یک سری شعارهایی از این دست که ما چقدر پیشینه تاریخی داریم و افسوس خوردن بر آن با چاشنی قهوه و سیگار برگ، (تا کی قرار است قهوه خوردن تو فیلمهای ایرانی نماد روشنفکری و دگراندیشی باشد نمی دانم)، عشق گمشده، معشوق بی وفا، خارج رفتن و از فرنگ برگشتن و رضا کیانیان سپید مویی که مانند ضیاء موحد شعر می گوید و به سیاق فاسونکی نقاشی می کشد. خلاصه پیشنهاد می کنم اگر به دیدن این فیلم می روید، بعد از عنوان بندی سالن را ترک کنید.
پی نوشت: پوستر فیلم عالی بود و این دیالوگ نیکو خردمند که: ازدواج کردن به هر دلیلی بیهوده است.

دلم می خواهد وقتی نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم؛ از میان دوستان قدیمی همه آنها که مثل خودم از بیخ بی دین و ایمان هستند را دور خودم جمع می کنم و وقتی همه غمگین و ماتم زده دور بسترم حلقه زدند، تقاضا می کنم که کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم، دهان به اعتراف می گشایم و برای گناهانی که در زندگی کرده ام، طلب آمرزش می کنم، سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند؛ سپس به طرف دیوار برمی گردم و تمام می کنم.
اما آيا در آن لحظات آخر براي آدم باز هم حال و حوصله شوخي باقي مي ماند؟
با آخرین نفسهایم، لوییس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی
«بابا جون اینا همه اش فیلمه.»
این جمله ای بود که وقتی خردسال بودم و از دیدن فیلمی متأثر می شدم، پدرم برای آرام کردنم می گفت که معمولاً چندان هم کارساز نبود و من ترجیح می دادم گول داستان و روایت فیلم را بخورم، خودم را در بطن ماجرا قرار دهم حتا بعد از فیلم، صحنه ها، موقعیتها، کنشها و گفتارها را برای خودم تداعی کنم تا باز در آن حال و هوا قرار بگیرم و سرانجام برسم به آنجا که پدرم بگوید: «اینا همه اش فیلمه.» و براستی چطور می توانستم از مرگ "راتسو" در "کابوی نیمه شب" اشک نریزم؟ کسی را سراغ دارید که این کار را نکرده باشد؟
یکی دو دوره است، مرسوم شده و کم کم دارد جا می افتد که نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، فیلمی تبلیغاتی از خودشان به مدتی معین، معمولاً سی دقیقه تهیه و از تلویزیون پخش می کنند. بستگی به خلاقیت فیلمساز و البته نظر مستقیم نامزد مربوطه دارد که مایل باشد چگونه در فیلمش به زندگی، پیشینه و شرح فعالیتهای گذشته اش و برنامه هایش برای دورانی که احتمالاً رئیس جمهور خواهد شد، پرداخته شود. یک نفر قالب داستانی را انتخاب می کند، یک نفر روی فیلمش نریشن می خواند، یکی فیلم را به سبک مصاحبه برگزار می کند ودیگری رو در رو با مخاطبانش سخن می گوید. اینکه نامزدی بتواند از این مدیوم به بهترین وجه ممکن استفاده کند، بطوریکه هم مخاطبان عام را قانع کند که به وی رای بدهند و هم مخاطبان خاص را راضی نگه دارد، کار بسیار ظریفی است و نیاز به خلاقیت و باریک بینی فیلمساز دارد و بی دلیل نیست که از همان دوره نخست، پای فیلمسازان مطرح و حرفه ها به این وادی باز شد. نامهایی که حداقل یک فیلم قابل اعتنا در کارنامه هنری شان داشتند و به قول معروف کار بلد بودند و می دانستند چطور می شود با استفاده از ابزار سینما، مخاطب را خنداند، گریانند، به تفکر وا داشت یا به بی راهه کشاند.
حال سوال اینجاست، آیا مدیوم سینما واجد این شرایط هست که جهت دهنده افکار عمومی برای امر پر مخاطره و حساس انتخابات شود یا خیر؟ آیا اصلاً سینما در این زمینه راست گوست؟ چقدر به یک فیلم می شود اطمینان کرد؟
نظریه پردازان عالم سینما، معمولاًٌ دو نوع فیلم داستانی و مستند را از یکدیگر متمایزمی کنند و برای هر یک تعریفی جداگانه دارند. تعریف فیلم مستند بنا به کتابهای مرجع سینمایی، «ثبت واقعیت عینی بر نوار فیلم و پیشرفت فیلم بر اساس شواهدی مستند است، همچون تصاویری از باغبانی واقعی –و نه بازیگری- که باغچه را آبیاری می کند، یا قطاری واقعی که وارد ایستگاه می شود.» 1مهمترین کارکرد فیلمهای مستند، جنبه ارجاعی و خبری آنهاست و «پیام بر سایر جنبه های ارتباط هنری چیره می شود.»2
فیلم داستانی هم که نیاز چندانی به توضیح ندارد. «بازسازی تصنعی رویدادها، شخصیتها و امور واقعی»3 را گویند و ساختار آن بر پایه روایت بنا شده است.
البته نظریات بالا از نخستین سالهای شکل گیری سینما دچار تحولات فراوانی شده، بحثهای نشانه شناسانه، روایت شناسانه و ساختاری زیادی به آن افزوده و هر کدام از اینها زیر شاخه های متعددی را شامل شده اند که موضوع این بحث نیست. مهترین بحث من این است که سینما به هیچ عنوان ابزار مناسبی برای امری (انتخاب) که باید با هوش و ذکاوت مردم صورت بگیرد و نه احساسشان، نیست.
ژرژ فرانژو، از صاحب نظران نظریه فیلم می گوید: «چیزی به نام سینما-حقیقت وجود ندارد. از لحظه ای که کارگردان کار خود را شروع می کند، معلوم می شود که سینما-حقیقت دروغ است، اگر نباشد سینمایی در کار نخواهد بود.» بزرگانی هم هستند چون هیچکاک که می گویند با سینما می توان بزرگترین دروغها را به جای راست به تماشاگر قبولاند.
بحث من سر این موضوع است که یک فیلم خوب تبلیغاتی نیز، لزوماً فیلمی راستگو نیست و اتفاقاً هنری ترین و تکنیکی ترین آنها غیر صادق ترین شان هستند، زیرا از ابزار و تکنیکهای سینمایی برای توجیه و مستند نمایی یا قبولاندن یک باور به تماشاگرشان استفاده می کنند. اتفاقی که ممکن است کاملاً در ناخوآگاه مخاطب روی دهد و عادی هم جلوه کند. وقتی سینماگری صحنه ای را کات می دهد و از فنون تدوین- فید اوت یا فید این تصویر یا صدا، دیزالو، نوعی از زاویه دوربین و اندازه نما و موسیقی خاصی و...- بهره می گیرد، دیگر این فیلم خاصیت ارجاعی و حقیقی نخواهد داشت. به عنوام نمونه وقتی در تدوین از نمای درشت صورت نامزدی به انبوه جمعیت قطع می شود، یا به چهره یک فرد بیمار، یا بچه های تنگدست یک منطقه مرزی، یا دکلهای نفتی یا هر چیز دیگری، اینجا بیننده درگیر روایت شده و چیزی که به او نمایانده می شود همان چیزی نیست که چشمان آن نامزد به آن خیره بوده است. همین نما را دوباره قطع می کنیم به چشمان نامزد که حالا اشکی هم در آن جمع شده است. انواع و اقسام تأویلهای مختلف را می توان از آن استخراج کرد که همه آنها لزوماً رساننده نیت واقعی نامزد نیستند. مثلا آیا نگران حال بیمار است یا از وضعیت فعلی خدمات درمانی که در کشور عرضه می شود رضایت ندارد؟ به حال بچه های مرزی می گرید یا بچه ها را نماینده همه ملت می شمارد و به حالشان اشک می ریزد یا از پیشرفت دکلهای استخراج نفت و عزم ملی، اشک شوق در چشمانش حلقه زده یا به حال ملتی می گرید که با این ثروت عظیم باز هم سفره شان رنگین نیست یا... . کدامیک از تعابیر درست است؟
«تقطیع و تدوین پیش از هر چیز ابزاری داستانی در سینماست، که بالقوه قادر به جلب توجه تماشاگران و ایجاد هیجان در آنهاست. اما نتایج بیانگری و زبانی آن در ساحت های دیگر شالوده فیلم ناپدید می شود. حرکتهای دوربین و آنچه به عنوان حرکتهای سینمایی، در تکامل روایت سینمایی مشهور شده است و از راه رشته ای کامل از دلالتهای ضمنی به دست می آید و گوهری فنی و زبانشناسیک دارد، نقش بیشتری از تدوین در فیلم به عهده می گیرد، این نکته در مورد حالتی که در آن کنشها و حتا تمامی سکانس در یک نمای واحد طولانی شکل می گیرد، نیز درست است.» 4حالا به اینها اضافه کنید انواع و اقسام ترفنهای سینمایی را که می توان آفرید و به عنوان حقیقت به خورد مردم داد. نامزدی در اجلاسی خارج از کشور سخنرانی کرده و همه به نشانه اعتراض سالن را ترک کرده اند، اما پس از سخنرانی خیل کثیری از حضار برای او کف می زنند. به راحتی می توان تشخیص داد جنس این دو تصویر که به یکدیگر کات شده اند به هم نمی خورد اما چند در صد مردم به این امر آگاهی پیدا می کنند؟ مصداقها فراوان است. کافی است فیلمها را دوباره نگاه کنید.
قصد ندارم وارد بحث لوث شده استفاده از بازیگر در برخی فیلمهای تبلیغاتی نامزدها شوم. این اتفاق جدیدی نبوده و سابقه اش به دوران گذشته باز می گردد. جایی که پیش از این در فیلم تبلیغاتی یکی از نامزدها، دختر دانشجویی (بازیگری) جلوی دوربین قرارگرفت و غیر مرسوم ترین نوع انتقادها را تا آن زمان متوجه دولت کرد. بطوریکه که خیلی ها شگفت زده شدند و باور نمی کردند در حال تماشای یکی از شبکه های صدا و سیمای ایران هستند. به هرحال هیچ مخاطب عامی آن شب نفهمید چیزی که دیده فیلم بوده نه واقعیت و کسی درنیافت که آن خانم بازیگر بارها نقشش را جلوی کارگردان تکرار کرده، برای قطره قطره اشکهایش زحمت کشیده و احتمالاً دستمزد خوبی هم دریافت کرده است. رها کنم... .
اتفاقا کارگردان محترم این فیلم، فیلمی به نام "سینما سینماست" دارد و بارها از ترفند مستند نمایی در آن استفاده کرده و خوب آگاه بوده چطور می توان یک صحنه کاملاً برساخته را مستند جلوه داد. متأسفانه یا خوشبختانه بعضی از فیلمسازان آنقدر ناشیانه برخورد کرده اند که به راحتی و از نوع استفاده تکنیکی از ابزار، مانند کیفیت صدا و غیره، و نه از روی سبک بازی بازیگران حتا، می شود فهمید که صحنه گرفته شده صحنه ای برساخته و تصنعی است و فاقد ارزش استنادی. مضحک تر اینکه در یکی از این فیلمها که اصرار زیادی به واقعی بودن هم دارد، یک خطای فنی فاحش روی داده و صحنه از نمای نقطه نظر ((p.o.v نامزد مربوطه گرفته شده است. بعید نیست نامزد محترم خودش این صحنه را تصویربرداری کرده باشد!
بر فرض که همه عناصر سینمایی جوری در کنار هم چیده شده باشند که احساس واقعی نامزد را نسبت به موضوعی بیان کند. آیا مخاطب نیازمند دانستن احساس نامزد نسبت به فلان موضوع است یا تحلیلها و برنامه هایی که وی در مورد آن دارد؟ ایهام و عدم قطعیت در هنر حسن شمرده می شود. پایان باز و تصاویری که تأویلهای زیادی را شامل شود یا احساسات مخاطبانش را درگیر کند مزیت ادبیات، سینما و هنر محسوب می شود، اما آیا در ارائه تصویری واقعی از یک نامزد ریاست جمهوری هم حسن می باشد؟
اصل سخن اینجاست که بجای بکارگیری از مدیوم سینما، باید به دنبال روشهایی گشت که مردم با چهره واقعی نامزد مورد نظر آشنا شوند نه آن چیزی که سینما با همه ابزارهایش از وی خلق کرده است. تصویری که آمیزه ای از احساس کاذبی است که با دیدن فیلم به تماشاگر تلقین شده و شکل گرفته است. مانند چهره موجهی که "لنی ریفشتاین" از هیتلر در "پیروزی اراده" آفرید و چه مخالفانی را به سلک موافقان درنیاورد. نمونه ها در سینمای داستانی فراوان است، آخرین آن چهره تطهیر و توجیه شده ای است که "کریستوفر نولان" از جرج بوش در "شوالیه تاریکی" نشان داد. اما موضوع ما فیلمهای انتخاباتی است که به اصرار فیلمسازان مستند انتخاباتی خوانده می شود. فیلمی که باید فاقد هرگونه ابزار فنی و ترفند سینمایی ای باشد که پیام، زیر لوای آن شکل بگیرد و پر رنگ یا کم رنگ و به بیانی دیگر تحریف شده جلوه کند. حتا ما نمی توانیم بهترین آثار مستند تاریخ سینما را نیز بازتاب دقیق واقعیت بیرونی بدانیم. مثلاً "نانوک شمالی" ساخته "رابرت فلاهرتی" یا "امپریال" ساخته "اندی وارهول"، در نهایت شگردهای فنی فیلمبرداری، محل قرارگیری دوربین، زاویه های باز یا بسته دوربین، اندازه قابهایش را همواره به تماشاگر تحمیل می کند. بنابراین مستندترین فیلمهای تبلیغاتی نامزدها هم خالی از کذب نیستند؛ زیرا این ذهنیت و نگاه فیلمساز است که دست به گزینش می زند و آن چیزی را تصویر برداری می کند که از صافی ذهنش گذشته است. پس مخاطب با گونه تحریف شده ای از واقعیت رو در روست و این در انتخابش تأثیرگذار خواهد بود.
شاید بهترین روش برای آشنایی مردم با نامزد، افزایش زمان مناظره های مستقیم و زنده باشد که رادیویی اش، هر چند که به بهای از دست رفتن برخی میمیکها و واکنشها تمام می شود، تصویر سالمتری را از فرد مورد نظر ارائه می دهد.
در پایان نمی توانم انکار کنم که از تماشای ترفندهای به کار رفته در برخی فیلمهای نامزدها خوشم آمد. زاویه دوربینهای حساب شده، کنشهای دقیق، روایتهای سنجیده، برهم نماییهای خوب و موسیقی های فکر شده ذوق زده ام کرد و چه ایده هایی که در ذهنم شکل نگرفت که اگر من این فیلم را می ساختم چه می کردم، اما در مواجهه با این فیلمها همیشه این حرف پدرم را به یاد می آورم که: «بابا جون، اینا همه اش فیلمه.»
1. احمدی، بابک، آفرینش و آزادی، 1377، ص297
2. همان، ص297
3. همان، ص297
G. Bettetini, The Language and Technique of Film, The Hague, 1973, p72.4