کم کم دارم به زندگی عادی بر میگردم. شاید هیچوقت از بازگشت به روزمرگی این همه ناخشنود نبوده ام. روزهای دغدغه های ناچیزم شروع شده اند. باز سری به سایتها و خبرگزاریها می زنم و از روی تیترهایشان بی تأمل می گذرم و اصلا برایم مهم نیست که فلانی از اهمیت مذاکره با ایران گفته و دیگری بیانیه جدیدی منتشر کرده است. حالا باز همین که صبح از خواب بر میخیزم با خودم فکر می کنم تا آخر شب چگونه برنامه ریزی کنم که به همه کارهایم برسم و روزهایی را به خاطر می آورم که اکنون انگار سالها با من فاصله دارند. روزهایی که بدون برنامه ریزی همه کارهایم ردیف می شد و شب خسته اما خشنود سر بر بالین می نهادم. این روزها من ا"لی"های گمشده ای دارم. امید، آرزو، دل بستن، نشاط...
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 4:49 توسط دوازده رخ
|