
می گویند پسر بزرگ خانواده به اندازه پدرش عمر خواهد کرد. اگر چنین باشد، نوزده سال دیگر زندگی خواهم کرد.


گاهی آدم دلش می خواهد به یک نفر بگوید دوستت دارم. اما هزار و یک دلیل برای نگفتن دوستت دارم هست که مانع می شود به آن یک نفر بگویی دوستت دارم و این دوستت دارم نگفتن آنقدر بر دل آدم سنگینی می کند که در نهایت به کسی می گویی دوستت دارم که دوستش نداری.
هانی بود و امین و سیامک و هادی و حجت و وحید. چهار ساعت می شد که نشسته بودیم کنار هم روی یکی از نیمکتهای دانشگاه. از یکدیگر خسته نمی شدیم. از مکررات می گفتیم و لابه لای این حرفهای بارها شنیده شده به دنبال هیچ نکته تازه ای نبودیم. همین که باز نگاه های معصومانه وحید بود و سکوت های امین، چشمان شیطان هانی و لبخندهای هادی و ذوق زدگیهای کودکانه حجت، همین که باز صدای خنده های سیامک در فضا می پیچید، احساس می کردیم هنوز زنده ایم و هنوز دلخوشیم به یکدیگر. نمی دانم در فکر هادی چه گذشت که گفت: اینطور که ما با هم پیش می رویم احتمالاً...
ماه مهر را دوست
ندارم. از سرد شدن ناگهانی هوایش گرفته که سوز خاصی دارد تا بازگشایی
مدارس که هیچوقت علاقه ای به آن نداشته ام و سرود نفرت آور همشاگردی سلام
و بوی کتاب و دفتر نو. مهر بوی عجیبی دارد. آکنده است از خاطرات بد و
آشنایی های بی سرانجام. بادش تن را می سوزاند. نه اینکه سرد باشد، بهترین
واژه برای این باد مخالف، خنک است. خنک با همه تعابیر و تاویلهایی که از
آن می شود، یخ. مشهدی ها می گویند باد میزون. بادی که با یک وزش، شیرین
آدم را یک هفته زمین گیر می کند. آرام می خزد اما سنگین می اندازد. مثل
انقلاب مخملی، جنگ نرم!
تنها نکته مثبت این ماه برای من
تصمیمات به ظاهر جدی ای است که همیشه با آغاز ماه مهر می گیرم. مخصوصاً
اگر اول مهر، همزمان باشد با شروع هفته. شنبه ها روز تصمیم های جدی من
است. مدرسه که می رفتم با دقت و حوصله می نشستم تک تک دفترهایم را خط کشی
دو رنگ می کردم، بعد اول دفتر با خط خوش نامم را می نوشتم و کاربرد دفتر
را. مثلاً دفتر مشق که همیشه صد برگ بود یا علوم که شصت برگ. جالب است که
تا دوره دانشگاه هم این عادت با من بود. با خودم عهد می کردم که از این
ترم دیگر خودم جزوه بنویسم تا مجبور نباشم آخر ترم، منت دخترهای جزوه نویس
کلاس را بکشم، اما پس از سه چهار جلسه که از کلاس می گذشت دیگر حال و
حوصله جزوه نویسی نداشتم و سررسیدی که برای این امر کنار گذاشته بودم پر
می شد از نوشته های غیره درسی و باز آخر ترم همان آش و همان کاسه.
توجیهاتی هم همیشه به مددم می آمد که مگر چه می شود زیر بار منت دلبران
بروی؟ هر چند بهترین و خوش خط ترین جزوه ها، آنها که جز تشریح دقیق درس،
حاوی نکات باریک و مفرح نیز بودند، از آن غیر دلبران و غیره بوده است.
ناگفته نماند که به نظر من، جزوه نوشتن کاری است بسیار دقیق، ناسازگار با
خوی مردانه و ظرافت و تمکین (تعجب نکنید)، زنانه را می طلبد.
آغاز
ماه مهر برای من به مثابه شدت بعد از فرج است. ناگهان همه چیز جدی می شود.
فراغت تابستان در آخرین روزهای شهریور محو می شود و شروع مهر پایانی است
بر یک رویای سه ماهه. امسال اما شروع مهر هیچ حسی را در من زنده نکرد.
خبری از تصمیمات جدی نبود. اصلاً نفهمیدم کی فرا رسید. به پارکی رفتم.
نشستنم روی نیمکتی. سیگاری گیراندم و دیدم که کم کم برگها از ساقه زرد و
پژمرده می شوند. اینگونه بود که دانستم هنگام خزان است.

دلم می خواست امشب هم مثل سالهای گذشته در مراسم شب قدر شرکت میکردم، اما نتوانستم قدم به مسجد محله مان بگذارم. مسجدی که چندی پیش از این،شده بود قرارگاه آنان که حرمت حرم امن خدا را هم رعایت نمی کنند. نتوانستم بروم راحت بشینم، قرآن بر سر بگیرم، جایی که داخل حیاطش باتوم به فرق سر پسران هفده، هجده ساله می کوبیدند. نتوانستم پشت سر مداحی بنشینم و ناله کنم: الغوث...الغوث... کسی که دیده بودم چطور کابل دور دستش پیچیده و بر صورت دخترکان نوجوان می کوبد. مکانی که وقتی یک ملت داغدار بودند، شیرینی پخش می کرد. این خانه، دیگر برای من خانه خدا نیست.
نشسته ام در انتظار معجزه ای کوچک که امشب از لابه لای نجوای بسیاری از خدا خواسته خواهد شد و سرنوشت یک سال آینده مردمم را رقم خواهد زد.
نزدیک سحر وقتی ادعیه رادیو را می شنیدم، خدا را شکر کردم، نه از آن شکرانه های بعد از سیر شدن شکم، شکری خالصانه به خاطر اینکه نه قدرتی دارم که برای حفظش مجبور به آدم کشتن شوم، نه جام جمی که با برنامه های سخیفش مردم را بفریبم، نه زندانی که در دخمه هایش به دختران و پسران تجاوز کنم، نه روزنامه ای که در سطر سطرش فحاشی کنم و دروغ بنویسم، نه دوستانی که باعث ننگم باشند و نه دشمنانی که لعن و نفرینم کنند. خدا را شکر.

پنجشنبه، آخر شب امین آمد پیشم. طبق معمول اول از مسائل سیاسی اخیر حرف زدیم، بعد شام خوردیم و "بوسه زن عنکبوتی" را دیدیم. نزدیک صبح، کی خوابمان برد یادم نیست. هشت و نیم از خواب بیدار شدیم. به امین گفته بودم قبل از خواب، به نظرت آنقدر اراده دارم که هفت بیدار شوم؟ و منتظر جواب هم نمانده بودم چون اصولاً این سوال جواب معلومی نداشت. در ضمن خیلی زود آشکار می شد پاسخش. بعد از بیدار شدن اولین کارم، رفتن به سراغ رادیو بی بی سی بود. این روزها جز به سایتها و شبکه های خبری، جای دیگری سر نمی زنم. منتظر چه خبری هستم؟ بعد چند تا تصویر از کتابهای مختلف اسکن کردیم. کمی در مورد شاهنامه بایسنقری حرف زدیم. ظهر از خانه زدیم بیرون به قصد خوردن ناهار. چیز خاصی گیرمان نیامد البته. یک کم خیابانها را بالا پایین کردیم، آخر سر رسیدیم به کبابی چهار فصل که تعطیل بود.
ساعت چهار بعد از ظهر، نشسته بودیم و به نوای سنتور مشکاتیان گوش می کردیم. چند صحنه از فیلم بیوک آقا شکوری را هم دیدیم .روی دیوار دخمه اش، یک مستطیل کنده بود با ضربدری میانش، احتمالاً با کلید یا چاقو. فیلمساز ازش پرسید، این چیه کشیدی روی دیوار؟ گفت: یک شب که دلم خیلی تنگ شده بود اینو کشیدم. بعد با نوای تارش آمیخت این حرف و دیگر جای هیچ توضیحی نبود. با خودم فکر کردم احتمالاً هنوز نشسته دم در خانه اش با تسبیح دانه درشتی که به گردنش آویخته. امین گفت: "وقت خوب مصائب" رو هم ببینیم. گفتم: ببینیم. بعد دراز کشیدیم و خوابمان برد. آنقدر عمیق که اگر زنگ مزاحم موبایل بیدارمان نمی کرد تا صبح فردا خوابیده بودیم. نشستیم زل زدیم به هم. تاریک شده بود. امین گفت: چه روز پر باری بود. یادم افتاد به مستطیلی که میانه اش یک نفر ضربدری کشیده باشد.
گاهی یک جمله کوتاه، یک تصویر یا حتا یک بو، ذهن را می برد با خود به روزهای گذشته و سالهای دور. امروز که دنبال مطلبی می گشتم، اتفاقی کتاب "ساختار و تاویل متن" بابک احمدی را باز کردم. هیچوقت دقت نکرده بودم که در صفحه تقدیمش نوشته است:
"نثار خاطره پدرم"
«به عشق می گردند، آفتاب و هر ستاره ای.»
دانته، بهشت، واپسین شعر
عجیب به دلم نشست و با این جمله و به یاد پدر خودم افتادم و اینکه آخرین خاطره ای که از او دارم به چه زمانی برمی گردد. چهره اش را به ذهن آوردم و دلم تنگ شد یکدفعه.
ظهر تابستان بود. از آن ظهرهای گرم و دم کرده و ساکت که هر کسی شمدی بر خود می کشد و گوشه ای زیر باد کولر آبی چرت می زند. نه یا ده سال داشتم. نشسته بودم پشت میز چوبی ام و توی سررسیدی که پدرم از آستان قدس برایم آورده بود داستان می نوشتم. شاید آن روزها هیچ تفریحی برایم بالاتر از این نبود که مداد رنگی هایم را دورم بپاشم و در مقابل هر صفحه از داستانی که می نویسم، نقاشی ای هم بکشم. دقیقاً به خاطر دارم که آن روز داستانی می نوشتم به نام "مه سنگین لندن". نمی دانم این اسم را از کجایم در آورده بودم. شاید تحت تأثیر سریال شرلوک هلمز بودم و خیابانهای لندنی که همیشه نمناک بودند و گرفته. پدرم آرام در اتاق را باز کرد طوری که دیگران از خواب بیدار نشوند. صدایم زد. زنگ صدایش هنوز توی گوشم هست. پرسید: "چه کار می کنی؟" گفتم: "داستان می نویسم." گفت: "تا حالا چندتا نوشته ای؟" گفتم: "هشت تا." گفت: "این یکی که تمام شد بده بخوانمشان." گفتم: " باید خودم بخوانم." گفت: "باشه." بعد دوباره آرام در اتاق را چفت کرد و رفت و من ادامه داستانم را نوشتم .هنوز آن سررسید را دارم و "مه سنگین لندن" هم تویش هست.
این واضح ترین خاطره ای است که بعد از فوت پدرم به یادم مانده. نمی دانم با باقی خاطره هایم چه کرده ام اما هر چه سعی می کنم چیز بیشتری به ذهنم نمی رسد یا اگر هست گنگ است و سرشار از خلایی که هیچ چیز پرش نمی کند. چند روز پیش که روز پدر بود، با خودم حساب کردم، دیدم تقریباً هجده سال می شود که دیگر کسی را به نام پدر صدا نزده ام.
چند سال پیش که تبریز به بهانه ای شلوغ شده و فضای امنیتی و خفقان آوری همه شهر را فرا گرفته بود، از سمت آبرسان به طرف جام جم بالا می رفتم. بیشتر از مردم، نیروهای گارد ویژه و ضد شورش سر تا پا مسلح هر یک متر به یک متر ایستاده بودند. به دانشگاه که رسیدم، در این آشفته بازار و بگیر و ببند، دیدم پیرمردی روی چهار پایه ای ایستاده و میله های دانشگاه را رنگ می زند. آرام از کنارش گذشتم. ناگهان نمی دانم چه شد که همه چیز به هم ریخت. چند نفر از پشت سر به طرف من می دویدند و نیروهای گارد هم دنبال سرشان. من هم مجبور شدم بدوم. از آنجا که کمی جلوتر از آنها بودم با هزار بدبختی انداختم توی خیابان و خودم را به آن سو رساندم. روبروی مسجد دانشگاه، توی سراشیبی آجی چای که چمن کاری اش کرده بودند ایستادم و به آنسوی خیابان نگاه کردم. پلیس ضد شورش چند نفر را دستگیر کرده بود. صدای فریاد و داد و بیداد مردم بلند بود و پلیس و لباس شخصی ها با باتوم مردم را متفرق می کردند. اما پیرمرد هنوز ایستاده بود و میله های دانشگاه را رنگ می کرد. حتا سرش را برنگردانده بود که ببیند پشت سرش چه خبر است.
روز شنبه 30 خرداد که از حوالی پارک لاله می گذشتم، یاد همان روز تبریز افتادم. آشفته بازاری بود. گاهی از شدت غلظت گاز اشک آور نمی شد نفس کشید. پلیس، لباس شخصی، لباس پلنگی و هر جور نیرویی را که در دولت پیدا می شد آنجا می توانستی ببینی. از ایستادن و با هم راه رفتن افراد جلوگیری می کردند. فقط باید قدم می زدی. هرجا که مردم جمع می شدند حتا اگر تعدادشان اندک بود، متفرقشان می کردند. در این گیر و دار چشمم افتاد به دو نفر ابله که یکیشان برای دیگری قلاب گرفته بود تا از درخت بالا برود و آن یکی وقتی روی شاخه ای مطمئن مستقر شد، شروع کرد به توت خوردن. احتمالا هیچ زمانی مناسب تر از این هنگامه سیاه نجسته بود تا دلی از عزای توت در آورد و شاخه ای بتکاند برای رفیقش.
قدم زنان تا میدان ولی عصر آمدم، فضای بسته و گرفته بلوار کشاورز نیازی به توصیف ندارد. نزدیک میدان که رسیدم باز پیرمردی آسوده بر چهار پایه ای که وسط پیاده رو کاشته بودش نشسته، فارغ از همه چیز، گویا هیچ مهمی جز آنچه انجام می دهد وجود ندارد، سرگرم حل کردن جدول بود.
نمونه ها بسیارند حتا میان نزدیکانی که انتظار دیگری داری ازشان. متاسفانه فرهنگ و ادبیات ما نیز این بی خیالی، فارغ از دنیا بودن و سازش را به بهترین شکلی تشویق می کند. آنقدر که اگر حرفی بزنی، غرولندی بکنی، بنالی از وضع موجود، هزار شعر و بیت و مصرع و جمله قصار کوبنده نثارت می شود که می مانی و دل خوش میکنی به همین که چایت داغ است و سیگارت به راه و آتش کبابت تیز.
مردم ما علاوه بر این حرف نخ نما شده که می گوید فاقد حافظه تاریخی اند، این روزها به دردی دیگر هم گرفتار شده اند و آن فقدان حساسیت و غیرت است. هیچگاه این سخن امام علی(ع) را فراموش نمی کنم که اگر خلخال از پای زنی یهودی به ظلم کنده شود جا دارد مسلمانی دق کند. به خدا تنها خون یک نفر بی گناه کافی بود تا خون را در رگهای ملتی به جوش آورد. خدا رحمت کند علی حاتمی را. «جماعت خواب، جماعت چرتی.»
.1 بانگ طبلت نمي کند بيدار/تو مگر مرده اي نه در خوابي (سعدی)
1. مسند أحمدبن حنبل:4 /199
وقتی عمار یاسر در جنگ صفین توسط سپاه أموی به شهادت رسید عمروعاص نگران شد که أمویان مصداق پیش بینی پیامبر شدند که فرموده بود: عمار توسط گروهی از ظالمان و متجاوزان کشته خواهد شد؛ حالا مردم را چگونه قانع کنیم؟ معاویه پاسخ داد: ما عمار را نکشتیم؛ قاتل او علی بن ابی طالب است که او را به معرکه جنگ آورد و او را در معرض شمشیرهای ما قرار داد! پس او ظالم، متجاوز و مصداق کلام رسول الله است.
تاریخ اسلام در تراژیک ترین صورت خویش تکرار می شود.1
1.محمد جواد اکبرین
گاهی به این فکر می کنم که دانستن زمان مرگ چقدر می تواند مفید باشد و با این آگاهی چقدر آسوده تر می توانم تردیدها را کنار بگذارم و زندگی ام را سر و سامان بدهم.
1. اگر زمان مرگم در آینده نزدیک باشد، ابتدا همه برنامه هایی که قرار است نتیجه اش را در آینده دور ببینم به کلی نادیده می گیرم و سعی می کنم از وقتهای باز ایجاد شده استفاده بهینه کنم. به عنوان مثال گاهی پیش می آید سرم به چیزی گرم است و فکر می کنم واقعا سرم گرم است و مشغولم و تا وقتی کسی با این سوال که، "داری چه کار می کنی؟" تلنگری بهم نزند، نمی فهمم به راستی هیچ کاری نمی کردم. خب من این هیچها را خیلی دوست دارم و ترجیح می دهم روزهایم را بیشتر با این هیچها پر کنم تا با کارهای به اصطلاح آینده دار.
2. اگر زمان مرگم در آینده دور باشد. منظورم هفتاد سال به بالا است. در این صورت مجبورم به همین سبک و سیاق کنونی ادامه دهم. بدون شرح.
3. سومین راه که البته شیرین ترین است، عمر کردن تا چهل سالگی است. شاید اگر به این بزنگاه آگاه باشم دیگر هیچ لذتی بالاتر از این چهل سال زندگی شیرین نباشد. در وحله نخست به کلی قید پدر شدن را می زنم (خودمم هم نمی دانستم که تا حالا چنین برنامه ای داشتم!) و بی دغدغه از لحظه لحظه زندگی ام استفاده می کنم. کمتر چیزی ممکن است ناراحت یا نگرانم کند. دیگر نگران بیماریهایی که قرار است از پنجاه سالگی به سراغم بیایند نیستم، دیگر سیگار را با دلواپسی از قوطی بیرون نمی کشم. نگران پس انداز و آینده نخواهم بود. آنقدر کار می کنم که فقط تا چهل سالگی ام کفایت کند، چون می دانم چهل و یک سالگی ای وجود نخواهد داشت. به نظر من چهل سال توقف در دنیا زمان مناسبی است. پس از آن دیگر چیز تازه ای وجود ندارد.
چند شب است که دایم خواب دوستانی را می بینم که در در دوران دبستان، راهنمایی و دبیرستانم در مشهد داشتم. امروز از این دوستان هیچ خبری ندارم. نام چند نفرشان را که خاطرم مانده بود در گوگل جستجو کردم با این تصور که اگر باری به مقصد رسانده باشند لابد نامی یا ردی از ایشان آنجا خواهد بود که نبود.
هیچوقت زیاد رفیق باز نبوده ام. با هر دوستی در حد لزوم نشست و برخاست داشته ام. اما همیشه کسانی بوده اند که از سپری کردن اوقاتم با ایشان احساس بهتری داشته ام.
شاید بهترین دوستانم را (چه معیاری برای سنجش بهترین یا بدترین وجود دارد؟)، بعد از بیست سالگی و جایی دور از زادگاهم پیدا کرده باشم. اما گاهی یاد بعضی از رفقای روزگار کودکی هیجان زده ام می کند. آن وقتها دوستی ها، کمترین توقعی ایجاد نمی کرد و استوار به سود و منفعت اقتصادی یا کاری یا حتا معنوی نبود. بیشترین چشمداشتمان این بود که یک نفر بعد از بازی شلنگ آبشان را بیاورد دم در تا بچه ها به نوبت آب بخورند. رها کنم...
دوستان دبستان در زمره بهترینها البته جایی ندارند، راهنمایی هم. این دو دوره بیخود ترین دوران تحصیلی ام بود. کلاسهای چهل نفری، میزهای چوبی بد قواره و ناظم هایی که همیشه برای خرد کردن ترکه کف دستان دانش آموزان آماده بودند. تنها خاطرات خوبم از دبستان، مربوط به حیاط درندشت مدرسه است که نصفش را آسفالت کرده بودند و باقی اش همانطور خاکی افتاده بود و فقط زنگهای ورزش و تفریح کاربرد داشت. حیاط مدرسه پر بود از تپه و ماهور و درختان اقاقیا. چه چیزهایی که توی خاک و خلها پیدا نمی کردیم. از ورقهای پاسور گرفته تا سنگهای عجیب و غریب، تخم موسی کوتقی و کرمهایی که پس از باران سر و کله شان پیدا می شد. یک بار با بچه ها همه گوشه و کنار زمین مدرسه را به امید پیدا کردن گنج کندیم. سر آخر هم دست خالی رفتیم نشستیم روی یکی از درختان اقاقی به خوردن. هر درخت به راحتی شش نفر از ما را روی خودش تحمل می کرد.
یک سال پیش که گذارم افتاده بود به حوالی دبستان کودکی ام، رفتم داخل و دور از چشم فراش دوری توی حیاط زدم. دیدم آنقدر هم که تصور می کردم بزرگ نبوده. از درختان اقاقیا دیگر خبری نبود. همه را قطع کرده بودند. حیاط شده بود یک زمین خالی صاف که جای هیچ خیال پردازی برای بچه ها باقی نمی گذاشت. همه اش را آسفالت نرم کرده بودند. چند دانش آموز هم توی سایه دیوار ایستاده بودند و برای همدیگر بلوتوث می فرستادند.
از دوره راهنمایی، جز یک کله کچل و کت و شلوار بی ریخت سرمه ای که توی تنم زار می زد و یک معلم عربی عبوس که البته چیزهای زیادی ازش یاد گرفتم و کلی اتفاقات بد، خاطره دیگری ندارم. در آخرین جلسه ای که با همین معلم عربی کذایی کلاس داشتیم، یک پند تاریخی را به ما گوشزد کرد. وقتی گفت که می خواهد نصیحتمان کند، فکر کردم لابد قرار است مثل دیگران بگوید درستان را خوب بخوانید و سعی کنید برای کشورتان فردی مفید باشید. اما برخلاف تصورم گفت: "برای هیچکس هیچ کاری انجام ندهید مگر اینکه ابتدا از شما خواهش کند." بعد این همه سال تنها پندی که از معلمهایم به یاد دارم همین است. گاهی از خودم می پرسم به راستی منظورش از این حرف چه بود، آن هم در نظام به اصطلاح ارزشی آموزش و پرورش ایران که قرار است یک مشت آدم نوع دوست، مهربان، فداکار و معنوی تحویل جامعه بدهد.
نخستین تجربه های نوجوانی و شکستن تابوهای مرسوم، با دوران دبیرستان آغاز شد. دوستان این روزها را خوب به یاد دارم. فرار از مدرسه، یارکِشی برای دعواهای خیابانی با بچه های دیگر دبیرستانها که همیشه بعد زنگ آخر یا به تعبیر آن زمان، زنگ خانه ها اتفاق می افتاد، درسهایی که هیچ تناسبی با روحیاتم نداشتند، ساعتها پرسه زدن در کوچه پس کوچه های سناباد و فلسطین و راهنمایی (یاد بابک با درختان همیشه سبزش و ظهرهای پنج راه سناباد بخیر)، کشیک کشیدن اطراف دبیرستانهای دخترانه، اولین سیگارها و سرانجام سه سال عاشق دختری که حتی نامش را نفهمیدم، بودن. دوره دبیرستان با اینها گذشت...
حالا این چند وقت، دایم خواب دوستان آن روزهایم را می بینم. کسانی که تاثیر زیادی در سرنوشتم نداشتند. کسانی که حتا اگر همین لحظه کنارم باشند حرف زیادی برای گفتن با ایشان ندارم. امیدوارم هر کجا هستند...
آرزو دارم فراغت خاطری داشتم مثل سال آخر دوره کارشناسی. آنوقت با میثم، وحید، پارسا و حجت، دوباره جمع می شدیم و فیلم می ساختیم. روزهایی که همراه با میثم روی فیلمنامه کار می کردم لذت بخش ترین لحظات بود. به یاد ندارم هیچوقت به اندازه آن روزها سرخوش بوده باشم.
به روی لاله و گل خواستم که می نوشم
ز شیشه تا به قدح ریختم بهار گذشت
یکی دو سال پیش، یکی از آشنایان بی هیچ دلیلی گرفتار یک بیماری لاعلاج شد. پزشکان گفتند بدنش پروتئین دفع می کند. تا آن روز چیزی از این بیماری نشنیده بودم. در مدت بسیار کوتاهی این دوست آنقدر ضعیف شد که دیگر قابل شناسایی نبود. صورتش زرد شده و زیر چشمانش گود افتاده بود و همه علائمی که در طب قدیم و جدید به وجود بیماری در جان یک نفر گواهی می دهد در تن این دوست هویدا بود. اطبا هم متفق القول حکم دادند که از عمر این عزیز چند ماهی بیشتر باقی نیست.
این گذشت تا یک شب که او و خانواده اش را به خانه مان دعوت کردیم. بی اغراق از دیدنش جا خوردم. به قدری شکسته و نحیف شده بود که به سختی حرف می زد. سلام و احوال پرسی که تمام شد، آرام رفت روی مبل نشست و زل زد تو صفحه تلویزیون. نیم ساعتی گذشته بود و هنوز داشت تماشا می کرد. دیگران سرشان گرم صحبت بود. یک لحظه نگاه کردم دیدم تلویزیون تصاویری از خاک کردن یک مرده را نشان می دهد. میت را گذاشته بودند توی قبر و رویش خاک می ریختند. نمی دانم چه برنامه ای بود. بی اختیار چشمم رفت سوی صورت این دوست. چیزی در چهره اش بود که نمی دانم چطور بنویسم. اینکه چقدر خودش را نزدیک حس می کرد با آنچه می دید و اینکه می دانست کمتر از چیزی که فکرش را بکند با مرگ فاصله دارد و همه چیزهای دیگری که دیر یا زود خودمان باید تجربه اش کنیم بی تردید. تصویر که قطع شد، دوست بیمار، سرش را به طرف من برگرداند و نگاهم کرد. بعد آرام نفسش را بیرون داد و شروع کرد به پوست کندن پرتقال توی بشقابش.
چند روز بعدش مسافرتی برایم پیش آمد. وقتی برگشتم او دیگر زنده نبود. گفتند یکی دو روز بعد از رفتنت تمام کرده.
امروز وقتی گوینده خبر، از به قتل رسیدن رئیس جمهور گینه بیسائو می گفت، پرتقال پوست می کندم. بی دلیل آن روز برایم تداعی شد و غمی که در چهره آن دوست بود.