بچه که بودم، زمانیکه هنوز نه ماهواره ای بود و نه اینترنتی، وقتی که همه تفریح ما خلاصه می شد توی دو تا کانال رسانه ملی و دلمان خوش بود به دیدنیها و سالهای دور از خانه، یک دفعه ویدئو بر ما نازل شد. اوایل که هنوز چشمم به جمال دستگاه ویدئو روشن نشده بود و فقط از لا به لای حرف بچه های مدرسه به وجود این پیامبر جدید پی برده بودم گمان می کردم باید چیزی باشد شبیه به تلویزیون. یعنی تلویزیونی که چیزهای ممنوعه نشان می دهد. بعد کم کم فهمیدم یک دستگاه کوچک است مثل ضبط صوت با این تفاوت که به تلویزیون وصل می شود و باید داخلش نوار گذاشت.
یادم هست آن روزها رسانه ضد ملی برنامه های آموزنده زیادی برای عدم استفاده مردم از ویدئو ساخته بود و سعی داشت نشان دهد این رسانه جدید چه اثرات مهلک و مخربی را با خود یدک می کشد. از جمله اینها فیلمی بود که پسری بعد از تماشای راکی یا نمی دانم چه، با چاقو به جان خواهرش افتاد و او را کشت. این برنامه ها آن زمان تا حدی موثر بودند و مردم، صدا و سیما را هنوز دروغگوی اعظم نمی دانستند و گاهی به حرفش اعتماد می کردند. پدر من هم مثل خیلیهای دیگر چندان رغبتی به خرید ویدئو نداشت اما وقتی تقریبا همه گیر شد و دیگر میزهای تلویزیون بدون جای ویدئو ساخته نشدند، با اصرار و پا فشاری راضی شد یک دستگاه ویدئو آیوای 505 بخرد. آن زمان البته ویدئو را فقط دستگاه می گفتند و اسم معرفه اش همین بود. نوارهای ویدئویی خیلی سخت گیر می آمد. تقریباً معادل حمل و نقل مواد مخدر، رد و بدل کردن نوار ویدئو جرم داشت و شایعات یا واقعیات فراوانی هم سر زبان مردم بود که یک نفر را با دستگاه گرفته اند و چنانش کرده اند و چنین. یک سری فیلم محدود هم دست به دست همه می چرخید و تقریبا همه آن فیلمها را دیده بودند. چندتا شوی رنگارنگ پیش از انقلاب، شوهای لس آنجلسی جدید که معمولا تیر یا مرداد به دست ما می رسید، چند تا فیلم هندی از جمله "شعله" و "رام و شام" و یکی دوتا فیلم هالیوودی و ایتالیایی مثل "اسپارتاکوس" و "ال سید".
یکی از شیرینیهای فیلمهای ویدئویی این بود که پس از تمام شدن فیلم، باقیمانده نوار را شو ضبط می کردند و یادم هست که چقدر تماشای این شوها مخصوصا برای ما که جز هادی و هدی چیزی ندیده بودیم، لذت بخش بود.
یکی از این شوها که همه را جذب کرد، آن کلیپ مشهور مایکل جکسن بود که با دختری به تماشای فیلم ترسناکی می روند و بعد از کلی رقص و ماجرا متوجه می شویم خود مایکل یکی از زامبی ها بوده و الخ. بارها و بارها می نشستیم با بچه ها این کلیپ را تماشا می کردیم، گاهی هم را می ترساندیم و بعضی ها سعی می کردند مثل او برقصد یا به اصطلاح خودشان بریک بزنند! از آن روزها بود که مایکل جکسن با همه حواشی اش وارد زندگی ایرانی ها شد.
هر چند من هم اندک اندک بزرگ شدم و دیگر هیچکس نتوانست از خودش اسطوره ای بسازد در ذهنم، اما امروز که خبر مرگ مایکل جکسن را خواندم، انگار فصلی از تاریخ برایم تمام شد. حتا بعد از اینکه حجت گفت: "خب به جهنم. بیا تو این گیر و دار و بدبختی غصه اونم بخوریم." نتوانستم ناراحتی ام را از پایان روزهای کودکی نادیده بگیرم و از آن غم انگیزتر به بلوغی تن بدهم که با ریختن خون هموطنانم حاصل می شود. بعد از 22 خرداد حس کردم روزهای پیش از این تاریخ، با همه خوبیها و بدیهایش تمام شدند و از این به بعد ما در جهان پس از خرداد 88، در جهانی فاقد اسطوره، به ویژه اسطوره های سیاسی زندگی خواهیم کرد.