مادربزرگم تعریف می کرد، در بحبوحه انقلاب و بگیر و ببندهای سالهای 56 و 57، پیرزنی در همسایگی شان زندگی می کرده که اول جوانی شوهرش فوت کرده بوده و او دست تنها، تک پسرش را با چنگ و دندان به بیست و چند سالگی رسانده و تمام امید و آرزویش، همین تک پسر بوده و دیگر هیچ.
پسر پیرزن که امین نام داشته، از آن جوانان انقلابی پر شور بوده و بسیاری از برنامه ریزیهای تظاهرات و حرکتهای انقلابی زیر نظر او انجام می گرفته است.
مادربزرگم می گفت، هر وقت پیرزن همسایه به خانه ما می آمد انگار جز فحش و نفرین امام، کار دیگری نداشت. دائم ورد زبانش بوده که خدا نگذره از خمینی که اینجوری بچه های مردم رو می کِشه تو خیابونها. خودش رفته خارجه از اونجا جوونهای ما رو میفرسته جلوی گلوله این لامصبها. خدا نگذره از سر تقصیراتش.
و خب بیچاره حق داشته که نگران تنها پسرش باشد. آن هم پسری که همه زندگی اش بوده و لابد هزار جور آرزو برایش در سر می پروارنده. همین احساس مادرانه، قدرت تعقل و تصمیم گیری درست را از او سلب کرده بوده و توی ذهن خودش جای خیر و شر را وارونه کرده و لابد صبح تا شب هم رادیو و تلویزیون به گوشش می خوانده اند که خمینی و دار و دسته اش اغتشاش گرند و آشوب گر و الخ.
بالاخره کدام روز و کدام درگیری را نمی دانم، اما روزی از روزهای سال 57، خبر شهادت امین را برای پیرزن می آورند. اینکه چه قیامتی به پا شده بماند اما مادربزرگم می گفت پیرزن، تا سال 65 که توانی داشت و زنده بود، هر روز آفتاب نزده می رفت سر مزار پسرش و تا غروب گریه می کرد. اشکش که خشک می شد با مشت به سینه اش می کوبید و امام را نفرین می کرد و او را مسوول مرگ پسرش می دانست. طوری که بالاخره یک روز متصدی خواجه ربیع به تنگ آمده، پرخاش کرده بوده به او که آخر زنک، خدا را خوش نمی آید این قدر سید اولاد پیغمبر را نفرین کنی.
امروز که روزنامه وطن امروز تیتر زده بود، "مسوول یک هفته جنایت در تهران کیست؟ " و زیرش عکس میرحسین موسوی را چاپ کرده بود، یاد همسایه مادربزرگم افتادم و امینش و پیرزنی که از روی جهل و ندانسته، سیدی را به ناحق آماج لعن و نفرین خود قرار داده بود. نمی دانم کسانی که دانسته و آگاهانه این کار را انجام می دهند، از نفرین فرزند زهرا نمی ترسند؟