تبليغاتX
دوازده رخ - ژوائو برناردو وییرا

یکی دو سال پیش، یکی از آشنایان بی هیچ دلیلی گرفتار یک بیماری لاعلاج شد. پزشکان گفتند بدنش پروتئین دفع می کند. تا آن روز چیزی از این بیماری نشنیده بودم. در مدت بسیار کوتاهی این دوست آنقدر ضعیف شد که دیگر قابل شناسایی نبود. صورتش زرد شده و زیر چشمانش گود افتاده بود و همه علائمی که در طب قدیم و جدید به وجود بیماری در جان یک نفر گواهی می دهد در تن این دوست هویدا بود. اطبا هم متفق القول حکم دادند که از عمر این عزیز چند ماهی بیشتر باقی نیست.

این گذشت تا یک شب که او و خانواده اش را به خانه مان دعوت کردیم. بی اغراق از دیدنش جا خوردم. به قدری شکسته و نحیف شده بود که به سختی حرف می زد. سلام و احوال پرسی که تمام شد، آرام رفت روی مبل نشست و زل زد تو صفحه تلویزیون. نیم ساعتی گذشته بود و هنوز داشت تماشا می کرد. دیگران سرشان گرم صحبت بود. یک لحظه نگاه کردم دیدم تلویزیون تصاویری از خاک کردن یک مرده را نشان می دهد. میت را گذاشته بودند توی قبر و رویش خاک می ریختند. نمی دانم چه برنامه ای بود. بی اختیار چشمم رفت سوی صورت این دوست. چیزی در چهره اش بود که نمی دانم چطور بنویسم. اینکه چقدر خودش را نزدیک حس می کرد با آنچه می دید و اینکه می دانست کمتر از چیزی که فکرش را بکند با مرگ فاصله دارد و همه چیزهای دیگری که دیر یا زود خودمان باید تجربه اش کنیم بی تردید. تصویر که قطع شد، دوست بیمار، سرش را به طرف من برگرداند و نگاهم کرد. بعد آرام نفسش را بیرون داد و شروع کرد به پوست کندن پرتقال توی بشقابش.

 چند روز بعدش مسافرتی برایم پیش آمد. وقتی برگشتم او دیگر زنده نبود. گفتند یکی دو روز بعد از رفتنت تمام کرده.

امروز وقتی گوینده خبر، از به قتل رسیدن رئیس جمهور گینه بیسائو می گفت، پرتقال پوست می کندم. بی دلیل آن روز برایم تداعی شد و غمی که در چهره آن دوست بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 3:36  توسط دوازده رخ   |