چند سال پیش که تبریز به بهانه ای شلوغ شده و فضای امنیتی و خفقان آوری همه شهر را فرا گرفته بود، از سمت آبرسان به طرف جام جم بالا می رفتم. بیشتر از مردم، نیروهای گارد ویژه و ضد شورش سر تا پا مسلح هر یک متر به یک متر ایستاده بودند. به دانشگاه که رسیدم، در این آشفته بازار و بگیر و ببند، دیدم پیرمردی روی چهار پایه ای ایستاده و میله های دانشگاه را رنگ می زند. آرام از کنارش گذشتم. ناگهان نمی دانم چه شد که همه چیز به هم ریخت. چند نفر از پشت سر به طرف من می دویدند و نیروهای گارد هم دنبال سرشان. من هم مجبور شدم بدوم. از آنجا که کمی جلوتر از آنها بودم با هزار بدبختی انداختم توی خیابان و خودم را به آن سو رساندم. روبروی مسجد دانشگاه، توی سراشیبی آجی چای که چمن کاری اش کرده بودند ایستادم و به آنسوی خیابان نگاه کردم. پلیس ضد شورش چند نفر را دستگیر کرده بود. صدای فریاد و داد و بیداد مردم بلند بود و پلیس و لباس شخصی ها با باتوم مردم را متفرق می کردند. اما پیرمرد هنوز ایستاده بود و میله های دانشگاه را رنگ می کرد. حتا سرش را برنگردانده بود که ببیند پشت سرش چه خبر است.
روز شنبه 30 خرداد که از حوالی پارک لاله می گذشتم، یاد همان روز تبریز افتادم. آشفته بازاری بود. گاهی از شدت غلظت گاز اشک آور نمی شد نفس کشید. پلیس، لباس شخصی، لباس پلنگی و هر جور نیرویی را که در دولت پیدا می شد آنجا می توانستی ببینی. از ایستادن و با هم راه رفتن افراد جلوگیری می کردند. فقط باید قدم می زدی. هرجا که مردم جمع می شدند حتا اگر تعدادشان اندک بود، متفرقشان می کردند. در این گیر و دار چشمم افتاد به دو نفر ابله که یکیشان برای دیگری قلاب گرفته بود تا از درخت بالا برود و آن یکی وقتی روی شاخه ای مطمئن مستقر شد، شروع کرد به توت خوردن. احتمالا هیچ زمانی مناسب تر از این هنگامه سیاه نجسته بود تا دلی از عزای توت در آورد و شاخه ای بتکاند برای رفیقش.
قدم زنان تا میدان ولی عصر آمدم، فضای بسته و گرفته بلوار کشاورز نیازی به توصیف ندارد. نزدیک میدان که رسیدم باز پیرمردی آسوده بر چهار پایه ای که وسط پیاده رو کاشته بودش نشسته، فارغ از همه چیز، گویا هیچ مهمی جز آنچه انجام می دهد وجود ندارد، سرگرم حل کردن جدول بود.
نمونه ها بسیارند حتا میان نزدیکانی که انتظار دیگری داری ازشان. متاسفانه فرهنگ و ادبیات ما نیز این بی خیالی، فارغ از دنیا بودن و سازش را به بهترین شکلی تشویق می کند. آنقدر که اگر حرفی بزنی، غرولندی بکنی، بنالی از وضع موجود، هزار شعر و بیت و مصرع و جمله قصار کوبنده نثارت می شود که می مانی و دل خوش میکنی به همین که چایت داغ است و سیگارت به راه و آتش کبابت تیز.
مردم ما علاوه بر این حرف نخ نما شده که می گوید فاقد حافظه تاریخی اند، این روزها به دردی دیگر هم گرفتار شده اند و آن فقدان حساسیت و غیرت است. هیچگاه این سخن امام علی(ع) را فراموش نمی کنم که اگر خلخال از پای زنی یهودی به ظلم کنده شود جا دارد مسلمانی دق کند. به خدا تنها خون یک نفر بی گناه کافی بود تا خون را در رگهای ملتی به جوش آورد. خدا رحمت کند علی حاتمی را. «جماعت خواب، جماعت چرتی.»
.1 بانگ طبلت نمي کند بيدار/تو مگر مرده اي نه در خوابي (سعدی)