غذا خوردن هم مانند هر امری دارای زیبایی شناسی خاص خود است و افراد کمی هستند که می دانند چطور با غذا مواجه شوند و از آن لذت ببرند. گاهی تماشای غذا خوردن دیگران اشتهایم را زیاد می کند و گاه برعکس. چند روز پیش جایی مهمان بودم و با وجود اینکه همه چیز به وفور روی میز قرار داشت، باز برخی افراد که سر وضعشان چندان با فعلشان هماهنگی نداشت، از هول تمام نشدن دسر، کارامل و ژله را کنار یا روی برنجشان می ریختند و چه آشوبی به پا بود در ظرف غذای اینان. تا به حال ندیده بودم کسی کچاپ را توی سوپ بریزد. جالب است که خود من زیاد هم در غذا خوردن مبادی آداب نیستم اما دیگر اینجورش را ندیده بودم.

پی نوشت: وقتی این مطلب را می نوشتم نمی دانستم امروز روز جهانی غذا است و از هر شش نفر در جهان، یک نفر سر گرسنه بر بالین می گذارد.
پس خداوند به موسی و هارون فرمود: «مشتهای خود را از خاکستر کوره پر کنید و موسی آن خاکستر را پیش فرعون به هوا بپاشد.آنگاه آن خاکستر مثل غبار،سراسر خاک مصر را خواهد پوشانید و بر بدن انسان و حیوان دملهای دردناک ایجاد خواهد کرد.»
عهد عتیق، سفر خروج، باب نهم
معصوم اول : اگر با پیرمردهای با حال قدیمی که این روزها نسل شان رو به انقراض است، دمخور بوده باشید حتماً دیده اید اهل هر فرقه ای که باشند، به مسائل ظاهری مذهب بسیار پای بند هستند و این امور را در حد توان خود به بهترین وجه انجام می دهند. از قضای روزگار من هم با یکی از این قدیمی ها نشست و برخاستی داشته ام. سورئالیسم و جریان سیال ذهن را وقتی پای صحبت او نشستم به معنای واقعی درک کردم. یک بار به من گفته بود، وقتی خیلی بچه بوده، پدرش دستش را گرفته و به تشییع جنازه زال برده است. حتی محل دفن زال را هم به من نشان داد. گفت الان خرابش کرده اند. جایی بود نزدیک فلکه گنبد سبز مشهد.
یک بار دیگر هم می گفت، بعد از اینکه رستم شبانه به غار دیو سفید شبیخون زده و در خواب غافلگیرش کرده ، فرزندان دیو سفید نزد حضرت علی شکایت برده اند که این رستم نامرد، رسم جوانمردی را بجای نیاورده و در خواب پدر ما را کشته است. حضرت علی هم رستم را احضار کرده، با یک دست او را از زمین بلند کرده و به آسمان انداخته. هنوزهم که هنوز است بعد گذشت این همه سال، رستم دوباره به زمین بازنگشته است.
خلاصه اینکه او، در قرن بیستم، با چنین دیدگاه اسطوره ای به هستی زندگی می کرد. جالب تر اینکه حتی نمی دانست زمین گرد است و به دور خورشید می گردد. چندین مرتبه هم هر چه تلاش کردم به او بقبولانم که زمین صاف نیست، باور نکرد که نکرد. با همه این اوصاف، اعتقاد زیادی به نماز اول وقت داشت. به قول خودش اگر پای نجسی هم می نشست، همین که صدای الله اکبر اذان از مناره مسجد بلند می شد، دهانش را آب می کشید و می ایستاد به نماز. ماه رمضان و دهه اول محرم را اصلاً لب نمی زد. تقریباً بیشتر روزهای آخرین رمضانی که زنده بود را روزه گرفت و روز اول شوال، از خجالت سی روز گذشته در آمد. چند روز پیش از مرگش به من گفت، «خدا توی زندگی خیلی به من لطف کرده، مادی و معنوی، هر چه طلب کردم از او به من داده است.» روزی که این عزیز مُرد، نزدیک صد سال داشت.
معصوم دوم : خانه یکی از دوستان مهمان بودیم. وقتی رسیدیم وقت اذان مغرب بود. خانمش گفت : « حاج آقا رفته اند مسجد برای نماز. شما بفرمایید الان است که برگردند. » منتظر ماندیم تا حاج آقا تشریف آوردند. بعد شام، طبق معمول همه مهمانی های ایرانی، وقتی خانمها توی آشپزخانه با همکاری یکدیگر ظرفها را می شستند و خشک می کردند، آقایان روی مبل لمیده بودند و از هر دری سخن می گفتند. نمی دانم چه شد که صحبت کشید به مسائل اعتقادی. هر کسی چیزی می گفت. جوان ترها اکثراً موضع ضد دینی گرفته بودند یا نهایتاً ممتنع. میان سالها هم به شدت از مواضع اعتقادی خود با برهانهای بی مایه دفاع می کردند. نوبت سخن به حاج آقا که رسید، همه شکه شدند. شروع کرد فحش دادن به زیر و بالای اسلام. بعد تک تک ائمه و پیامبر و... با هیچ منطقی نمی توانستم حرفهای حاج آقایی که چند عمره به جای آورده و یک حج واجب، اویی که نماز اول وقتش در مسجد ترک نمی شود، معتمد محل است!... را درک کنم. یک نفر حیرت زده پرسید : «حاجی! شما پیامبر را قبول داری؟ » بدون لحظه ای مکث و تردید گفت : « نه. » و در جواب اینکه پس چرا نماز می خوانی؟ گفت : « خب نماز را که باید خواند دیگر. مستحب است به جماعت هم خوانده شود. »
معصوم سوم : چند وقت پیش، میان فامیل و اقوام پیچید که فلانی (حالا فرض کنیم حاج جواد نامی)، صاحب کرامت شده و بیماران را شفا می دهد. حکایتهای مختلفی هم طی همین مدت کوتاه در وصف کرامات حاج جواد بر سر زبانها افتاد. یکی دو نفر گفتند، جواد آقا توبه کرده و این صله ای است از سوی خداوند به او. البته تا جایی که من بخاطر دارم حاج جواد هیچ وقت آدم غیر مذهبی ای نبود که حالا توبه کرده باشد. اتفاقاً بسیار هم مذهبی بود. مثلاً همیشه از هر قماری که سود می کرد سهمی برای فقرا کنار می گذاشت، دهه اول محرم همیشه خرج می داد. از هیئتی های مشهور شهر بود و ریز و درشت، فقیر و غنی پای سفره اش نان خورده بودند. با همه اینها نمی توانست از قمار دست بکشد و مشروب خوردن را از منش های لوطی گری و مردانگی می دانست. یکبار هم ازش شنیدم که می گفت : « من به مردی که عرق نخوره اطمینان ندارم. »
خلاصه کنجکاو شدم، رفتم ببینم چه خبر است. دیدم نه شایعه نبوده و حاج جواد به راستی ادعای کرامات دارد و معتقد است می تواند بیماران را شفا دهد. می گفت : « این نتیجه سی سال خرج دادن برای امام حسین است که امروز خودش رو اینجوری نشون داده. » گفتم : « این همه ساله خانم خودت مریضه. نمی خوای یک دعایی در حقش بکنی که شفا پیدا کنه. » گفت: « نفس ما در حق نزدیکان اثر نمیکنه.»
معصوم چهارم : آشنایی داریم، از آن مسلمانهای دو آتشه. (البته بود.) من که سنم قد نمی دهد اما می گویند از مبارزین جدی قبل از انقلاب بوده و تشکیلاتی داشته و... پای ثابت سخنرانی های شریعتی و مطهری بوده و کتابهاشان را می بلعیده. یکی از کتابهای شریعتی که از قضا از زیر دست این دوست هم گذشته بود به دستم رسید. به قدری زیر نکات مهمش خط کشیده بود و به قدری در حاشیه سفیدش یادداشت نوشته بود که جای خالی در کتاب پیدا نمی شد. خلاصه از آن تیپ آدمهایی که نمونه اش فقط در ایران یافت می شود. از یک سو، مسلمان دو آتشه اند و از سویی دیگر شیفته فرهنگ ایران باستان. سرسپرده فلسفه غرب هستند و تعلق خاطری نیز به شرق دور و بودا و کنفسیوس دارند و برای نیل به نیروانا چاکراهای هفت گانه شان را می گشایند.
بگذریم؛ مدتی از این دوست بی خبر بودم. بعد از این طرف و آن طرف شنیدم که خانه و زندگی اش را فروخته و با همسر و فرزندانش مهاجرت کرده به کانادا. چند وقت بعد هم خبرش آمد که مسیحی شده. آن هم نه ازاین مسیحیان ساده ای که هر یکشنبه به کلیسا می روند و شب قبل از خواب دعا می خوانند، از آنها که برای اثبات حقانیت خود طرف مقابل را تخریب می کنند و همه پیشرفت علم و تکنولوژی و فلسفه وهنر را در غرب محصول مسیحیت می دانند. دقیقاً مشابه همان کسانی که در اسلام وجود دارند. فقط جبهه ای در آن می جنگند فرق می کند. یکی دو سالی از مهاجرت این دوست گذشته بود که برای بازدید اقوام به ایران بازگشت. اولین اقدامش پس از آمدن، آغاز سفرهای بشارتی به خانه دوستان و آشنایان بود. یک شب خانه خاله ام بودم که این دوست هم در هیأت یک مبلغ مذهبی آمد. پس از سلام و خوش و بش، تصمیم گرفت مرا به راه راست هدایت کند. گفت : « می دانستی که مولانا هم مسیحی بوده ؟ » گفتم : « اگر می گفتی بی دین بوده قابل قبول تر بود تا اینکه... » حرفم را قطع کرد. « حلاج هم مسیحی بوده. فقط بخاطر شرایط زمانه و ترس از جان اعتقادش را به عیسی مسیح پنهان کرده بوده. » گفتم : « ای بابا، او که می دانست اگر از این شطحیات ببافد دست و پایش را می برند و اعدامش می کنند، خب می گفت مسیحی هم هستم دیگر.» نگاهی ( احتمالاً عاقل سفیه ) به من انداخت و گفت : « لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغي.»
یکی دو سال پیش، یکی از آشنایان بی هیچ دلیلی گرفتار یک بیماری لاعلاج شد. پزشکان گفتند بدنش پروتئین دفع می کند. تا آن روز چیزی از این بیماری نشنیده بودم. در مدت بسیار کوتاهی این دوست آنقدر ضعیف شد که دیگر قابل شناسایی نبود. صورتش زرد شده و زیر چشمانش گود افتاده بود و همه علائمی که در طب قدیم و جدید به وجود بیماری در جان یک نفر گواهی می دهد در تن این دوست هویدا بود. اطبا هم متفق القول حکم دادند که از عمر این عزیز چند ماهی بیشتر باقی نیست.
این گذشت تا یک شب که او و خانواده اش را به خانه مان دعوت کردیم. بی اغراق از دیدنش جا خوردم. به قدری شکسته و نحیف شده بود که به سختی حرف می زد. سلام و احوال پرسی که تمام شد، آرام رفت روی مبل نشست و زل زد تو صفحه تلویزیون. نیم ساعتی گذشته بود و هنوز داشت تماشا می کرد. دیگران سرشان گرم صحبت بود. یک لحظه نگاه کردم دیدم تلویزیون تصاویری از خاک کردن یک مرده را نشان می دهد. میت را گذاشته بودند توی قبر و رویش خاک می ریختند. نمی دانم چه برنامه ای بود. بی اختیار چشمم رفت سوی صورت این دوست. چیزی در چهره اش بود که نمی دانم چطور بنویسم. اینکه چقدر خودش را نزدیک حس می کرد با آنچه می دید و اینکه می دانست کمتر از چیزی که فکرش را بکند با مرگ فاصله دارد و همه چیزهای دیگری که دیر یا زود خودمان باید تجربه اش کنیم بی تردید. تصویر که قطع شد، دوست بیمار، سرش را به طرف من برگرداند و نگاهم کرد. بعد آرام نفسش را بیرون داد و شروع کرد به پوست کندن پرتقال توی بشقابش.
چند روز بعدش مسافرتی برایم پیش آمد. وقتی برگشتم او دیگر زنده نبود. گفتند یکی دو روز بعد از رفتنت تمام کرده.
امروز وقتی گوینده خبر، از به قتل رسیدن رئیس جمهور گینه بیسائو می گفت، پرتقال پوست می کندم. بی دلیل آن روز برایم تداعی شد و غمی که در چهره آن دوست بود.