تبليغاتX
دوازده رخ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:33  توسط دوازده رخ   | 

دستم بوی گل میداد

مرا به چیدن گل محکوم کردند

اما کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم

(چه گوارا)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 0:35  توسط دوازده رخ   | 

در کتابهای تاریخ دوره دبستان و راهنمایی، پس از بررسی هر سلسله تاریخی، در انتهای فصل، دلایل انقراض و انحطاط آن سلسله آمده بود و تقریباً در تمام این فصلها یک بند مشترک وجود داشت با این مضمون که: نارضایتی مردم از حکومت باعث شد که در برابر مهاجمان مقاومت نکرده و به دفاع از حکومت نپردازند، یا چیزی شبیه به این. این در مورد سلسله هایی مثل اشکانیان که ساسانیان جایشان را گرفتند طبیعی جلوه می کرد زیرا هر دو ایرانی بودند و احتمالاً برای مردم آن روزگار هم چندان تفاوتی نمی کرد. اما همیشه در مواجهه با هخامنشیان که اسکندر برانداخت شان یا ساسانیان که اعراب (براندازی سخت)، از خودم می پرسیدم چطور ممکن است مردم یک کشور، بیگانه را به خودی ترجیح بدهند و مقاومتی آنچنان که باید و شاید از مرز و بومشان نکنند. خب البته این سوال چندان دیری نپایید که در دوران دبیرستان با دیدن "مرگ یزدگرد"  پاسخ داده شد. اما با اتفاقهای پیش آمده اخیر، بارها از این و آن شنیده ام که ای کاش آمریکا یا اسرائیل به ایران حمله کنند.

 من شخصاً در این مورد موضع گیری ندارم ولی گمان می کنم حمله یک نیروی بیگانه کمکی به بهبود وضعیت موجود نمی کند. در ضمن بر خلاف تصور رایج، به نظر من عامل جنگ بیشتر ضامن بقای حکومتهایی مثل ایران است. در این میان فقط مردم عادی خرد می شوند. نیاز به شاهد و مدرک نیست. تنها کافی است تجربه جنگ با عراق را مرور کنید. (فیلم "دندان مار" را دوباره ببینید.) گو اینکه اگر سراسر دهه 60 را درگیر جنگی بیهوده با عراق نبودیم، خیلی پیشتر از اینها باید کوس رسوایی رژیم به صدا در می آمد. با این حال کاملاً می توانم درک کنم چرا برخی مردم از حمله به ایران حمایت می کنند.

چند روز پیش که "آخر شاهنامه" اخوان ثالث را ورق می زدم این چند بیت را بسیار سازگار با حال و هوای این روزها یافتم.

 آبها از آسیا افتاده ، لیک
باز ما با موج و توفان مانده ایم
 
هر که آمد بار خود را بست و رفت
 
ما همان بدبخت و خوار و بی نصیب
 
زآن چه حاصل ، جز با دروغ و جز دروغ ؟
زین چه حاصل ، جز فریب و جز فریب ؟
باز می گویند : فردای دگر
 
صبر کن تا دیگری پیدا شود
 
کاوه ای پیدا نخواهد شد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 21:4  توسط دوازده رخ   | 

اگر شما هم مانند من و مهدی، ارباب حلقه ها را دوست داشته باشید، لابد برایتان پیش آمده که ناخودآگاه برخی رویدادها را در ذهنتان ارباب حلقه ها وار (چه ترکیب غریبی) تجزیه و تحلیل کنید. چند روز پیش، مهدی عکسی برایم فرستاد از تهران در شب و پرسید تو  رو یاد چی می اندازه؟  فکر کردن نیاز نداشت. برایش نوشتم، موردور. ولی فراموش کردم بنویسم، به نظرت یاران حلقه اینبار هم موفق خواهند شد؟

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 15:11  توسط دوازده رخ   | 


سال خون ندا

سال خون سهراب

سال خون حسین

سال خون مرتضا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:0  توسط دوازده رخ   | 


لباس مرگ بر اندام عالمي زيباست‌

چه شد كه كوته و زشت اين قبا به قامت ماست!‌

زحد گذشت تعدّي، كسي نمي‌پرسد

حدود خانه‌ بي‌خانمان ما زكجاست؟

چه شد كه مجلس شورا نمي‌كند معلوم‌

كه خانه خانه‌ غير است يا كه خانه‌ ماست؟

خراب مملكت از دست دزدِ خانگي است‌

زدست غير چه ناليم، هر چه هست از ماست!‌

اگر كه پرده بيفتد ز كار، مي‌بيني‌

به چشم، عارف و عامي در اين ميان رسواست‌

عارف قزوینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:3  توسط دوازده رخ   | 

از پس مشروطه نو شد فکرها

سبکهايي تازه آورديم ما

(شعر از ملک الشعرا بهار)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 7:45  توسط دوازده رخ   | 

دلم می خواهد وقتی نفس آخر را می کشم برای آخرین بار شوخی کنم؛ از میان دوستان قدیمی همه آنها که مثل خودم از بیخ بی دین و ایمان هستند را دور خودم جمع می کنم و وقتی همه غمگین و ماتم زده دور بسترم حلقه زدند، تقاضا می کنم که کشیشی به بالینم بیاورند، و وقتی او آمد، در میان بهت و حیرت دوستانم، دهان به اعتراف می گشایم و برای گناهانی که در زندگی کرده ام، طلب آمرزش می کنم، سپس از کشیش می خواهم که مرا تدهین کند؛ سپس به طرف دیوار برمی گردم و تمام می کنم.

اما آيا در آن لحظات آخر براي آدم باز هم حال و حوصله شوخي باقي مي ماند؟

با آخرین نفسهایم، لوییس بونوئل، ترجمه علی امینی نجفی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 2:28  توسط دوازده رخ   | 

اللهم اشغل الظالمین بالظالمین
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 3:19  توسط دوازده رخ   | 

همه ی شعرها، ترانه ها و حتا شعارهای دهه ی چهل و پنجاه انگار دوباره بالیده اند و ققنوس وار جانی تازه گرفته اند. به هر ساعت روزهایم که می نگرم ردی و نشانی می بینم در آن که می دانم روزی پدرم همین حس و حال را از سر گذرانده است. چه تفاوتی دارد که امروز سی و اندی سال گذشته و خیلی ها دیگر میان ما نیستند. دوم مرداد، نهمین سال مرگ شاملو است.

 

نه به خاطر  آفتاب نه به خاطر  حماسه
به خاطر  سايه‌ي بام کوچک‌اش

به خاطر ترانه‌ئي
 کوچک‌تر از دست‌هاي تو

نه به خاطر ِ جنگل‌ها نه به خاطر دريا
به خاطر يک برگ

به خاطر يک قطره
 روشن‌تر از چشم‌هاي تو

نه به خاطر ديوارها ــ به خاطر يک چپر
نه به خاطر  همه انسان‌ها ــ به خاطر  نوزاد دشمن‌اش شايد
نه به خاطر  دنيا ــ به خاطر  خانه‌ي  تو
به خاطر  يقين کوچک‌ات
که انسان دنيائي‌ست
به خاطر ِ آرزوي  يک لحظه‌ي  من که پيش  تو باشم
به خاطر  دست‌هاي کوچک‌ات در دست‌هاي بزرگ من
و لب‌هاي بزرگ من
بر گونه‌هاي بي‌گناه تو

به خاطر  پرستوئي در باد، هنگامي که تو هلهله مي‌کني
به خاطر شب‌نمي بر برگ، هنگامي که تو خفته‌اي
به خاطر  يک لب‌خند
هنگامي که مرا در کنار خود ببيني

به خاطر  يک سرود
به خاطر يک قصه در سردترين  شب‌ها تاريک‌ترين  شب‌ها
به خاطر ِ عروسک‌هاي تو، نه به خاطر  انسان‌هاي  بزرگ
به خاطر  سنگ‌فرشي که مرا به تو مي‌رساند، نه به خاطر  شاه‌راه‌هاي
دوردست

به خاطر ناودان، هنگامي که مي‌بارد
به خاطر  کندوها و زنبورهاي کوچک
به خاطر  جار سپيد ابر در آسمان بزرگ آرام

به خاطر تو
به خاطر هر چيز کوچک هر چيز پاک برخاک‌افتادند
به ياد آر
عموهاي‌ات را مي‌گويم
از مرتضا سخن مي‌گويم.

از عموهایت، سروده ی احمد شاملو، برای مرتضا کیوان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 1:45  توسط دوازده رخ   | 

والا پیامدار محمد!

گفتی که یک دیار،

هرگز به ظلم و جور نمی ماند،

بر پا و استوار

 آنگاه تمثیل وار،

کشیدی عبای وحدت،

بر سر پاکان روزگار.

در تنگ پر تبرک آن نازنین عبا،

دیرینه، ای محمد!

جا هست بیش و کم آزاده را،

که تیغ کشیده است،

بر ستم.

پی نوشت: این روزها ترانه های فرهاد حال و هوای تازه ای یافته است و انگار دوباره نو شده اند همه به یکباره. روحش شاد.

از اینجا می توانید ترانه وحدت را دانلود کنید.

شعر وحدت: سیاوش کسرایی، مرداد 1356

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 4:54  توسط دوازده رخ   | 

کجا گمان می کردید روزی فرا برسد که بر صف نمازگزاران در نماز جمعه حمله کنند، کتکشان بزنند، سجاده شان را به خاک بکشند و با گاز اشک آور راهی خانه شان کنند؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:10  توسط دوازده رخ   | 

پس خداوند به موسی و هارون فرمود: «مشتهای خود را از خاکستر کوره پر کنید و موسی آن خاکستر را پیش فرعون به هوا بپاشد.آنگاه آن خاکستر مثل غبار،سراسر خاک مصر را خواهد پوشانید و بر بدن انسان و حیوان دملهای دردناک ایجاد خواهد کرد.»

عهد عتیق، سفر خروج، باب نهم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 13:38  توسط دوازده رخ   | 

در زیر متن سخنرانی دكتر رضا براهني در ميدان مل لستمن تورنتو كانادا به تاريخ 26 ژوئن 2009 را می‌خوانید:

آن چیست در نگاه خیره ی متمرکز چهره ی زیبای پسامرگِ ندای ایرانی که حتی مصداق تعریف غربیان از استبداد نگاه را واژگون می کند و در آن سوی مرزها بر کرسی جهانی، ترحم، نازک آرایی بیکران، گونه ای تسلیم و رضامندی ناهمگون و رؤیایی می نشاند، بی آنکه ذره ای قصد سرزنش قدرتی را داشته باشد که اندام نازنین او را میخکوب زمین آینده ای کرد، از آن ایران، که در آن، جمله ی زنان یکسر، به قامتی افراشته گام برخواهند داشت، چرا که او با آن چشم ها بر آن چهره، بر زمینی افتاد که عطِر خون و گیسوی او آن را تقدیس کرده بود.

خود را تسلیم مرگی کرد که جاودانه از تدفین آن چهره دور خواهد ایستاد. که بود آن کسی که بر کنار او زانو زده بود و می خواست فرشته ی مفارقتِ روان او را با دمیدن نَفَسِ خود به سوی زندگی برگرداند. نومیدی ما بر آستان مرگ زیبایی، مرز نمی شناسد. می بینیم او را که ناگهان در برابرمان ایستاده، می بینیم که نه! نایستاده، بل که با معنای نامش، “ندا”، سروشِ جهانی ناشناس”، زاده می شود. چه شوربختیم که او در برابرمان نایستاده، و طنز شوخ ماجرا را ببین! چه اقبالی به ما روی کرده که او چشمانش را، سراسر، گشاده نگاه داشته تا ما به ژرفای آن خیرگی جاودانه ی نگاه که پایان جهان را به کام می کشد، چنو خیره شویم.

و این مرگ، تصادفی نبود. چگونه ممکن بود تصادفی باشد؟

حتی پیش از آنکه دانش نو گلوله را کشف کند، گلوله حضور داشت. از سرسراهای تاریخ ایران عبور می کرد، و نیز از هر خانه و خوابگاه ایرانی. گلوله در سراسر قوانین کمین کرده بود. در همه ی مذاهب و در سراسر ساختارهای سیاسی. گلوله وقتی که شهرزادِ افسانه گو گام به خوابگاه شهریار گذاشت حضور داشت. وقتی که شهرزاد تسلیم مرگ شد ـ شاید به مرگی طبیعی، اما پیوسته در سایه ی شهریاری که هر آن عشقش کشید، می توانست بکشدش، همانطور که صدها، بل که هزاران چنو را کشته بود.

گلوله قرنها در جهت او به خطا می رفت، هر چند بساط قتل گسترده بود. و در زندان گلوله بود، اما چهره های مردگان، بویژه چهره های زنان، بسیاری از آنان در همان سن و سال ندا، نباید به رؤیت گذاشته  می شدند. و ناگهان “ندا” روی زمین افتاده بود، با آن چشم ها، انگار کتیبه ای از “داوینچی” از هزارتوی تاریخ برون جهیده بود، و چنان زنده که هیچ چیز، حتی چهره ی زنده ی خود “ندا” هم تا آن درجه زنده نمی توانست باشد. آری، چشمهای ندا، همه چیز را پشت سر گذاشته بود، و حالا با چشم های همه ی زنان جوان، دختران جوانی که در برابر جوخه ی آتش گذاشته شده بودند، و یا قرار بود دیگرباره در برابر جوخه ی آتش گذاشته شوند، و یا توی زمین، تنها، با سرهای بیرون از زمین، کاشته شده بودند تا گلوله ها به سنگها تبدیل شوند و سرهای آنها را در زیر چادر هدف قرار دهند. و ناگهان، به تأثیر قیامت یا آخرالزمان، پرده کنار رفته بود، چهره ی یگانه با آن چشمها در برابر بود، و آن دو چشم رساتر از دو مصراع بیت مولانا و حافظ سخن می گفتند، و تو حیرت می کردی، یکسره حیران بودی از صراحت مورّب و رمیده ی آن دو چشم که جهان را با مهری بی مثال سرزنش می کردند، با آن نگاه خیره که دوربین به دامش انداخته بود، وقتی که شاید همزمان تک تیرزن پنهانی “الهی” آماده می شد تا ندایی دیگر را نقش زمین کند، تا اینکه ما چشمهامان را تا پایان جهان باز نگه داریم، که جهان را از این رهگذر به میراث برده ایم، به میراث خواهیم برد.

تورنتو 6 تیر 1388

* این متن نخست به انگلیسی نوشته شده، بعد توسط خود نویسنده به فارسی برگردانده شده است.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 2:35  توسط دوازده رخ   | 

ما اینک در جهنم به سر می بریم و کسی به ما وعده می دهد که جهنم نخواهد آمد. (آلبر کامو)

این لینک را از دست ندهید.

http://tourjan.blogfa.com/post-422.aspx
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:29  توسط دوازده رخ   | 

ما شیفتگان خدمتیم نه تشنگان قدرت.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 2:16  توسط دوازده رخ   | 

بچه که بودم، زمانیکه هنوز نه ماهواره ای بود و نه اینترنتی، وقتی که همه تفریح ما خلاصه می شد توی دو تا کانال رسانه ملی و دلمان خوش بود به دیدنیها و سالهای دور از خانه، یک دفعه ویدئو بر ما نازل شد. اوایل که هنوز چشمم به جمال دستگاه ویدئو  روشن نشده بود و فقط از لا به لای حرف بچه های مدرسه به وجود این پیامبر جدید پی برده بودم گمان می کردم باید چیزی باشد شبیه به تلویزیون. یعنی تلویزیونی که چیزهای ممنوعه نشان می دهد. بعد کم کم فهمیدم یک دستگاه کوچک است مثل ضبط صوت با این تفاوت که به تلویزیون وصل می شود و باید داخلش نوار گذاشت.

یادم هست آن روزها رسانه ضد ملی برنامه های آموزنده زیادی برای عدم استفاده مردم از ویدئو ساخته بود و سعی داشت نشان دهد این رسانه جدید چه اثرات مهلک و مخربی را با خود یدک می کشد. از جمله اینها فیلمی بود که پسری بعد از تماشای راکی یا نمی دانم چه، با چاقو به جان خواهرش افتاد و او را کشت. این برنامه ها آن زمان تا حدی موثر بودند و مردم، صدا و سیما را هنوز دروغگوی اعظم نمی دانستند و گاهی به حرفش اعتماد می کردند. پدر من هم مثل خیلیهای دیگر چندان رغبتی به خرید ویدئو نداشت اما وقتی تقریبا همه گیر شد و  دیگر میزهای تلویزیون بدون جای ویدئو ساخته نشدند، با اصرار و پا فشاری راضی شد یک دستگاه ویدئو آیوای 505 بخرد. آن زمان البته ویدئو را فقط دستگاه می گفتند و اسم معرفه اش همین بود. نوارهای ویدئویی خیلی سخت گیر می آمد. تقریباً معادل حمل و نقل مواد مخدر، رد و بدل کردن نوار ویدئو جرم داشت و شایعات یا واقعیات فراوانی هم سر زبان مردم بود که یک نفر را با دستگاه گرفته اند و چنانش کرده اند و چنین. یک سری فیلم محدود هم دست به دست همه می چرخید و تقریبا همه آن فیلمها را دیده بودند. چندتا شوی رنگارنگ پیش از انقلاب، شوهای لس آنجلسی جدید که معمولا تیر یا مرداد به دست ما می رسید، چند تا فیلم هندی از جمله "شعله" و "رام و شام" و یکی دوتا فیلم هالیوودی و ایتالیایی مثل "اسپارتاکوس" و "ال سید".

یکی از شیرینیهای فیلمهای ویدئویی این بود که پس از تمام شدن فیلم، باقیمانده نوار را شو ضبط می کردند و یادم هست که چقدر تماشای این شوها مخصوصا برای ما که جز هادی و هدی چیزی ندیده بودیم، لذت بخش بود.

یکی از این شوها که همه را جذب کرد، آن کلیپ مشهور مایکل جکسن بود که با دختری به تماشای فیلم ترسناکی می روند و بعد از کلی رقص و ماجرا متوجه می شویم خود مایکل یکی از زامبی ها بوده و الخ. بارها و بارها می نشستیم با بچه ها این کلیپ را تماشا می کردیم، گاهی هم را می ترساندیم و بعضی ها سعی می کردند مثل او برقصد یا به اصطلاح خودشان بریک بزنند! از آن روزها بود که مایکل جکسن با همه حواشی اش وارد زندگی ایرانی ها شد.

هر چند من هم اندک اندک بزرگ شدم و  دیگر هیچکس نتوانست از خودش اسطوره ای بسازد در ذهنم، اما امروز که خبر مرگ مایکل جکسن را خواندم، انگار فصلی از تاریخ برایم تمام شد. حتا بعد از اینکه حجت گفت: "خب به جهنم. بیا تو این گیر و دار و بدبختی غصه اونم بخوریم." نتوانستم ناراحتی ام را از پایان روزهای کودکی نادیده بگیرم و از آن غم انگیزتر به بلوغی تن بدهم که با ریختن خون هموطنانم حاصل می شود. بعد از 22 خرداد حس کردم روزهای پیش از این تاریخ، با همه خوبیها و بدیهایش تمام شدند و از این به بعد ما در جهان پس از خرداد 88، در جهانی فاقد اسطوره، به ویژه اسطوره های سیاسی زندگی خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 3:33  توسط دوازده رخ   | 

مادربزرگم تعریف می کرد، در بحبوحه انقلاب و بگیر و ببندهای سالهای 56 و 57، پیرزنی در همسایگی شان زندگی می کرده که اول جوانی شوهرش فوت کرده بوده و او دست تنها، تک پسرش را با چنگ و دندان به بیست و چند سالگی رسانده و تمام امید و آرزویش، همین تک پسر بوده و دیگر هیچ.

پسر پیرزن که امین نام داشته، از آن جوانان انقلابی پر شور بوده و بسیاری از برنامه ریزیهای تظاهرات و حرکتهای انقلابی زیر نظر او انجام می گرفته است. 

مادربزرگم می گفت، هر وقت پیرزن همسایه به خانه ما می آمد انگار جز فحش و نفرین امام، کار دیگری نداشت. دائم ورد زبانش بوده که خدا نگذره از خمینی که اینجوری بچه های مردم رو می کِشه تو خیابونها. خودش رفته خارجه از اونجا جوونهای ما رو میفرسته جلوی گلوله این لامصبها. خدا نگذره از سر تقصیراتش.

و خب بیچاره حق داشته که نگران تنها پسرش باشد. آن هم پسری که همه زندگی اش بوده و لابد هزار جور آرزو برایش در سر می پروارنده. همین احساس مادرانه، قدرت تعقل و تصمیم گیری درست را از او سلب کرده بوده و توی ذهن خودش جای خیر و شر را وارونه کرده و لابد صبح تا شب هم رادیو و تلویزیون به گوشش می خوانده اند که خمینی و دار و دسته اش اغتشاش گرند و آشوب گر و الخ.

بالاخره کدام روز و کدام درگیری را نمی دانم، اما روزی از روزهای سال 57، خبر شهادت امین را برای پیرزن می آورند. اینکه چه قیامتی به پا شده بماند اما مادربزرگم می گفت پیرزن، تا سال 65 که توانی داشت و زنده بود، هر روز آفتاب نزده می رفت سر مزار پسرش و تا غروب گریه می کرد. اشکش که خشک می شد با مشت به سینه اش می کوبید و امام را نفرین می کرد و او را مسوول مرگ پسرش می دانست. طوری که بالاخره یک روز متصدی خواجه ربیع به تنگ آمده، پرخاش کرده بوده به او که آخر زنک، خدا را خوش نمی آید این قدر سید اولاد پیغمبر را نفرین کنی.

امروز که روزنامه وطن امروز تیتر زده بود، "مسوول یک هفته جنایت در تهران کیست؟ " و زیرش عکس میرحسین موسوی را چاپ کرده بود، یاد همسایه مادربزرگم افتادم و امینش و پیرزنی که از روی جهل و ندانسته، سیدی را به ناحق آماج لعن و نفرین خود قرار داده بود. نمی دانم کسانی که  دانسته و آگاهانه  این کار را انجام می دهند، از نفرین فرزند زهرا نمی ترسند؟ 

1. مصرع از ناصرخسرو

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 5:30  توسط دوازده رخ   | 

چند سال پیش که تبریز به بهانه ای شلوغ شده و فضای امنیتی و خفقان آوری همه شهر را فرا گرفته بود، از سمت آبرسان به طرف جام جم بالا می رفتم. بیشتر از مردم، نیروهای گارد ویژه و ضد شورش سر تا پا مسلح هر یک متر به یک متر ایستاده بودند. به دانشگاه که رسیدم، در این آشفته بازار و بگیر و ببند، دیدم پیرمردی روی چهار پایه ای ایستاده و میله های دانشگاه را رنگ می زند. آرام از کنارش گذشتم. ناگهان نمی دانم چه شد که همه چیز به هم ریخت. چند نفر از پشت سر به طرف من می دویدند و نیروهای گارد هم دنبال سرشان. من هم مجبور شدم بدوم. از آنجا که کمی جلوتر از آنها بودم با هزار بدبختی انداختم توی خیابان و خودم را به آن سو رساندم. روبروی مسجد دانشگاه، توی سراشیبی آجی چای که چمن کاری اش کرده بودند ایستادم و به آنسوی خیابان نگاه کردم. پلیس ضد شورش چند نفر را دستگیر کرده بود. صدای فریاد و داد و بیداد مردم بلند بود و پلیس و لباس شخصی ها با باتوم مردم را متفرق می کردند. اما پیرمرد هنوز ایستاده بود و میله های دانشگاه را رنگ می کرد. حتا سرش را برنگردانده بود که ببیند پشت سرش چه خبر است.

روز شنبه 30 خرداد که از حوالی پارک لاله می گذشتم، یاد همان روز تبریز افتادم. آشفته بازاری بود. گاهی از شدت غلظت گاز اشک آور نمی شد نفس کشید. پلیس، لباس شخصی، لباس پلنگی و هر جور نیرویی را که در دولت پیدا می شد آنجا می توانستی ببینی. از ایستادن و با هم راه رفتن افراد جلوگیری می کردند. فقط باید قدم می زدی. هرجا که مردم جمع می شدند حتا اگر تعدادشان اندک بود، متفرقشان می کردند. در این گیر و دار چشمم افتاد به دو نفر ابله که یکیشان برای دیگری قلاب گرفته بود تا از درخت بالا برود و آن یکی وقتی روی شاخه ای مطمئن مستقر شد، شروع کرد به توت خوردن. احتمالا هیچ زمانی مناسب تر از این هنگامه سیاه نجسته بود تا دلی از عزای توت در آورد و شاخه ای بتکاند برای رفیقش.

قدم زنان تا میدان ولی عصر آمدم، فضای بسته و گرفته بلوار کشاورز نیازی به توصیف ندارد. نزدیک میدان که رسیدم باز پیرمردی آسوده بر چهار پایه ای که وسط پیاده رو کاشته بودش نشسته، فارغ از همه چیز، گویا هیچ مهمی جز آنچه انجام می دهد وجود ندارد، سرگرم حل کردن جدول بود.

نمونه ها بسیارند حتا میان نزدیکانی که انتظار دیگری داری ازشان. متاسفانه فرهنگ و ادبیات ما نیز این بی خیالی، فارغ از دنیا بودن و سازش را به بهترین شکلی تشویق می کند. آنقدر که اگر حرفی بزنی، غرولندی بکنی، بنالی از وضع موجود، هزار شعر و بیت و مصرع و جمله قصار کوبنده نثارت می شود که می مانی و دل خوش میکنی به همین که چایت داغ است و سیگارت به راه و آتش کبابت تیز.

مردم ما علاوه بر این حرف نخ نما شده که می گوید فاقد حافظه تاریخی اند، این روزها به دردی دیگر هم گرفتار شده اند و آن فقدان حساسیت و غیرت است. هیچگاه این سخن امام علی(ع) را  فراموش نمی کنم که اگر خلخال از پای زنی یهودی به ظلم کنده شود جا دارد مسلمانی دق کند. به خدا تنها خون یک نفر بی گناه کافی بود تا خون را در رگهای ملتی به جوش آورد. خدا رحمت کند علی حاتمی را. «جماعت خواب، جماعت چرتی.»

 .1 بانگ طبلت نمي کند بيدار/تو مگر مرده اي نه در خوابي (سعدی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:52  توسط دوازده رخ   | 

1. مسند أحمدبن حنبل:4 /199

وقتی عمار یاسر در جنگ صفین توسط سپاه أموی به شهادت رسید عمروعاص نگران شد که أمویان مصداق پیش بینی پیامبر شدند که فرموده بود: عمار توسط گروهی از ظالمان و متجاوزان کشته خواهد شد؛ حالا مردم را چگونه قانع کنیم؟ معاویه پاسخ داد: ما عمار را نکشتیم؛ قاتل او علی بن ابی طالب است که او را به معرکه جنگ آورد و او را در معرض شمشیرهای ما قرار داد! پس او ظالم، متجاوز و مصداق کلام رسول الله است.

تاریخ اسلام در تراژیک ترین صورت خویش تکرار می شود.1

2. این نگاه آخرش رهایم نمی کند. نگاهی که به ناکجا دوخته شده و چه چشم روشنی است.  خوب می دانم چطور باید قصه شهدا را بنویسم. خوب می دانم چه بنویسم و چطور بنویسم تا اشکی آرام از گوشه چشم خواننده ام راه باز کند و بلغزد بر گونه اش. خوب می دانم همیشه نقطه اوج و فرود داستان کجاست. اما این نگاه آخر... این اوج... شاید هیچوقت رهایم نکند... این را چگونه باید نوشت؟
3. این روزها اصلا حوصله نوشتن ندارم و بیشتر می خوانم. همه راههای ارتباطی ام با بیرون قطع شده مگر همین اخبار و نوشته هایی که در اینترنت منتشر می شود که اگر همین هم نبود نمی دانم چه باید می کردم. می خواستم ننویسم که پایبند ماندم به آن، به تعبیر دوستی روزه نوشتن. اما تصمیم گرفتم که اگر جایی مطلبی به چشمم خورد و به نظرم جالب آمد، برای دوستانی که احیاناً آن مطلب را ندیده اند نقل کنم تا با هم از آن لذت ببریم. هر چند این روزها از لذت حرف زدن، توحش است.

1.محمد جواد اکبرین


+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 4:17  توسط دوازده رخ   | 

وقتی تضادها حل نمی شود تو می گریی، وقتی تضادها به طرز کاذبی کنار هم قرار می گیرند، تو می خندی. از این رو ژرفترین طنز، ریشه در نگون بختی ما دارد. از این رو چاپلین بزرگترین طنزپرداز سینما مجبور بود در نقش یک ولگرد آواره ظاهر شود. او از عقب با عصا به پشت پلیسی می زند که او را تعقیب می کند، تلنگر زدن به یک پلیس، نابسنده ترین پیروزی کاذب برای رفع تضاد بنیادین حاکم و محکوم است و از قضا خنده دارترین شیوه ی زیست آوارگان. از گریه های هراکلیتوسی تا خنده های دموکریتوسی راه زیادی نیست.1

دوازده رخ تا اطلاع ثانوی به روز نخواهد شد.

1. قضایی، امین، فلسفه ی طنز

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 0:48  توسط دوازده رخ   | 

هفته گذشته به درازنای سالی گذشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:48  توسط دوازده رخ   | 

هر روز بیش از روز پیش شگفت زده می شوم از این همه خس و خاشاک که بدون حق ماموریت، وسیله ایاب و ذهاب، پاداش و مرخصی تشویقی برای روز بعد، بدون برنامه ریزی مشخص، بعلت بسته شدن همه راههای اطلاع رسانی، این گونه دور هم جمع می شوند و با سکوت اعتراض خود را اعلام می دارند.

دیروز که در جمع هواداران دولت فعلی از چهارراه ولی عصر تا میدان و کمی پس از آن را قدم زنان آمدم، متوجه شدم همه این افراد از نظر ظاهر، نوع پوشش و سازماندهی یک شکل و شبیه هستند و واقعاً در هیچ گروهی نمی توانم جایشان بدهم. در حالیکه در جمع حامیان موسوی، از هر قشر و طبقه ای آدم دیده می شود. از روحانی گرفته تا کاسب و بازاری و دانشجو. پیر و جوان خواسته مشخصی دارند و برای هدف معلومی گرد هم جمع می شوند. امروز پیرزنی روی چمنهای بلوار کشاورز نشسته بود و برای جمعیتی که از روبرویش می گذشتند آیه الکرسی می خواند.

در میان این خیل عظیم که از میدان هفت تیر تا انقلاب گسترده بود، دختر دانشجویی کاغذی در دست گرفته بود و رویش نوشته بود، "برادر شهیدم رایت رو پس می گیرم."

پی نوشت: از حس نوشته لینک اول خوشم آمد. لینک دوم هم مربوط است به سخنان اخیر عسگر اولادی که گفته است:" هرکس دیگران را خس و خاشاک بداند از بندگی خدا خارج شده است."

http://zaeri.persianblog.ir/post/152

http://khabaronline.ir/news-10954.aspx
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 22:37  توسط دوازده رخ   | 

این روزهای که می گذرد و هیچ حال خوبی ندارم، این شعر شهریار قوتم می بخشد، روشنم می دارد.


دلتنگ غروبی خفه بیرون زدم از در
در مشت گرفته مچ دست پسرم را
یارب به چه سنگی زنم از دست غریبی
این کله پوک و سر و مغز پکرم را
هم در وطنم بار غریبی به سر دوش
کوهیست که خواهد بشکاند کمرم را
من مرغ خوش آواز و همه عمر به پرواز
چون شد که شکستند چنین بال و پرم را ؟
رفتم که به کوی پدر و مسکن مالوف
تسکین دهم آلام دل جان به سرم را
گفتم به سر راه همان خانه و مکتب
تکرار کنم درس سنین صغرم را
گر خود نتوانست زدودن غمم از دل
وان منظره باری بنوازد نظرم را
کانون پدر جویم و گهواره مادر
کان گهرم یابم و مهد هنرم را
تا قصه رویین تنی و تیر پرانیست
از قلعه سیمرغ ستانم سپرم را
با یاد طفولیت و نشخوار جوانی
میرفتم و مشغول جویدن جگرم را
پیچیدم از آن کوچه مانوس که در کام
باز آورد آن لذت شیر و شکرم را
افسوس که کانون پدر نیز فروکوشت
از آتش دل باده برق و شررم را
چون بقعه اموات فضائی همه خاموش
اخطار کنان منزل خوف و خطرم را
درها همه بسته ست و به رخ گرد نشسته
یعنی نزنی در که نیابی اثرم را
در گرد و غبار سر آن کوی نخواندم

جز سرزنش عمر هوا و هدرم را

مهدی که نه پاس پدرم داشته زین پس
کی پاس مرا دارد و زین پس پسرم را ؟
ای داد که از آن همه یار و سر و همسر
یک در نگشاید که بپرسد خبرم را
یک یچه همسایه ندیدم به سر کوی
تا شرح دهم قصه سیر و سفرم را
اشکم به رخ از دیده روان بود ولیکن
پنهان که نبیند پسرم چشم ترم را
میخواستم این شیب و شبابم بستانند

طفلیم دهند و سر پر شور و شرم را
چشم خردم را ببرند و به من آرند
چشم صغرم را و نقوش و صورم را
کم کم همه را در نظر آوردم و ناگاه
ارواح گرفتند همه دور و برم را
گویی پی دیدار عزیزان بگشادند
هم چشم دل کورم و هم گوش کرم را
یکجا همه گمشدگان یافته بودم
از جمله حبیب و رفقای دگرم را
این خنده وصلش به لب آن گریه هجران
این یک سفرم پرسد و آن یک حضرم را
این ورد شبم خواند و آن ناله شبگیر
وان زمزمه صبح و دعای سحرم را
تا خود به تقلا به در خانه کشاندم
بستند به صد دایره راه گذرم را
یکباره قرار از کف من رفت و نهادم
بر سینه دیوار در خانه سرم را
صوت پدرم بود که میگفت چه کردی ؟
در غیبت من عائله دربدرم را
حرفم به زبان بود ولی سکسکه نگذاشت
تا باز دهم شرح قضا و قدرم را
فی الجمله شدم ملتمس از در به دعائی
کز حق طلبم فرصت صبر و ظفرم را
اشکم به طواف حرم کعبه چنان گرم
کز دل بزدود آن همه رنگ و کدرم را
ناگه پسرم گفت چه میخواهی ازین در ؟
گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
این دو لینک را از دست ندهید:
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 23:44  توسط دوازده رخ   | 


سال ِ بد

سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک.
سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم
سالي که غرور گدائي کرد.

سالِ پست

            سالِ درد

                      سالِ عزا

سال ِ اشک ِ پوري
سال ِ خون ِ مرتضا
سال ِ کبيسه...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:44  توسط دوازده رخ   | 

الملک یبقی مع الکفر و لا یبقی مع الظلم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 15:39  توسط دوازده رخ   | 

واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده.
«ژان لوک گدار»

«بابا جون اینا همه اش فیلمه.»

این جمله ای بود که وقتی خردسال بودم و از دیدن فیلمی متأثر می شدم، پدرم برای آرام کردنم می گفت که معمولاً چندان هم کارساز نبود و من ترجیح می دادم گول داستان و روایت فیلم را بخورم، خودم را در بطن ماجرا قرار دهم حتا بعد از فیلم، صحنه ها، موقعیتها، کنشها و گفتارها را برای خودم تداعی کنم تا باز در آن حال و هوا قرار بگیرم و سرانجام برسم به آنجا که پدرم بگوید: «اینا همه اش فیلمه.» و براستی چطور می توانستم از مرگ "راتسو" در "کابوی نیمه شب" اشک نریزم؟ کسی را سراغ دارید که این کار را نکرده باشد؟

یکی دو دوره است، مرسوم شده و کم کم دارد جا می افتد که نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری، فیلمی تبلیغاتی از خودشان به مدتی معین، معمولاً سی دقیقه تهیه و از تلویزیون پخش می کنند. بستگی به خلاقیت فیلمساز و البته نظر مستقیم نامزد مربوطه دارد که مایل باشد چگونه در فیلمش به زندگی، پیشینه و شرح فعالیتهای گذشته اش و برنامه هایش برای دورانی که احتمالاً رئیس جمهور خواهد شد، پرداخته شود. یک نفر قالب داستانی را انتخاب می کند، یک نفر روی فیلمش نریشن می خواند، یکی فیلم را به سبک مصاحبه برگزار می کند ودیگری  رو در رو با مخاطبانش سخن می گوید. اینکه نامزدی بتواند از این مدیوم به بهترین وجه ممکن استفاده کند، بطوریکه هم مخاطبان عام را قانع کند که به وی رای بدهند و هم مخاطبان خاص را راضی نگه دارد، کار بسیار ظریفی است و نیاز به خلاقیت و باریک بینی فیلمساز دارد و بی دلیل نیست که از همان دوره نخست، پای فیلمسازان مطرح و حرفه ها به این وادی باز شد. نامهایی که حداقل یک فیلم قابل اعتنا در کارنامه هنری شان داشتند و به قول معروف کار بلد بودند و می دانستند چطور می شود با استفاده از ابزار سینما، مخاطب را خنداند، گریانند، به تفکر وا داشت یا به بی راهه کشاند.

حال سوال اینجاست، آیا مدیوم سینما واجد این شرایط هست که جهت دهنده افکار عمومی برای امر پر مخاطره و حساس انتخابات شود یا خیر؟ آیا اصلاً سینما در این زمینه راست گوست؟ چقدر به یک فیلم می شود اطمینان کرد؟

نظریه پردازان عالم سینما، معمولاًٌ دو نوع فیلم داستانی و مستند را از یکدیگر متمایزمی کنند و برای هر یک تعریفی جداگانه دارند. تعریف فیلم مستند بنا به کتابهای مرجع سینمایی، «ثبت واقعیت عینی بر نوار فیلم و پیشرفت فیلم بر اساس شواهدی مستند است، همچون تصاویری از باغبانی واقعی –و نه بازیگری- که باغچه را آبیاری می کند، یا قطاری واقعی که وارد ایستگاه می شود.» 1مهمترین کارکرد فیلمهای مستند، جنبه ارجاعی و خبری آنهاست و «پیام بر سایر جنبه های ارتباط هنری چیره می شود.»2

فیلم داستانی هم که نیاز چندانی به توضیح ندارد. «بازسازی تصنعی رویدادها، شخصیتها و امور واقعی»3 را گویند و ساختار آن بر پایه روایت بنا شده است.

البته نظریات بالا از نخستین سالهای شکل گیری سینما دچار تحولات فراوانی شده، بحثهای نشانه شناسانه، روایت شناسانه و ساختاری زیادی به آن افزوده و هر کدام از اینها زیر شاخه های متعددی را شامل شده اند که موضوع این بحث نیست. مهترین بحث من این است که سینما به هیچ عنوان ابزار مناسبی برای امری (انتخاب) که باید با هوش و ذکاوت مردم صورت بگیرد و نه احساسشان، نیست.

ژرژ فرانژو، از صاحب نظران نظریه فیلم می گوید: «چیزی به نام سینما-حقیقت وجود ندارد. از لحظه ای که کارگردان کار خود را شروع می کند، معلوم می شود که سینما-حقیقت دروغ است، اگر نباشد سینمایی در کار نخواهد بود.» بزرگانی هم هستند چون هیچکاک که می گویند با سینما می توان بزرگترین دروغها را به جای راست به تماشاگر قبولاند.

بحث من سر این موضوع است که یک فیلم خوب تبلیغاتی نیز، لزوماً فیلمی راستگو نیست و اتفاقاً هنری ترین و تکنیکی ترین آنها غیر صادق ترین شان هستند، زیرا از ابزار و تکنیکهای سینمایی برای توجیه و مستند نمایی یا قبولاندن یک باور به تماشاگرشان استفاده می کنند. اتفاقی که ممکن است کاملاً در ناخوآگاه مخاطب روی دهد و عادی هم جلوه کند. وقتی سینماگری صحنه ای را کات می دهد و از فنون تدوین- فید اوت یا فید این تصویر یا صدا، دیزالو، نوعی از زاویه دوربین و اندازه نما و موسیقی خاصی و...- بهره می گیرد، دیگر این فیلم خاصیت ارجاعی و حقیقی نخواهد داشت. به عنوام نمونه وقتی در تدوین از نمای درشت صورت نامزدی به انبوه جمعیت قطع می شود، یا به چهره یک فرد بیمار، یا بچه های تنگدست یک منطقه مرزی، یا دکلهای نفتی یا هر چیز دیگری، اینجا بیننده درگیر روایت شده و چیزی که به او نمایانده می شود همان چیزی نیست که چشمان آن نامزد به آن خیره بوده است. همین نما را دوباره قطع می کنیم به چشمان نامزد که حالا اشکی هم در آن جمع شده است. انواع و اقسام تأویلهای مختلف را می توان از آن استخراج کرد که همه آنها لزوماً رساننده نیت واقعی نامزد نیستند. مثلا آیا نگران حال بیمار است یا از وضعیت فعلی خدمات درمانی که در کشور عرضه می شود رضایت ندارد؟ به حال بچه های مرزی می گرید یا بچه ها را نماینده همه ملت می شمارد و به حالشان اشک می ریزد یا از پیشرفت دکلهای استخراج نفت و عزم ملی، اشک شوق در چشمانش حلقه زده یا به حال ملتی می گرید که با این ثروت عظیم باز هم سفره شان رنگین نیست یا... . کدامیک از تعابیر درست است؟

«تقطیع و تدوین پیش از هر چیز ابزاری داستانی در سینماست، که بالقوه قادر به جلب توجه تماشاگران و ایجاد هیجان در آنهاست. اما نتایج بیانگری و زبانی آن در ساحت های دیگر شالوده فیلم ناپدید می شود. حرکتهای دوربین و آنچه به عنوان حرکتهای سینمایی، در تکامل روایت سینمایی مشهور شده است و از راه رشته ای کامل از دلالتهای ضمنی به دست می آید و گوهری فنی و زبانشناسیک دارد، نقش بیشتری از تدوین در فیلم به عهده می گیرد، این نکته در مورد حالتی که در آن کنشها و حتا تمامی سکانس در یک نمای واحد طولانی شکل می گیرد، نیز درست است.» 4حالا به اینها اضافه کنید انواع و اقسام ترفنهای سینمایی را که می توان آفرید و به عنوان حقیقت به خورد مردم داد. نامزدی در اجلاسی خارج از کشور سخنرانی کرده و همه به نشانه اعتراض سالن را ترک کرده اند، اما پس از سخنرانی خیل کثیری از حضار برای او کف می زنند. به راحتی می توان تشخیص داد جنس این دو تصویر که به یکدیگر کات شده اند به هم نمی خورد اما چند در صد مردم به این امر آگاهی پیدا می کنند؟ مصداقها فراوان است. کافی است فیلمها را دوباره نگاه کنید.

 قصد ندارم وارد بحث لوث شده استفاده از بازیگر در برخی فیلمهای تبلیغاتی نامزدها شوم. این اتفاق جدیدی نبوده و سابقه اش به دوران گذشته باز می گردد. جایی که  پیش از این در فیلم تبلیغاتی یکی از نامزدها، دختر دانشجویی (بازیگری) جلوی دوربین قرارگرفت و غیر مرسوم ترین نوع انتقادها را تا آن زمان متوجه دولت کرد. بطوریکه که خیلی ها شگفت زده شدند و باور نمی کردند در حال تماشای یکی از شبکه های صدا و سیمای ایران هستند. به هرحال هیچ مخاطب عامی آن شب نفهمید چیزی که دیده فیلم بوده نه واقعیت و کسی درنیافت که آن خانم بازیگر بارها نقشش را جلوی کارگردان تکرار کرده، برای قطره قطره اشکهایش زحمت کشیده و احتمالاً دستمزد خوبی هم دریافت کرده است. رها کنم... .

 اتفاقا کارگردان محترم این فیلم، فیلمی به نام "سینما سینماست" دارد و بارها  از ترفند مستند نمایی در آن استفاده کرده و خوب آگاه بوده چطور می توان یک صحنه کاملاً برساخته را مستند جلوه داد. متأسفانه یا خوشبختانه بعضی از فیلمسازان آنقدر ناشیانه برخورد کرده اند که به راحتی و از نوع استفاده تکنیکی از ابزار، مانند کیفیت صدا و غیره، و نه از روی سبک بازی بازیگران حتا، می شود فهمید که صحنه گرفته شده صحنه ای برساخته و تصنعی است و فاقد ارزش استنادی. مضحک تر اینکه در یکی از این فیلمها که اصرار زیادی به واقعی بودن هم دارد، یک خطای فنی فاحش روی داده و صحنه از نمای نقطه نظر ((p.o.v نامزد مربوطه گرفته شده است. بعید نیست نامزد محترم خودش این صحنه را تصویربرداری کرده باشد!

بر فرض که همه عناصر سینمایی جوری در کنار هم چیده شده باشند که احساس واقعی نامزد را نسبت به موضوعی بیان کند. آیا مخاطب نیازمند دانستن احساس نامزد نسبت به فلان موضوع است یا تحلیلها و برنامه هایی که وی در مورد آن دارد؟ ایهام و عدم قطعیت در هنر حسن شمرده می شود. پایان باز و تصاویری که تأویلهای زیادی را شامل شود یا احساسات مخاطبانش را درگیر کند مزیت ادبیات، سینما و هنر محسوب می شود، اما آیا در ارائه تصویری واقعی از یک نامزد ریاست جمهوری هم حسن می باشد؟

اصل سخن اینجاست که بجای بکارگیری از مدیوم سینما، باید به دنبال روشهایی گشت که مردم با چهره واقعی نامزد مورد نظر آشنا شوند نه آن چیزی که سینما با همه ابزارهایش از وی خلق کرده است. تصویری که آمیزه ای از احساس کاذبی است که با دیدن فیلم به تماشاگر تلقین شده و شکل گرفته است. مانند چهره موجهی که "لنی ریفشتاین" از هیتلر در "پیروزی اراده" آفرید و چه مخالفانی را به سلک موافقان درنیاورد. نمونه ها در سینمای داستانی فراوان است، آخرین آن چهره تطهیر و توجیه شده ای است که "کریستوفر نولان" از جرج بوش در "شوالیه تاریکی" نشان داد. اما موضوع ما فیلمهای انتخاباتی است که به اصرار فیلمسازان مستند انتخاباتی خوانده می شود. فیلمی که باید فاقد هرگونه ابزار فنی و ترفند سینمایی ای باشد که پیام، زیر لوای آن شکل بگیرد و پر رنگ یا کم رنگ و به بیانی دیگر تحریف شده جلوه کند. حتا ما نمی توانیم بهترین آثار مستند تاریخ سینما را نیز بازتاب دقیق واقعیت بیرونی بدانیم. مثلاً "نانوک شمالی" ساخته "رابرت فلاهرتی" یا "امپریال" ساخته "اندی وارهول"، در نهایت شگردهای فنی فیلمبرداری، محل قرارگیری دوربین، زاویه های باز یا بسته دوربین، اندازه قابهایش را همواره به تماشاگر تحمیل می کند. بنابراین مستندترین فیلمهای تبلیغاتی نامزدها هم خالی از کذب نیستند؛ زیرا این ذهنیت و نگاه فیلمساز است که دست به گزینش می زند و آن چیزی را تصویر برداری می کند که از صافی ذهنش گذشته است. پس مخاطب با گونه تحریف شده ای از واقعیت رو در روست و این در انتخابش تأثیرگذار خواهد بود.

شاید بهترین روش برای آشنایی مردم با نامزد، افزایش زمان مناظره های مستقیم و زنده باشد که رادیویی اش، هر چند که به بهای از دست رفتن برخی میمیکها و واکنشها تمام می شود، تصویر سالمتری را از فرد مورد نظر ارائه می دهد.

در پایان نمی توانم انکار کنم که از تماشای ترفندهای به کار رفته در برخی فیلمهای نامزدها خوشم آمد. زاویه دوربینهای حساب شده، کنشهای دقیق، روایتهای سنجیده، برهم نماییهای خوب و موسیقی های فکر شده ذوق زده ام کرد و چه ایده هایی که در ذهنم شکل نگرفت که اگر من این فیلم را می ساختم چه می کردم، اما در مواجهه با این فیلمها همیشه این حرف پدرم را به یاد می آورم که: «بابا جون، اینا همه اش فیلمه.»

1. احمدی، بابک، آفرینش و آزادی، 1377، ص297

2. همان، ص297

3. همان، ص297

G. Bettetini, The Language and Technique of Film, The Hague, 1973, p72.4

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 17:14  توسط دوازده رخ   | 

ما طرفدار راست گویی، گفتار نیک، افترا نزدن، فحاشی نکردن و کلا همه خصایل نیک و شایسته  انسانی هستیم. ما می خواهیم با رفتار و گفتارمان دنیا را مدیریت کنیم. ما این توان را در خود می بینیم که برای حقیقت جان خود را فدا کنیم حتا اگر بر خلاف میل و منافع شخصی ما باشد. ما اصولگرا هستیم و اصول ما همانهایی که به آن اشاره کردیم. ما طرفدار اصولیم. اصولی که احساس می کنیم در محاق واقع شده. ما از رسانه هایی که در اختیار داریم، جهت تبلیغ اندیشه خودمان که در نهایت منتج به منافع شخصی مان بشود استفاده نمی کنیم. روزنامه های ما خالی از هرگونه درشت گویی و فحاشی و دروغ است. ما راست را می نویسم زیرا متعقدیم راستگویی تنها راه رستگاری است. ما مخالفان خود را سرکوب نمی کنیم. ما چماقدار نداریم. ما با آمارهای غلط عوام فریبی نمی کنیم. ما نویسنده قلم به مزد فحاش نداریم. ما طناز یاوه گو نداریم. ما اصلا نمی دانیم چطور می شود وقتی طرف مقابل دست بالا را به حق گرفته، مباحثه را به فروع بکشانیم. ما بیت المال را جهت تخریب خصم مان خرج نمی کنیم. ما به هیچ حربه ای متوصل نمی شویم تا خودمان را تحمیل کنیم. زیرا پیشوای ما چنین نکرد و آنقدر در خانه نشست تا مردم خودشان به این سطح از آگاهی رسیدند و وی را ولی امر خود اعلام کردند. ریاست، مقام، سفرهای خارجی و داخلی آنچنانی، منوهای باز، پیشکشهای مردمی، پول نفت، زمینهای فراخ و مرغوب بی صاحب، شرکتهای اقماری دولتی-خصوصی و همه آنچه که می دانیم اگر قدرت را در دست داشته باشیم از شیر مادر به ما حلال تر می شود، برای ما از آب بینی بز بی ارزش تر است. زیرا ما به مولایمان اقتدا کرده ایم. در نهایت ما حاضریم به هر روشی آبروی حقیقت حفظ شود حتا اگر به قیمت ریختن آبروی ما باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 22:46  توسط دوازده رخ   | 

مردم از علم شود عالم نز جامه و لاف

جاهل از کسوت و لاف افسر کيهان نشود

بیت از سنایی

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 4:14  توسط دوازده رخ   | 




  1. کار ما برعکس همه دنیاست. دیگران می خواهند یک قدم به جلو بردارند، ما قصد داریم یا موقعیت کنونی را تثبیت کنیم یا چهار سال به عقب برگردیم. به زمانی که همه چیز از آنجا آغاز شد.
  2. چهار سال گذشته حداقل از یک نظر خیلی خوب بود. زیرا بسیاری از گروه ها و تشکلها امیدشان را از دولت بریدند و فهمیدند که به راستی تنها هستند. در حالیکه در دوران به اصطلاح اصلاحات با فرجه و تطمیع صدایشان خاموش می شد و به خیال خودشان یار کمکی در دولت داشتند. حالا دانستند که از این خبرها نیست و وقتی آدم از همه چیز نامید می شود بدون محافظه کاری می تواند بهترین تصمیم را بگیرد. خوشحالم که می بینم بسیاری تشکلها در این دوره آگاهانه تر عمل می کنند و خواسته های مشخصی دارند.
  3. از یک نظر دیگر هم چهار سال گذشته خوب بود. اینکه مردم کاملا شیرفهم شدند که شرایط می تواند بسیار بدتر از آن چیزی باشد که فکرش می کنند این خودش یک گام به جلو است برای مایی که باید خودمان همه چیز را تجربه کنیم وگرنه باور نمی کنیم و گوشمان به حرف هیچکس هم بدهکار نیست.
  4. چهار سال گذشته خوب بود زیرا که بسیاری از اصول گرایان دانستند آنقدرها هم که می اندیشیدند به یکدیگر نزدیک نبوده اند و فقط اگر یک اصول گرا سر کار باشد به معنی بهبود همه چیز نیست. بسیاری از ایشان فهمیدند که گلهای تیم مخالف را می توان جبران کرد اما گل به خودی را نمی شود. فقط باید در موردش اظهار تاسف کرد و گفت "فلانی مملکت را به سوی پرتگاه پیش می برد." واقعاً آش چقدر می تواند شور باشد.
  5. بعد از چهار سال ریاست جمهوری اصلاحات، مردم هنوز امید داشتند به این جریان که باز رئیس جمهوری اصلاح طلب را برگزیدند. اما پس از آن کاملا سرخورده، به جریانی رای دادند که هشت سال پیش کنارش گذشته بودند. حالا باید دید مردم در این دوره چقدر امید دارند به اصول گرایان و آیا ممکن است انتخاب اولشان باشد یا خیر. یک مسئله ظریف اینجاست، آن هم اینکه اصول گرایان تنها وقتی می توانند ادعای پیروزی در این دوره انتخابات را داشته باشند که فقط و فقط انتخاب مردم رئیس جمهور فعلی باشد و لاغیر.
  6. می گویند بر ویرانه ها راحت تر می توان بنایی نو ساخت. به همین علت است که جوکر را بیشتر از دیگر برگ ها دوست دارم. حتا بیشتر از ده خشت. جوکر که وارد بازی می شود، همه چیز را به هم می ریزد. چون مامور آشوب است.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 23:0  توسط دوازده رخ   | 

خیلی وقت پیش، هنگامی که سینما هنوز برایم دغدغه بود، کتابی می خواندم درباره فیلمنامه نویسی. نام کتاب را به خاطر ندارم اما نویسنده اش شخصی بود به نام ابراهیم مکی و ناشر کتاب، انتشارات سروش بود. نویسنده، بخش تحلیلی کتابش را به فیلمنامه فیلم "جایزه"، ساخته علیرضا داودنژاد و نگارش خودش اختصاص داده و در ابتدای آن که چگونگی شکل گیری ایده و پیرنگ فیلمنامه بود، توضیح داده بود که، در زمان طاغوت که مصرف زدگی بیداد می کرد و از سویی دست و سفره مردم خالی بود، بانکها که پایه و اساسی غیر اسلامی و سرمایه محور داشتند، جهت تطمیع و بیرون کشیدن همین اندک پول دست مردم، وعده جایزه های کلان و غیر قابل باور می دادند تا مردم بیچاره ترغیب شوند و به امید برنده شدن با سرمایه ای ناچیز دل به دریا بزنند و حسابی باز کنند مگر بخت یارشان شود و خانه ای، ویلایی، اتومبیلی، چیزی نصیبشان شود.

بعد نویسنده در ادامه نوشته بود، یکی از بانکها چنان پرده حیا را درید که جایزه نهایی خود را یک هواپیما قرار داد و کلی تبلیغ کرد که چنین و چنان. و گویا سرانجام، برنده خوش اقبال این جایزه، پیرزنی بوده از روستایی دور افتاده که در هفتاد هشتاد سالی که از خدا عمر گرفته، ماشین هم سوار نشده بوده چه رسد به هواپیما. خلاصه نویسنده بعد از کلی نقد اجتماعی دوران پیشین و پند و اندرز، نتیجه گرفته بود که برای طرح اولیه فیلمنامه اش از این قضیه الگو گرفته و  شکر خدا جناب داودنژاد هم "جایزه" را با حضور آقایان نصیریان و رشیدی ساخته است. اصلا هم مهم نیست که داودنژاد بعد از این فیلم که تعریفی ندارد و "نیاز" که تعریفی دارد، کارش رسیده به "هشت پا" و "تیغ زن".

بگذریم؛ این چند وقت و با آغاز بهار که فصل جایزه دادن بانکها فرا می رسد، دایم از تلویزیون تبلیغ های آنچنانی از فلان بانک و فلان موسسه پخش می شود که ده ها جایزه فلان میلیارد ريالی، وام خرید مسکن، وام خرید خودرو، ماشینی پر از پول، خانه ای با کلید طلایی، ماهیانه 500 هزار تومان برای 100 نفر، جهیزیه، هزینه سفر به عتبات عالیات، اسکناس 50000 ریالی به ارتفاع قله دماوند، فلان قدر کیلومتر اسکناس 20000 ریالی و ده ها جایزه نقدی و غیر نقدی دیگر!

سال گذشته هم  کار رسید به جایی که ایرانسل، جایزه افرادی را که مصرف بیشتری داشته باشند، هواپیمای دو سرنشین تعیین کرد. اکنون تقریباً هیچ شرکت و موسسه ای را پیدا نمی کنید که جایزه ای برای سرمایه گزاران و مصرف کنندگان نیک اندیش خود در نظر نگرفته باشد. از بانک گرفته تا کارخانه تولید لوازم بهداشتی، کمترین جایزه شان سفر رفت و برگشت به مشهد مقدس است.

بعضی وقتها به راستی حس می کنم این تبلیغات به درک و شعور و انسانیت شهروندان توهین می کنند. حتا محرکی است برای رواج خرافات و ضربه به اعتقادات مردم. طلبه ای را می شناختم که در همه این بانکها حساب باز کرده بود و دایم در این باره صحبت می کرد که در این دوره قرار است اتومبیلی برنده شود. بعد این موضوع را ربط داده بود به میزان ایمان و اعتقادش به خدا و یکبار هم شنیدم که می گفت اکنون به درجه رسیده ام که هر چه از خدا بخواهم همان می شود. به هر حال این دوست ما چیزی برنده نشد و لابد ایمانش را هم از کف داد.

اشاره به چند نمونه از این آگهی ها که از بقیه شرم آورتر هستند جالب توجه است. همه مات و مبهوت، تو گویی عنقریب نزدیک است که سکته کنند چشم دوخته اند به بیلبوردی یا گوش سپرده اند به نوای گوینده و جارچی ای که در حال اعلام جوایز است. یکی با دوچرخه داخل حوض آب می افتد، دیگری که حواسش پرت شده به دیوار برخورد می کند و...

 برخی بانکها پا را از این نیز فراتر گذاشته اند و تبلیغاتی مختص کودکان و خردسالان تهیه کرده اند که پیش از برنامه کودک یا وسط آن لا به لای تبلیغ پفک و خمیر بازی پخش می شود. پسر بچه ای جوایز فلان بانک را با صدای بلند و لحنی غیر کودکانه اعلام می کند. خانه، ماشین، اسکناس به ارتفاع دماوند و... چیزهایی که طبیعتاً برای کودکی هم سن و سال او نباید رغبتی ایجاد کند. بچه هایی هم که دور بر او نشسته اند، به جای آنکه سرگرم بازی کردن باشند، با دقت گوش می کنند و یکی یکی حرفهای وی را به نوعی انکار می کنند که نه بابا از این خبرها نیست، مبادا بری حساب باز کنی و... روز بعد همه شان در صف افتتاح حساب ایستاده اند. یا دیگری که به راستی احمقانه است. پدر بزرگ و مادر بزرگی خانه نیستند. پیامگیر تلفنشان روشن می شود. آنسوی خط دخترشان است که زنگ زده حال و احوالی بپرسد. ما صدای نوه آنها را هم می شنویم که به مادرش تاکید می کند به پدربزرگ و مادربزرگ بگو که رفته ام و حساب باز کرده ام. بعد فهرست بلند بالای جوایز بانک مورد نظر را از زبان آن کودک می شنویم. لابد سازندگان این تبلیغ ها با خود اندیشه اند اگر از زبان کودکی این بلوفهای تبلیغاتی به مردم گفته شود پذیرفته تر خواهد بود. با دیدن این آگهی ها ناخودآگاه به یاد مادرانی می افتم که دختر خردسالشان را آرایش غلیظ زنانه می کنند و همه معصومیت کودکانه شان را از بین می برند.

تاسف آور است که پول پرستی و مادی اندیشی از خردسالی که باید به دنبال بازی اش باشد تا سالخورده ای که به فکر حساب و کتاب آخرتش، در همه اقشار و سنین جامعه رسوخ کرده و البته در متن اجتماع به مراتب پر رنگ تر از آنچه این تبلیغات نشان می دهد جاری است. جالب اینجاست که بیشتر آگهی هایی که وعده هاشان به قمار و لاتاری نزدیک تر است تا اقتصاد اسلامی مربوط به بانکهای دولتی هستند.

به یاد دارم دهه 60، محال بود صدا و سیما تبلیغاتی پخش کند که مردم را به بیشتر مصرف کردن تشویق کند. اما امروز دایم شاهد تبلیغاتی هستیم که، هر چه بیشتر مصرف کنید ارزانتر می شود و الی آخر. دیشب که باز از تلویزیون اینگونه تبلیغات را می دیدم تاسف خوردم به حال خودم  که مجبور به زندگی در جامعه ای هستم که همه کاستی ها ونارساییهای جوامع سرمایه داری و سوسیالیستی را دارد بی آنکه حداقل مزیتهای چنین جوامعی را دارا باشد. 

1.مصرع از نظامی، بیت کامل چنین است : که برخيز و بخت آزمايي بکن/ هلاک چنان اژدهايي بکن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 3:1  توسط دوازده رخ   | 

به هر مناسبتی، تعداد زیادی پیامک به گوشی ­ام فرستاده می­شود که صادقانه بیشترش را نخوانده پاک می ­کنم. در این میان، پیامکهای نوروزی نسبت به پیامکهای دیگر مناسبتها تفاوتهایی دارد. اول اینکه خیلی خنده دارند. بعضی­ هاشان آنقدر ساده­ دلانه نوشته شده­ اند که فقط دوست دارم با امین بخوانمشان و بخندیم. گمان نکنم هیچکس به اندازه ما طنز نهفته­ شان را درک کند. برخی دیگر هم آنقدر لوس هستند که آدم دل آشوبه می­ گیرد.

تفاوت دوم اینکه به معنای واقعی تشتت فرهنگی ایرانیان را نشان می دهند. افراد تو سری خورده ­ای که هنوز بعد این همه وقت نمی­ دانند قرار است چه چیز باشند یا چه چیز هستند. مسلمان یا ایرانی؟ ایرانی مسلمان یا مسلمان ایرانی؟ می شود هزارتا ترکیب اضافی اینجوری درست کرد و در نهایت باز هم به جواب قطعی نرسید.

حالا چند تا از این پیامکها را که برای من و اطرافیانم آمده می ­نویسم تا موجبات انبساط خاطر دوستان فراهم شود.

- به نام سپنتا مینو، پیشاپیش آغاز سال 14088 اهورایی، 7031 میترایی، 3747 زرتشتی، 6757 آشوری، 2568 شاهنشاهی، 1388 خورشیدی فرخنده باد.

- بیل و کلنگ و کاردک/سیمان و سنگ و آهک/آسفالت گرم و غلطک/ عید شما مبارک.

- طرح پیش فروش بوسهای نوروزی آغاز شد. برای ثبت نام لپت رو بیار جلو. عیدت مبارک.

- شیشه عطر خدا شکست. بوی بهاری دیگر به مشام می­رسد. دنیا به کامتان، شاد باد نوروزتان.

- بی اجازتون دفتر 365 برگی جدیدتون رو دادم به خدا تا بهترین تقدیر رو واستون رقم بزنه. سال جدید مبارک.

- سال نو مبارک. بانک پاسارگارد، بانک هزاره سوم.

- با سلام. امیدوارم سال جدید، سال اطیعوا الله و اطیعو الرسول و اللامر منکم برای شما و خانواده شما باشد. انشاءالله.

- نوروز یادگار صداقت جمشید، عشق فرهاد، عظمت کوروش و غرور پارسیان بر شما مبارک.

- یکی از سینهای سفره ما سلامتی وجود شماست. نوروز ایران باستان بر شما و خانواده گرامیتان مبارک.

- دنیا را برایتان شاد شاد و شادی را برایتان دنیا دنیا آرزومندم. سال نو پیشاپیش مبارک.

- سایه حق، سلام عشق، سعادت روح، سلامت تن، سرمستی بهار، سکوت دعا، سرور جاودانه، این است هفت سین آریایی پیشکش شما. نوروز مبارک.

- گلها جواب زمین­ اند به سلام آفتاب، نه زمستانی باش که بلرزانی، نه تابستانی باش که بسوزانی. بهاری باش تا برویانی. نوروز پیشاپیش مبارک.

- سبد سبد گلهای سرخ و میخک/می­خواد بگه جلو جلو عید شما مبارک

- نرم نرمک می­رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

گاهی در آشفته بازار این چرت و پرتها، بیت شعری از حافظ و سعدی یا همین فریدون مشیری دیده می ­شود. اما وقتی بازار با اجناس بنجل پر شده باشد، جنس خوب هم جاذبه ­ای ایجاد نمی­ کند.

به ­هر حال دوست دارم اگر قرار است کسی به من تبریک بگوید، یک پیام شخصی برای خود من باشد نه از اینها که یک پیام ثابت را برای همه فهرستشان سند آل! می­ کنند. دریافت چنین پیامی خوشحالم که نمی­ کند هیچ، خیلی هم برایم منزجر کننده است.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 15:19  توسط دوازده رخ   | 

معصوم اول : اگر با پیرمردهای با حال قدیمی که این روزها نسل شان رو به انقراض است، دمخور بوده باشید حتماً دیده اید اهل هر فرقه ای که باشند، به مسائل ظاهری مذهب بسیار پای بند هستند و این امور را در حد توان خود به بهترین وجه انجام می دهند. از قضای روزگار من هم با یکی از این قدیمی ها نشست و برخاستی داشته ام. سورئالیسم و جریان سیال ذهن را وقتی پای صحبت او نشستم به معنای واقعی درک کردم. یک بار به من گفته بود، وقتی خیلی بچه بوده، پدرش دستش را گرفته و به تشییع جنازه زال برده است. حتی محل دفن زال را هم به من نشان داد. گفت الان خرابش کرده اند. جایی بود نزدیک فلکه گنبد سبز مشهد.

یک بار دیگر هم می گفت، بعد از اینکه رستم شبانه به غار دیو سفید شبیخون زده و در خواب غافلگیرش کرده ، فرزندان دیو سفید نزد حضرت علی شکایت برده اند که این رستم نامرد، رسم جوانمردی را بجای نیاورده و در خواب پدر ما را کشته است. حضرت علی هم رستم را احضار کرده، با یک دست او را از زمین بلند کرده و به آسمان انداخته. هنوزهم که هنوز است بعد گذشت این همه سال، رستم دوباره به زمین بازنگشته است.

خلاصه اینکه او، در قرن بیستم، با چنین دیدگاه اسطوره ای به هستی زندگی می کرد. جالب تر اینکه حتی نمی دانست زمین گرد است و به دور خورشید می گردد. چندین مرتبه هم هر چه تلاش کردم به او بقبولانم که زمین صاف نیست، باور نکرد که نکرد. با همه این اوصاف، اعتقاد زیادی به نماز اول وقت داشت. به قول خودش اگر پای نجسی هم می نشست، همین که صدای الله اکبر اذان از مناره مسجد بلند می شد، دهانش را آب می کشید و می ایستاد به نماز. ماه رمضان و دهه اول محرم را اصلاً لب نمی زد. تقریباً بیشتر روزهای آخرین رمضانی که زنده بود را روزه گرفت و روز اول شوال، از خجالت سی روز گذشته در آمد. چند روز پیش از مرگش به من گفت، «خدا توی زندگی خیلی به من لطف کرده، مادی و معنوی، هر چه طلب کردم از او به من داده است.» روزی که این عزیز مُرد، نزدیک صد سال داشت.

معصوم دوم : خانه یکی از دوستان مهمان بودیم. وقتی رسیدیم وقت اذان مغرب بود. خانمش گفت : « حاج آقا رفته اند مسجد برای نماز. شما بفرمایید الان است که برگردند. » منتظر ماندیم تا حاج آقا تشریف آوردند. بعد شام، طبق معمول همه مهمانی های ایرانی، وقتی خانمها توی آشپزخانه با همکاری یکدیگر ظرفها را می شستند و خشک می کردند، آقایان روی مبل لمیده بودند و از هر دری سخن می گفتند. نمی دانم چه شد که صحبت کشید به مسائل اعتقادی. هر کسی چیزی می گفت. جوان ترها اکثراً موضع ضد دینی گرفته بودند یا نهایتاً ممتنع. میان سالها هم به شدت از مواضع اعتقادی خود با برهانهای بی مایه دفاع می کردند. نوبت سخن به حاج آقا که رسید، همه شکه شدند. شروع کرد فحش دادن به زیر و بالای اسلام. بعد تک تک ائمه و پیامبر و... با هیچ منطقی نمی توانستم حرفهای حاج آقایی که چند عمره به جای آورده و یک حج واجب، اویی که نماز اول وقتش در مسجد ترک نمی شود، معتمد محل است!... را درک کنم. یک نفر حیرت زده پرسید : «حاجی! شما پیامبر را قبول داری؟ » بدون لحظه ای مکث و تردید گفت : « نه. » و در جواب اینکه پس چرا نماز می خوانی؟ گفت : « خب نماز را که باید خواند دیگر. مستحب است به جماعت هم خوانده شود. »

معصوم سوم : چند وقت پیش، میان فامیل و اقوام پیچید که فلانی (حالا فرض کنیم حاج جواد نامی)، صاحب کرامت شده و بیماران را شفا می دهد. حکایتهای مختلفی هم طی همین مدت کوتاه در وصف کرامات حاج جواد بر سر زبانها افتاد. یکی دو نفر گفتند، جواد آقا توبه کرده و این صله ای است از سوی خداوند به او. البته تا جایی که من بخاطر دارم حاج جواد هیچ وقت آدم غیر مذهبی ای نبود که حالا توبه کرده باشد. اتفاقاً بسیار هم مذهبی بود. مثلاً همیشه از هر قماری که سود می کرد سهمی برای فقرا کنار می گذاشت، دهه اول محرم همیشه خرج می داد. از هیئتی های مشهور شهر بود و ریز و درشت، فقیر و غنی پای سفره اش نان خورده بودند. با همه اینها نمی توانست از قمار دست بکشد و مشروب خوردن را از منش های لوطی گری و مردانگی می دانست. یکبار هم ازش شنیدم که می گفت : « من به مردی که عرق نخوره اطمینان ندارم. »

خلاصه کنجکاو شدم، رفتم ببینم چه خبر است. دیدم نه شایعه نبوده و حاج جواد به راستی ادعای کرامات دارد و معتقد است می تواند بیماران را شفا دهد. می گفت : « این نتیجه سی سال خرج دادن برای امام حسین است که امروز خودش رو اینجوری نشون داده. » گفتم : « این همه ساله خانم خودت مریضه. نمی خوای یک دعایی در حقش بکنی که شفا پیدا کنه. » گفت: « نفس ما در حق نزدیکان اثر نمیکنه.»

معصوم چهارم : آشنایی داریم، از آن مسلمانهای دو آتشه. (البته بود.) من که سنم قد نمی دهد اما می گویند از مبارزین جدی قبل از انقلاب بوده و تشکیلاتی داشته و... پای ثابت سخنرانی های شریعتی و مطهری بوده و کتابهاشان را می بلعیده. یکی از کتابهای شریعتی که از قضا از زیر دست این دوست هم گذشته بود به دستم رسید. به قدری زیر نکات مهمش خط کشیده بود و به قدری در حاشیه سفیدش یادداشت نوشته بود که جای خالی در کتاب پیدا نمی شد. خلاصه از آن تیپ آدمهایی که نمونه اش فقط در ایران یافت می شود. از یک سو، مسلمان دو آتشه اند و از سویی دیگر شیفته فرهنگ ایران باستان. سرسپرده فلسفه غرب هستند و تعلق خاطری نیز به شرق دور و بودا و کنفسیوس دارند و برای نیل به نیروانا چاکراهای هفت گانه شان را می گشایند.

بگذریم؛ مدتی از این دوست بی خبر بودم. بعد از این طرف و آن طرف شنیدم که خانه و زندگی اش را فروخته و با همسر و فرزندانش مهاجرت کرده به کانادا. چند وقت بعد هم خبرش آمد که مسیحی شده. آن هم نه ازاین مسیحیان ساده ای که هر یکشنبه به کلیسا می روند و شب قبل از خواب دعا می خوانند، از آنها که برای اثبات حقانیت خود طرف مقابل را تخریب می کنند و همه پیشرفت علم و تکنولوژی و فلسفه وهنر را در غرب محصول مسیحیت می دانند. دقیقاً مشابه همان کسانی که در اسلام وجود دارند. فقط جبهه ای در آن می جنگند فرق می کند. یکی دو سالی از مهاجرت این دوست گذشته بود که برای بازدید اقوام به ایران بازگشت. اولین اقدامش پس از آمدن، آغاز سفرهای بشارتی به خانه دوستان و آشنایان بود. یک شب خانه خاله ام بودم که این دوست هم در هیأت یک مبلغ مذهبی آمد. پس از سلام و خوش و بش، تصمیم گرفت مرا به راه راست هدایت کند. گفت : « می دانستی که مولانا هم مسیحی بوده ؟ » گفتم : « اگر می گفتی بی دین بوده قابل قبول تر بود تا اینکه... » حرفم را قطع کرد. « حلاج هم مسیحی بوده. فقط بخاطر شرایط زمانه و ترس از جان اعتقادش را به عیسی مسیح پنهان کرده بوده. » گفتم : « ای بابا، او که می دانست اگر از این شطحیات ببافد  دست و پایش را می برند و اعدامش می کنند، خب می گفت مسیحی هم هستم دیگر.» نگاهی ( احتمالاً عاقل سفیه ) به من انداخت و گفت : « لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغي.»

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:1  توسط دوازده رخ   |